اسيب شناسي رواني
اسيب شناسي رواني علمي است كه در ان كوشش ميشود با به كار گرفتن اصول اساسي روانشناسي رفتار نا بهنجار شناخته شده وعلل ان مورد بررسي قرار بگيرد "بايد بگم كه منظور از اصول روانشناسي قوانيني است كه در زمينه هاي مختلف روانشناسي مثل:احساس وادراك/.شخصيت/يادگيري/.انگيزش وهيجان و...بدست ميايد"
اما معني "رفتار نا بهنجار"چيست؟
كلمه نا بهنجار اصولا معني دور بودن از طبيعي بودن را ميدهد.در پزشكي ميتوان انجام اعمال كنشي وساختمان بدن را مورد استاندارد قراردادوبا استمداد از ان وبكار بردن ابزاردقيق و فنون پيشرفته ميتوان خط ومرزي بين سلامت وبيماري ترسيم كرد.ولي در سطح روانشناختي "مدل ارماني"يا حتي "مدل طبيعي"براي مقايسه نداريم بنابراين نميتوان گفت كدام رفتار بهنجار است وكدام يك نابهنجارولي با معيارهائي كه در زير بيان ميكنم ميتوان اين رفتارها را متمايز نمود
1/ملاك اجتماعي:بسياري از دانشمندان اجتماعي براين عقيده اندكه تطبيق رفتار با استانداردهاي اجتماع نشانگر بهنجار بودن ان است اين بدين معني است كه هر رفتاري كه مورد قبول اجتماع باشد بهنجار واگر نباشد نا بهنجار است به تعبير ديگر مفهوم بهنجار يا نابهنجار در رابطه با فرهنگ معني دارديعني رفتار طبيعي ان است كه اجتماع قبول دارد و توقع دارد از فرد سر بزند ولي رفتار غير طبيعي چنين نيست اما بايد گفت كه اين تنها عامل نيست كه بتوان با ان بهنجار را از نابهنجار تميز داد چرا؟؟؟
چون ارزشهاي فرهنگي نسبي است يعني انچه در يك فرهنگ مقبول است در فرهنگ ديگري مردود است وبلعكس "مثل رفتار خانمها در ايران وكشورهاي ديگر"يا قانون ازدواج پسران در انگلستان كه سالهاست به تصويب رسيده يا لخت مادر زاد شدن در ساحل دريا كه در بسياري از جوامع غربي متداول است .....
انتقاد دوم اينكه حتي در يك جامعه معين هم ارزشهاي اجتمائي ثابت نيست.يعني انچه در يك زمان معمول بوده ممكن است در زمان ديگر منفور باشدمثال واضح وجود حجاب در بانوان ايران است كه در حال حاضر يك ارزش فرهنگي است ولي قبلا برعكس يك ارزش ضد فرهنگي بود!!!!
سومين ومهمترين انتقاد اينكه اگر ارزشي در يك جامعه بصورت قانون هم وجود داشته باشدولي همگان از ان پيروي نكنند نميتواند بهنجار محسوب شود.بعنوان مثال ازدواج پسران در اروپا با وجود اينكه بصورت قانون در امده ولي گروهي بسيار كمي از ان پيروي ميكنندواكثر افراد ان را غير طبيعي و نابهنجار ميدانند
پس لزوم ملاك ديگري حس مي شد.
2/ملاك اماري:همانطور كه ميدانيم استانداردهاي اجتماعي(نرم) مواردي هستند كه افراد جامعه انها را پذيرفته وبه ان عمل ميكنند كه اين خود در واقع يك ملاك اماري محسوب ميشوديعني از نظر اماري وقتي گفته ميشود كه مثلا لباسي مد شده است يعني اكثريت افراد جامعه ان را ميپوشند.بنابراين صفتي كه اكثر افراد جامعه نپذيرند خارج از نرم محسوب شده وغير طبيعي ونابهنجار تلقي ميگردد...اما بايد گفت هيچ كدام از ملاكهاي فوق نميتواند به تنهائي پاسخ گو باشد پس چه بايدكرد؟؟؟؟؟؟؟
3/ملاك رواني :توجه به اين نكته ضروري است كه ملاك شناخت رفتار طبيعي فقط اين نيست كه اجتماع ان را بپذيرد بلكه رفتار طبيعي رفتاري است كه ""رفاه فردوسرانجام رفاه جامعه را تامين نمايد""...
رفاه تنها شامل بقاي نفس نيست بلكه رشد وكمال فردوتحقق توانائيهاي بالقوه وي را نيز در بر ميگيرد...
بر اين اساس اگر تطبيق با ارزشهاي اجتماعي ناسازگارانه باشد يعني به سازگاري فرد لطمه بزند'نابهنجارتلقي ميشود.منظور از رفتار ناسازگارانه رفتاري است كه با حداقل رشد وكنش مناسب فرد در تضاد باشد بنابراين طبق اين ملاك "رفتار نابهنجار"فقط شامل اختلالاتي از قبيل سيكوزيانوروز نميشودبلكه الگوهائي از قبيل مي بارگي'مشاغل نادرست'بي حسي عاطفي'ناسازگاريهاي بيولوژيائي'رواني واجتماعي را كه موجب اسيب رساندن به رفاه شخص و اجتمكاع ميگردد را نيز در بر ميگيرد...........
نمونه هاي تاريخي و برجسته از رفتارهاي نا بهنجار
سول پادشاه اسرائيل در قرن يازدهم قبل از ميلاداز حمله هاي مانيك-ديپرسيو(شيدائي-افسردگي)عودكننده رنج ميبرد در يك حمله ماني(برانگيختگي)در مكاني عمومي تمام لباسهاي خويش را پاره كردودر جائي ديگر كوشش كرد كه پسرش جاناتن را بكشد!!!!
كمبوجيه پادشاه ايران در قرن ششم قبل از ميلاد يكي از اولين كساني است كه به عنوان شخصي مي باره نامش ثبت است.افراط او در نوشيدن به حدي بود كه شبيه به ديوانه اي كه حواس خودراازدست داده باشد رفتار ميكرد.او با يكي از خواهرانش ازدواج كرد(برخلاف قانون)ويكي از خواهرانش را در حين حاملگي با لگد كشت ودر موقعيتي ديگر براي انكه نشان دهد افراط در نوشيدن بر وي تا ثيري ندارد و مهارتهايش را كم نميكند پسر دوست خود را هدف قرار داد وكشت .....
در دوران جديدتر جورج سوم پادشاه انگلستان كه عنوان شاه ديوانه را با خود يدك ميكشد نشانه هاي مرضي زيادي داشت از جمله دوره هائي از برانگيختگي شديد وفعاليت افراطي ظاهر ميساخت در خلال اين دوران از يك موضوع به موضوع ديگري ميپريد.سوالات شتابزده مينمودومنتظر هيچ پاسخي نبود.غذاي خودراباچنان سرعتي ميخورد كه ديگران مجبور به قورت دادن غذا يا گرسنه بلند شدن از سر ميز بودند.او سوار بر اسب مسابقه بالاوپائين رفتن از پله ميدادوتا دم مرگ اسب را مي تازاندو...
من اينها را براي اين بيان كردم كه بگويم اين رفتاري كه اكنون بصورت يك نابهنجار ذكر شد در دوران خودشان كاملا بهنجار بودند وديگران عجيب وغريب ونابهنجار!!!!!
اما معني "رفتار نا بهنجار"چيست؟
كلمه نا بهنجار اصولا معني دور بودن از طبيعي بودن را ميدهد.در پزشكي ميتوان انجام اعمال كنشي وساختمان بدن را مورد استاندارد قراردادوبا استمداد از ان وبكار بردن ابزاردقيق و فنون پيشرفته ميتوان خط ومرزي بين سلامت وبيماري ترسيم كرد.ولي در سطح روانشناختي "مدل ارماني"يا حتي "مدل طبيعي"براي مقايسه نداريم بنابراين نميتوان گفت كدام رفتار بهنجار است وكدام يك نابهنجارولي با معيارهائي كه در زير بيان ميكنم ميتوان اين رفتارها را متمايز نمود
1/ملاك اجتماعي:بسياري از دانشمندان اجتماعي براين عقيده اندكه تطبيق رفتار با استانداردهاي اجتماع نشانگر بهنجار بودن ان است اين بدين معني است كه هر رفتاري كه مورد قبول اجتماع باشد بهنجار واگر نباشد نا بهنجار است به تعبير ديگر مفهوم بهنجار يا نابهنجار در رابطه با فرهنگ معني دارديعني رفتار طبيعي ان است كه اجتماع قبول دارد و توقع دارد از فرد سر بزند ولي رفتار غير طبيعي چنين نيست اما بايد گفت كه اين تنها عامل نيست كه بتوان با ان بهنجار را از نابهنجار تميز داد چرا؟؟؟
چون ارزشهاي فرهنگي نسبي است يعني انچه در يك فرهنگ مقبول است در فرهنگ ديگري مردود است وبلعكس "مثل رفتار خانمها در ايران وكشورهاي ديگر"يا قانون ازدواج پسران در انگلستان كه سالهاست به تصويب رسيده يا لخت مادر زاد شدن در ساحل دريا كه در بسياري از جوامع غربي متداول است .....
انتقاد دوم اينكه حتي در يك جامعه معين هم ارزشهاي اجتمائي ثابت نيست.يعني انچه در يك زمان معمول بوده ممكن است در زمان ديگر منفور باشدمثال واضح وجود حجاب در بانوان ايران است كه در حال حاضر يك ارزش فرهنگي است ولي قبلا برعكس يك ارزش ضد فرهنگي بود!!!!
سومين ومهمترين انتقاد اينكه اگر ارزشي در يك جامعه بصورت قانون هم وجود داشته باشدولي همگان از ان پيروي نكنند نميتواند بهنجار محسوب شود.بعنوان مثال ازدواج پسران در اروپا با وجود اينكه بصورت قانون در امده ولي گروهي بسيار كمي از ان پيروي ميكنندواكثر افراد ان را غير طبيعي و نابهنجار ميدانند
پس لزوم ملاك ديگري حس مي شد.
2/ملاك اماري:همانطور كه ميدانيم استانداردهاي اجتماعي(نرم) مواردي هستند كه افراد جامعه انها را پذيرفته وبه ان عمل ميكنند كه اين خود در واقع يك ملاك اماري محسوب ميشوديعني از نظر اماري وقتي گفته ميشود كه مثلا لباسي مد شده است يعني اكثريت افراد جامعه ان را ميپوشند.بنابراين صفتي كه اكثر افراد جامعه نپذيرند خارج از نرم محسوب شده وغير طبيعي ونابهنجار تلقي ميگردد...اما بايد گفت هيچ كدام از ملاكهاي فوق نميتواند به تنهائي پاسخ گو باشد پس چه بايدكرد؟؟؟؟؟؟؟
3/ملاك رواني :توجه به اين نكته ضروري است كه ملاك شناخت رفتار طبيعي فقط اين نيست كه اجتماع ان را بپذيرد بلكه رفتار طبيعي رفتاري است كه ""رفاه فردوسرانجام رفاه جامعه را تامين نمايد""...
رفاه تنها شامل بقاي نفس نيست بلكه رشد وكمال فردوتحقق توانائيهاي بالقوه وي را نيز در بر ميگيرد...
بر اين اساس اگر تطبيق با ارزشهاي اجتماعي ناسازگارانه باشد يعني به سازگاري فرد لطمه بزند'نابهنجارتلقي ميشود.منظور از رفتار ناسازگارانه رفتاري است كه با حداقل رشد وكنش مناسب فرد در تضاد باشد بنابراين طبق اين ملاك "رفتار نابهنجار"فقط شامل اختلالاتي از قبيل سيكوزيانوروز نميشودبلكه الگوهائي از قبيل مي بارگي'مشاغل نادرست'بي حسي عاطفي'ناسازگاريهاي بيولوژيائي'رواني واجتماعي را كه موجب اسيب رساندن به رفاه شخص و اجتمكاع ميگردد را نيز در بر ميگيرد...........
نمونه هاي تاريخي و برجسته از رفتارهاي نا بهنجار
سول پادشاه اسرائيل در قرن يازدهم قبل از ميلاداز حمله هاي مانيك-ديپرسيو(شيدائي-افسردگي)عودكننده رنج ميبرد در يك حمله ماني(برانگيختگي)در مكاني عمومي تمام لباسهاي خويش را پاره كردودر جائي ديگر كوشش كرد كه پسرش جاناتن را بكشد!!!!
كمبوجيه پادشاه ايران در قرن ششم قبل از ميلاد يكي از اولين كساني است كه به عنوان شخصي مي باره نامش ثبت است.افراط او در نوشيدن به حدي بود كه شبيه به ديوانه اي كه حواس خودراازدست داده باشد رفتار ميكرد.او با يكي از خواهرانش ازدواج كرد(برخلاف قانون)ويكي از خواهرانش را در حين حاملگي با لگد كشت ودر موقعيتي ديگر براي انكه نشان دهد افراط در نوشيدن بر وي تا ثيري ندارد و مهارتهايش را كم نميكند پسر دوست خود را هدف قرار داد وكشت .....
در دوران جديدتر جورج سوم پادشاه انگلستان كه عنوان شاه ديوانه را با خود يدك ميكشد نشانه هاي مرضي زيادي داشت از جمله دوره هائي از برانگيختگي شديد وفعاليت افراطي ظاهر ميساخت در خلال اين دوران از يك موضوع به موضوع ديگري ميپريد.سوالات شتابزده مينمودومنتظر هيچ پاسخي نبود.غذاي خودراباچنان سرعتي ميخورد كه ديگران مجبور به قورت دادن غذا يا گرسنه بلند شدن از سر ميز بودند.او سوار بر اسب مسابقه بالاوپائين رفتن از پله ميدادوتا دم مرگ اسب را مي تازاندو...
من اينها را براي اين بيان كردم كه بگويم اين رفتاري كه اكنون بصورت يك نابهنجار ذكر شد در دوران خودشان كاملا بهنجار بودند وديگران عجيب وغريب ونابهنجار!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر ۱۳۸۷ ساعت 14:23 توسط آرش
|