خوشبختى، نزديك شماست
خوشبختى، نزديك شماست
اگر واقعاً در جستجوى خوشبختى هستيد و حقيقتاً مىخواهيد خوشبخت شويد، در دوردستْ آن را جستجو نكنيد؛ چون خوشبختى، نزديك شماست و با شما فاصلهاى ندارد. اصلاً خوشبختى، خارج از شما نيست تا آن را جداى از خود جستجو كنيد. بلكه منبع همه خوشبختيها خود شما هستيد. اراده مصمّمتان، تفكّر خلّاقتان و انديشه سازندهتان، همان خوشبختى است. مگر غير از اين است كه همه سعادتمندان عالم با سعى و اراده آهنين به اين گوهر ارزشمند، دست يافتهاند؟ آيا آنها خوشبختى را از ديگران طلب كردهاند؟ يا از ثروت و قدرت، تمنّاى سعادت داشتند؟ نه ديگران و نه ثروت و نه قدرت، براى خوشبختى كافى به نظر نمىرسد. آنها خوشبختى را در خود ديدند، يافتند و به دست آوردند. بنابراين، آن كسى كه بايد سعادت را به ما هديه كند، كسى جز خود ما نيستيم. بايد آستين همّت را بالا بزنيم و با ارادهاى محكم و تلاشى شكستناپذير، به دنبال خوشبختى برويم؛ چرا كه خوشبختى ما فقط و فقط دست ماست نه هيچ كس ديگر؛ امّا... .
موانع خوشبختى
.. امّا خوشبختى هم مانند خيلى چيزهاى ديگر، مشكلات و موانعى دارد كه شناختن آنها مطمئناً در رسيدن به گوهر خوشبختى به ما كمك شايانى خواهد كرد. حتماً مىپرسيد چه موانعى؟آيا همين فكر كه «رسيدن به خوشبختى، كارى سخت و دشوار است» نمىتواند مانع خوشبختى محسوب شود. چون بعضى از مردم به اشتباه، اينگونه فكر مىكنند و يا حتّى از اين هم پا را فراتر مىگذارند و معتقدند كه رسيدن به خوشبختى، غيرممكن است. مثلاً آنتوان چخوفِ اديب مىگويد: «خوشبختى ميلى است محقَّق نشدنى»(9) و يا گفته مىشود: «سعادت، شَبَح بزرگى است كه همه در جستجوى آن هستند، ولى آن را نديدهاند»(10) يا: «سه چيز است كه مردمْ آن را جستجو مىكنند، ولى نمىيابند: خوشبختى، سلامتى، و راحتى».(11)
شما چهطور؟ آيا شما هم خوشبختى را تا اين اندازه دست نيافتنى مىدانيد؟ به نظر نمىرسد اين افكار، كمكى به جز دور كردن انسان از تلاش و فعّاليت در جهت رسيدن به خوشبختى داشته باشد، و فقط خلّاقيت در فكر و عمل را از انسان مىگيرد. ما با توجّه به منابع دينىمان اينگونه نيستيم؛ چون دائماً به ما توصيه به اميد داشتن و اميدوار بودن مىشود و همين حالتِ اميد است كه راه را بر اينگونه تفكّراتِ غلط مىبندد. در فرهنگ فارسى ما نيز «جوينده» را «يابنده» معرفى كردهاند.
آيا به نظر شما اين خود يكى از بزرگترين موانع خوشبختى به حساب نمىآيد؟ و آيا همين يك مانع را مىتوان براى خوشبختى جستجو كرد؟
در پاسخ بايد گفت: مادرِ همه موانع، همين تفكّر غلط است؛ امّا موانع كوچك و بزرگ ديگرى را نيز مىتوان برشمرد كه تا اندازهاى راه را بر طالب سعادت، تنگ مىكنند، از قبيل: احساس گناهكارى، حسادت، چشم و همچشمى، ملامت و سرزنش، و... .
به عنوان مثال، حسادت را تصوّر كنيد. فردى در دوران كودكى، همبازيهايى داشت كه بيشترِ آنها از نظر مادّى از او بهتر بودهاند و هميشه در مقابل آنها احساس حقارت و كوچكى مىكرده و به همين دليل، حسّ حسادت در وجودش پديدار گشته و اين حس، همچنان تقويت شده و او را مدام در نگرانى و پريشانى نگه داشته است؛ چون نتيجه حسادت، چيزى جز اين نيست. همچنان كه احاديث ما جايگاه حسود را به خوبى به ما معرفى كردهاند. مثلاً از حسود به عنوان كسى كه كمترين لذّت را از زندگى مىبَرد، ياد شده(12) و گفته شده كه حسود، هيچگاه رنگ عزّت و بزرگى را نمىبيند.(13)
با كمى دقّت مىتوان دريافت كه دقيقاً به همان اندازه كه سعادت و خوشبختىِ ما به دست خودمان است، شقاوت و بدبختى ما نيز به دست خودمان است. نبايد عواملى از قبيل: بدشانسى، فقر، عدم شهرت، نداشتن موقعيّت اجتماعى، و... را علّت بدبختى خود بدانيم و در حقيقت، تمام استعدادهاى خود را كنار گذاشته، تسليم اين گونه مسائل شويم.
نتيجه اينكه: «خوشبختى چشمهاى است كه همه، آن را جستجو مىكنند امّا راه رسيدن به آن را نمىدانند».(14)
پايگاه محكم خوشبختى
مطمئناً هر انسانِ سعادتمندى، خوشبختى خود را بر پايههاى محكمى استوار كرده كه در صورت از بين رفتن اين ستونهاى محكم، در حقيقت، خوشبختىاش از بين مىرود.يكى از مهمترين پايههاى سعادت در هر كار، «ميل» و «رغبت» شماست؛ يعنى شما تا زمانى كه طالب خوشبختى نشدهايد هيچ كس و هيچ چيز نمىتواند در اين زمينه به شما كمك كند.
شايد از خود بپرسيد: مگر كسى هم وجود دارد كه رغبتى به خوشبختى نداشته باشد؟ در پاسخ بايد گفت: بله. افراد زيادى هستند كه به خاطر مشكلات و سختيهايى كه در راه رسيدن به خوشبختى وجود دارد، على رغم ميل باطنىشان، خود را راغب به خوشبختى نشان نمىدهند و همان وضعيّت كسلكننده موجود را ترجيح مىدهند، و شايد براى اين كارِ خود، دليلتراشى هم بكنند و همانطور كه در قسمت موانع گفته شد، رسيدن به خوشبختى را محال بدانند. در هر حال، بايد «خواستن»ى در كار باشد تا بتوان گفت «توانستن»ى به دنبال دارد.
امّا پايه دوم، اين است كه براى رسيدن به اين آرزو، يا بهتر بگوييم، به اين خواسته بايد «تلاش» كرد؛ تلاشى بىوقفه كه شكستهاى پىدرپى هم نتواند شما را از اين تلاش باز دارد. همينكه مىگويند: «من بايد اين كار را انجام دهم»، نشانه همين تلاش است.
شما كه انتظار نداريد هماى سعادت، بدون هيچ دردسرى از آسمان بر شانهتان بنشيند و ناگهان و بدون هيچ زحمتى شما را خوشبخت كند! پس برخيزيد و تلاش را از همين حالا شروع كنيد تا نتيجه دلچسب آن را لمس كنيد و از خوشبختىاى كه در انتظارتان نشسته است، لذّت ببريد.
و سرانجام، سومين پايه و اساس براى خوشبختى، تلاش همراه با «انديشه» و «تدبير» است؛ تلاشى هدفمند، برنامهريزى شده و گام به گام، نه تلاشى از روى احساس كه آنى مىآيد و آنى هم مىرود؛ تلاشى كه شما را آرام آرام به هدفتان نزديك كند، تا به اين ترتيب، از آن همه كوشش و پويش، خسته نشويد و خود را ملامت نكنيد و نگوييد: «من مىدانستم كه نمىتوانم!»؛ چون ملامت كردنِ خود، يكى از موانع اساسىِ راه پرفراز و نشيب خوشبختى است.
شاهراهِ خوشبختى
شايد شما براى رسيدن به خوشبختى، راههاى زيادى را رفته باشيد و يا از اين راههاى گوناگون، اطلاع پيدا كرده باشيد؛ امّا مطمئناً خوشبختى يكى نيست و مسلّماً يك راه هم ندارد. به اقتضاى خوشبختىِ شما، راه مناسب آن نيز وجود دارد.به نظر مىرسد كه در بين همه اين راهها، يك راه وجود دارد كه مىتوان آن را حقيقتاً «شاهراه خوشبختى» ناميد؛ همان راهى كه مطمئنترين راه است و منتهى به خوشبختى حقيقى، ابدى، و زوالناپذير مىشود. كدام راه؟ راه «ايمان».(15) ايمان به چه كسى؟ ايمان به خداى يگانه، خداى خوشبختيها، خالق سعادت و سعادتمندان. خدايى كه يادِ او آرامبخش دلهاست(16) و دورى از او موجب سختى و تنگى زندگى است.(17) خدايى كه قادر مطلق است. غنى مطلق است، و ثروت و قدرت واقعى را بايد از او طلب كرد. و آن ثروت و قدرتى كه سعادتبخش است، همين ثروت و قدرت است، نه قدرت دنيايى و ثروتى كه زوالپذير است؛ چون زوالپذير، هيچگاه خوشبخت كننده واقعى نيست. اصلاً هر چيزى كه رنگ خدايى ندارد، فانى است و فقط خداست كه باقى و ماندنى است.(18)
پس نه ثروت، نه قدرت، نه لباس، نه زيبايى، و نه شُهرتِ من، هيچ كدام مرا به سرمنزل آرامشبخش خوشبختى نمىرساند، مگر اينكه همه اينها را خداوند عطا كند و از او طلب كنيم.
حال به روشنى درمىيابيم كه شاهراه خوشبختى، همان راهى است كه ما را به خداوند، نزديك كند و فطرت ما را بيدار سازد؛ چون در وجود ما چيزى است بزرگتر از همه عوامل مادّى خوشبختى كه ما بايد در جستجوى آن باشيم و آن، روح خداجو و خدايى ماست؛ روحى كه نه پير مىشود و نه پيرى بر او تأثير مىگذارد؛ روحى كه اگر در اين شاهراه افتاد، هيچ آفتى نمىتواند آن را از بين ببرد، و مرگ هم برايش پايان خوشبختيها نيست. چون او سعادت ابدى را يافته است؛ سعادتى كه با مردن، تمام نمىشود و با بيمارى، از بين نمىرود و با فقر، تعارضى ندارد؛ چرا كه او «حيات طيّبه (زندگى پاك)»(19) و آرامش و رفاه جاودان را يافته است.
نشانههاى خوشبختى
خوشبختى مىتواند نشانههاى فراوانى داشته باشد و مطمئناً نمىتوان همه آنها را نام برد؛ امّا با استفاده از متون دينىمان به چند گزينه اشاره مىكنيم كه آنها را موجب سعادت دانستهاند.
يكى از اين نشانهها «تحرّك داشتن» است و گفته شده كه خوشبختى، هيچگاه با سكون و بطالت بهدست نمىآيد.(20)
ديگر نشانه خوشبختى، «عمل كردن به دانستهها»ست و توصيه مىشود كه با اينكار، خوشبخت شويد.(21)
«همنشينى با دانشمندان و عالمان»، يكى ديگر از نشانههاست. دين مقدّس اسلام، توصيههاى زيادى در اين زمينه دارد و ارزش و بهاى فراوانى براى علم و دانش، و علما و انديشهمندان قائل شده است، تا آنجا كه خوشبختى را در گرو تعامل با دانشمندان مىداند.(22)
ايمان، محاسبه نفس، كوشش در راه اجراى فرمانهاى خداوند و... را نيز مىتوان از اين نشانهها دانست. عجيبْ اينجاست كه در ميان اين نشانهها، «چشيدن سختيها و تلخيها» نيز وجود دارد؛(23) چرا كه تا سختى نباشد، راحتى معنا ندارد و تا بيمارى نباشد، ارزش سلامتى شناخته نمىشود.
معيار سنجش خوشبختى
ما درباره خوشبختى انسان مىانديشيم، پس بايد خوشبختى را در ارتباط با نيازها و خواستهاى او مطرح كنيم. اين بدان معناست كه گستره نيازهاى ما بر تعريف ما از سعادت و خوشبختى تأثير مىگذارد. اگر ما به خوراك و پوشاك نيازمنديم، انسانِ فاقد آنها، خوشبخت نيست.(24) اگر ما به آرامش روحى و رضايت درونى نياز داريم، بدون آنها، طعم سعادت را نمىچشيم و اگر نيازهاى بزرگتر و پردامنهتر داريم، ارضاى نيازهاى موقّت، خوشبختى نمىآورد و اگر ما براى هميشه خواهيم بود، نيازهاى جاودانه نيز خواهيم داشت و اگر آنها را برآورده نسازيم، سعادت ابدى نخواهيم داشت. چه كسى اين نياز (جاودانگى) را مىشناسد؟ و چه كسى راهنماى آن است؟
راه خوشبختى
خوشبختى يك پاره خط محدود نيست؛ نيم خطى است كه از تولد آغاز مىشود و تا بىنهايتِ جاودان، امتداد دارد. خوشبختى ويژه دوران جوانى و بهار زندگى نيست و زندگى هم يك نقطه ساكن نيست. خوشبختى بر دوش زندگى ره مىسپارد و با شمارش ستارهها، كولهبار آخرت را پر مىكند. سعادت از پس يك حركتِ با نشاط و مستمر و مداوم، در طول عمر ما پديدار مىشود. حاصل پيكار هميشه ما با شيطانِ برون و شهوتِ درون و نتيجه پيروزى حكمت و انديشه در ميدان مبارزه با جهالت است. پس نبايد نشست و نااميد شد و نبايد خسته و مانده گشت. سعادت، دور است امّا رسيدنى؛ در همين راه باشيم و بيرون نرويم، قطعاً مىرسيم. خرابى وسيله را مىتوان تعمير كرد و موانع راه را زدود، مهم، در راهْ بودن است.
راهنماى خوشبختى
راهنماى راه، كسى است كه يا راه را تا انتها رفته است و يا نقشه آن را در دست دارد. سازنده ما مىتواند نيازهايمان را به ما بشناساند و طريقه برآورده ساختن آنها را به ما بگويد و اگر آن را عملى كنيم و در مسير پيشنهادىِ او قدم برداريم، به مقصد و نقطه كمال خود مىرسيم. او ما را شكل داده و در انتهاى مسير، دو سرا براى ما ساخته است و «خوشبختى» و «بدبختىِ» ما را در آمدن به يكى از آن دو سرا دانسته است. خوشبختى را در آمدن به بوستان رضايت و رهنمون شدن به بهشت جاويدش، و بدبختى را ره بردن به دوزخ گفته است. دوستان و همنشينان سعادتمند ما را در سراى سعادت، معرفى كرده و همراهان ما را در دوزخ نيز شناسانده است.(25) يعنى راهنماى ما، معيارى نيز براى خوشبخت بودن معرفى كرده است. به مقصد رسيدن يعنى هم در راه بودن و هم رفتن؛ منحرف نبودن و تنبلى نكردن.(26)
راهنماى ما، همان آفريننده ماست و او مسير سعادتمان را ترسيم كرده، علامتهاى آن را نيز برافراشته است. او از ميان ما آن كسى را كه جدّيت و تلاش بيشترى مىداشته برگزيده و در اين مسير، او را پيشتر از ما به پيش برده است. سپس آنان را بر سر دو راهيهاى زندگى و پيچ و شيبهاى تند و خطرناك آن، گمارده است تا ستارگان هدايت و چراغهاى نورافشانِ مسير باشند. اينان پيامهاى هدايت را به زبانهاى گوناگون، به گوش ما رساندهاند و پيام مكتوب الهى (قرآن) را نيز معنا نمودهاند.(27)
رهنمودهاى اين بزرگان را در طى طريق سعادت مىخوانيم؛ ابتدا، عوامل خوشبختى و سپس موانع آن را و روشن است كه تنها شنيدن و به گوش سپردن، حاصلى ندارد و هرچه هست در عمل و اطاعت از اين رهنمودهاست.(28)
الف
. عوامل خوشبختى1)
عزم و حزمپيمودن راه، جديت و اراده و تصميم مىخواهد و دويدن و نايستادن، پيش رفتن و عقب نماندن و اين همه را با چشم باز ديدن و پاييدن و نخوابيدن. و اين دو، معناى عزم و حزماند. جدّيت و تلاش، و دورانديشى و احتياط (تفكّر و تأمل)، شرط رسيدن و سلامتْ ماندن است. هرگاه اين دو در كنار هم گردآيند، سيماى خوشبختى به روشنى پديدار مىشود و خورشيد سعادت در افق زندگى مىتابد.(29)
2)
ايمان و اميدعزم راسخ براى پيمودن راه خوشبختى و كنار زدن يك يك موانع در زمينهاى مىرويد كه به درستى راه، ايمان داشته باشيم و رسيدن به مقصود سعادت را باور. يقين به درستى راه و اميد به رسيدن، پاى طلب مىدهد و دست تلاش و عزم وصول. شوق به بهشت سعادت، ما را مىكشد و حتى آنجا كه به زمين بيفتيم، دست ما را مىگيرد و با خود مىبرد.(30)
لبخندهاى طلايى خورشيد در هر صبح دلپذير، خبرى از آن سوى شب مىآورد و هزاران پرتوِ به زمين رسيده، راه را به ما نشان مىدهند. به سوى كرانهها، آن دورها، با باور تمام، پاداشت در انتظار توست و آرامش جاودانى به اميد ديدار تو. خود را برسان. شك مكن؛ از يقين، بهره بجوى!(31)
3)
دست توفيق خدابرخى بر اين باورند كه خوشبختى با بخت و اتفاق ارتباط دارد و به آنچه در پيشانى فرد نبشته، وابسته است. پيشوايان طريق سعادت، اين ارتباط را نپذيرفته، خوشبختى را نتيجه جدّيت و تلاش انسان و زمينهسازى الهى مىدانند. يعنى يك سوى ريسمان خوشبختى، در دستان خود ماست، اگرچه سوى ديگرش در دست توفيق خداوند؛ امّا دست توفيق خداوند و دست رحمت گسترده او يكى است و اگر عزم و جزم ما را ديد، دست توفيق را پيش و زمينه عمل نيك ما را فراهم مىآورد. پس از آن، اختيار با ماست، اگر انجام دهيم و پيش رويم، دست توفيق خدا را فشردهايم و واى بر ما اگر حتى اين قابليت را در خود نبينيم كه خدا دست ما را بگيرد و واى بر ما كه به گونهاى باشيم كه خدا ما را به حال خود واگذارد.(32)
4)
انديشيدنفكر آدمى، جوهره جان اوست و آدمى است و انديشهاش. هر گام انسان به پيش يا پس، بايد از انديشه او پيروى كند و هر تصميم او بايد بر اساس سنجش و خردورزى و تأمّل و تفكر باشد. انديشه، راهنماى جان و چراغ راه است و از اينرو، جزو هميشگى ساختار «سعادت» و نور راه «هدايت» و ركن منزل «خوشبختى» است. به همين دليل، امام صادق(ع) كسى را خوشبخت مىداند كه لحظههايى را براى خلوت گزيدن و انديشيدن تدارك بيند(33) و گوشههايى از دل و دماغ خود را بدان اختصاص دهد و آنچنان در دنيا و كارهاى مربوط به آن، فرو نرود كه غرق گردد و در گرداب افتد و از مسير، بيرون برود.
در كنار كارهاى روزمره و شلوغيهاى زندگى، گاه به گاه نيز با خود خلوت كنيم و راهِ آمده را بنگريم و مسيرِ پيشرو را ترسيم كنيم. آسان است؛ لختى از مركب، پايين آييد و بياساييد!
5)
دانشدانش، چراغ انديشه است و نور دل. ره سپردن بدون نور، گام زدن در كوير گمراهى است و از اينرو، نمىتوان كسى را كه بدون نور علم، حركت مىكند، راهىِ منزل سعادت دانست. پيشواى ششم ما در همين باره مىفرمايد: «سزاوار نيست كسى را كه دانشمند نيست، خوشبخت بشماريم».(34) و البته شرط سودمندى اين علم، عمل است. صِرف داشتن دانش، مؤثر و كارگشا نيست؛ بهرهبردارى از آن و عمل كردن به مقتضاى آن، كارايى دارد. پا براى دويدن است و چشم براى ديدن. اگر ندويم و چشم را فرو بنديم، با انسان ناتوان و نابينا، چه تفاوتى داريم؟ كفران نعمت نيز كردهايم. اين نكته نيز از سخنان پيشوايان ماست. امام على(ع) مىفرمايد: «به دانشْ عمل كنيد تا خوشبخت شويد».(35)
دانش، آن اندازه مهم است كه براى آنان كه از اين بهره الهى محروماند، همنشينى با دانشمندان را توصيه كردهاند تا از عامل مؤثر سعادت، دور نمانند.(36)
6)
حقگرايىزندگى، بر محور واقعيتهاى هستى مىگردد و راه يافتن باطل و پوچى، آن را به درّه نيستى و سقوط مىكشاند. با حق بودن و حقيقت را باور داشتن و با آن چرخيدن و زندگى كردن، ما را در راه، نگاه مىدارد و كِشته و حاصل كار ما را از گردونه، بيرون نمىريزد. يك چرخش باطل در اين مدار، ما را با نيروى گريز از حق، به فرسنگها دورتر از مسير، پرتاب مىكند كه بر فرض توبه و بازگشت، فرصت ما كم گشته است.
بينديشيم به سخن حقيقتمند امام على(ع): «در همراهى حق، خوشبختى به وجود مىآيد».(37) به ياد داشته باشيم كه باطلگرايى، خودمحورى، لجاجت و تعصّبهاى بىاساس، همگى، دور شدن از حقيقت جارى هستى است و نوعى دورى از راه خوشبختى.
7)
رضايت و قناعتانسان به سبب طبيعت كمالجوى خود، هماره در پىِ چيزى است كه بهتر از آن، چيز ديگرى نباشد و در هر حركتى به دنبال كسب منزلت اول و قلّه افتخار آن است. اين احساس آميخته با سرشت ما، اگر در ميدان مطلوبهاى فانى و زودگذر قرارگيرد، حاصل آن، خوشى موقّت و سپس يك عمر حسرت است؛ حسرت تبديل سرمايههاى وجودى خود به چيزهايى ناپايدار و كم بها.
امّا اگر اين احساس و اين نيروى درونى در طلب اشياى حقيقى، پايدار، جاويدان و پرارزش باشد، ما را به خوشبختى حقيقى نزديك مىكند. راهنمايىِ پيشوايان خوشبختى در اين ميان چنين است: آنچه از دنيا و اشياى كم قيمت و كم عمر آن دست يافتهاى، خشنود و قانع باش و در طلب لذتهاى جاويدان و پايا باش.(38) ديگر توصيههاى امامان(ع) درباره زهد و بىرغبتى به دنيا و نيز بخشش آنچه در دست داريم و سخاوتمند بودن نيز در همين جهت، توجيه مىشوند.(39)
8)
دورى از كينه و حسدكينهتوزى و حسدورزى، از بدترين صفات و زيانبارترين آنهاست. كينه، مانع رسيدن به اعتدال اخلاقى و رفتارى است و حسد، موجب انحراف انديشه از مسير اصلى زندگى. ما بايد به خود، وظيفه خود و راه و مقصد خود بينديشيم و سپس به يارى ديگران بشتابيم، نه آنكه همواره به فكر نعمتها، موفقيتها و كارهاى ديگران باشيم. به ديگران انديشيدن، آن هم براى ضربه زدن و جدا كردن، جهتِ حركت ما را در مسير زندگى تغيير مىدهد و چشمان هدايت ما را از مراقبت مقصد، به پاييدن همراهان مىكشاند و در چاه و چاله ميان راه، سرنگون مىسازد. به فرموده امام على(ع): «بياييم سينههامان را از كينه و حسد بشوييم تا اسباب سعادت را فراهم آورده باشيم».(40)
9)
دوست خوبدر دفتر دوستى، سطرهاى فراوانى درباره اهميت و تأثير شگرف دوستى در زندگى داشتيم(41) همه آنها در اينجا انعكاس مىيابند. دوست مىتواند سازنده كاخ كمال و يا ويران كننده آرزو و خيال باشد. انسان بر روش دوست خود زندگى مىكند و اكسير حيات ما در دستان دوست است. دوستِ شايسته و حساس، نسبت به كژروى و سستيها، يارى دهنده حركت ما در راه بىانتهاى زندگى است. پيامبر گرامى اسلام(ص) دوست را يكى از عوامل متعدّد خوشبختى دانسته و امام سجاد(ع) نيز آن را به زبانى ديگر، بازگو كرده است.(42) مىتوان اين شعر حافظ را ترجمه سخنان اين دو بزرگ دانست:
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم
كه كيمياى سعادت، رفيق بود، رفيق
!10)
استمرار و استقامتبسيارى از ما، آغازگران خوبى هستيم؛ امّا ادامهدهندگان نيرومندى نيستيم. آمدن به راه و جزم كردنِ عزم و اراده، گام مهمى است آن هم گام نخست! گامهاى بعدى نيز مهماند و استمرار در حركت، شرط رسيدن به نقطه اوج.
گفتيم كه سعادت، يك نقطه نيست و در يك لحظه، اتفاق نمىافتد و اين يعنى رفتن و رفتن و دست از طلب نكشيدن و پا از ميدان پس ننهادن. كوشش كردن با تمام توان و در هميشه روزگار، شرط موفقيت و ره بردن به سراى خوشبختى است.(43) نشانىِ خانه سعادت، به تدريج روشن مىگردد، غصّه نخوريد و نوميد نگرديد! اگر به راه خود، ايمان داريد و راهنما را مىشناسيد، از طول مسير نهراسيد؛ پيش به سوى قلّه.
*
آنچه گفتيم، تنها بخشى از عوامل متعدد سعادت است و توصيههاى ديگرى نيز در دست است، همچون حسابرسىِ هر روز كارهاى خود، دعا و مناجات و راز و نياز با خدا و خدمت به مردم و... و همه اينها در اطاعت از فرمانهاى خدا و پيروى از راه و روش فرستادگان او و در رأس آنان پيامبر اسلام(ص) خلاصه مىشود؛ چه، آنان خود مجسّمه عملى ايمان و باور و استقامت و زهد و رضايت و قناعت و دعا و شبزندهدارى در كنار خدمت به خلق بودهاند و گوى سعادت را پيش از ديگران ربودهاند.(44)
اينك به موانع راه خوشبختى و آفات آن اشاره مىكنيم.
ب
. موانع خوشبختىمىتوان تن زدن از پيگيرى هر آنچه را در بخش پيش گفتيم، به گونهاى، از موانع رسيدن به خوشبختى دانست؛ امّا چند مانع را به دليل نام بردن از آنها در سخنان پيشوايانِ سعادت برمىشمريم.
1)
تنبلى و سستىهمان گونه كه عزم و جديت، از اسباب اصلى حركت به سوى سعادت است، خمودى و كسالت، از موانع عمده آن به شمار مىآيد. امام على(ع)، در اين باره مىفرمايد: «آن كه به جاى كوشش، با سستى و پوچى و وقتگذرانى خو كرده است، فرسنگها از سعادت فاصله دارد».(45)
آرى هر چيز، بهايى دارد و خوشبختىِ جاويدان، بيشترين هزينه را دارد. پرداخت هزينه زندگى ابدى نيز تلاش هميشگى مىخواهد و انسان سست و خمود را ياراى پرداخت اين بها نيست.
2)
فريب خوردنحركت پيوسته در مسير، نتيجه مراقبت همواره مقصد و توجه ننمودن به وسوسههاى دلانگيز مناظر اطراف است. شيطان، گاه در لباس دوست و گاه در لباس دنيا، جلوهگرى مىكند و ما را به خود مشغول مىسازد. گاه توقّف و گاه، از راه بيرون شدن، گاه، فريبِ زرق و برق زودگذر دنيا را خوردن و گاه، مغلوب خواستهها و شهواتِ درون شدن و اين همه، سر از بدبختى درمىآورد و ناكامى.(46)
فريب، نتيجه به كار نبردن كامل و درست عقل و خرد است و حاصل غلبه هوس بر تدبير و نيز سود بردن از تجربهها و دستاوردهاى خود و ديگران.(47) در اين ميان، گاه تجربههايى بس گرانبها و حاصل شكستهاى فراوان و مكرّر بزرگان، مىتواند ما را از آزمودن مجدد بسيارى چيزها بىنياز كند و چشم دل ما را باز و از اغفال و فريب، محفوظ بدارد. حافظ اين چنين ما را پند مىدهد:
نصيحت گوش كن جانا كه از جان، دوستتر دارند
جوانان سعادتمند، پند پير دانا را
.و اين را از ياد نبريم كه پند و اندرز دلسوزانه و مفيد ديگران بر گردن ما سنگينى مىكند و مخالفت با آن، هماى سعادت را از ما دور مىسازد. مولوى نيز پيشتر از حافظ چنين گفته است:
من برون كردم ز گردن وام نُصْح
جز سعادت كى بود انجام نصح
.3)
ولنگارىدنيا رها و يله نيست و ما نيز نمىتوانيم برخوردى اين چنين داشته باشيم. راه خوشبختى ما حصارها و مرزهايى دارد و با خط كشيهاى منظّم و حساب شده، ما را از پا فراتر از حد نهادن و رعايت حق ديگران نكردن و هرگونه دلخواه رفتن بازمىدارد. محدوديتهاى ناگزير زندگى دنيوى و اخروى، همان حرمتها و احترامهاست. برخى چيزها حرام هستند (محدوديت و خط قرمز) و بعضى ديگر، حرمت و احترام دارند. «خويشتندارى» و «جلوگيرى از ميل نفس به مرزشكنى و زير پا نهادن حرمت»، از عوامل سعادت است، و «افسارگسيختگى» و «رها كردن مركب نفس» و «فرو رفتن در گناه» و «سرپيچى»، از موانع آن.(48)
4)
بدىبدى به ديگران (بويژه نيكان)، بدخواهى براى دوستان، بد نيتى در حق همگان و بد نهادى انسان، از موانع خوشبخت شدن آدمى است.(49) هستى، بر اساس نيكى حركت مىكند و بدى، گامى به عقب است و از اينرو، به خُرد شدن بدى كننده در زير چرخ حركتِ خلقت مىانجامد. شرارت و آزار دادن ديگران، مانع بزرگ عنايت خداوندى نيز هست كه زمينه اساسى توفيق اوست و يار اصلى سعادت. بكوشيم بد نباشيم، بدى نكنيم و بد نخواهيم و به فكر فريب دادن ديگران و سوء استفاده از همراهان خود نباشيم.
5)
شيفتگى به دنيادنيا، راه عبور است و گذر به سراى جاويدان، ماندن در راه و به تماشا نشستن، غفلت از مقصد و هدف است و زيانبار. حرص در تحصيل توشه بيش از نياز، تنها كولهبار ما را سنگين مىكند و از سرعت حركت ما مىكاهد. معامله با دنيا بايد به اندازه باشد و توجه به آن، به حدّ نياز.
به ياد داشته باشيم كه بايد لذتهاى جاويدانِ سراى آخرت را با دنيا بخريم، نه دنيا را با ارزشها. دنيا به دست آوردنى نيست؛ استفاده كردنى است: ببينيم و برگيريم و برويم؛ چُست و چالاك و نرم و نازك؛ هرچه كمتر، بهتر و هرچه سبكبارتر، تندتر. دنيا سايه درختى را ماند كه به گاه خستگى، بايد لَختى زير آن بياساييم و سپس تند برويم. اگر رشتههاى خود را با دنيا كم و نازك كنيم، بزرگترين مانع خوشبختى را از راه برداشتهايم.(50)
6)
سنگدلىرحم و دلسوزى، با جدّيت، مردانگى و اراده و تصميم، هيچ ناسازگارى ندارد. مىتوان جدّى و مصمّم و قاطع، در راه زندگى به پيش رفت، بدون آنكه به ديگران ستمى كنيم و از دلسوزى و در انديشه ديگران بودن فاصله بگيريم. راهى كه خود بهسوى كمال انسانى است و مشوّق و انگيزه برانگيختن عواطف و احساسات عالى بشرى، چگونه با سنگدلى همراه شود؟
قساوت قلب و نرم نبودن آن در برابر درد ديگران و يا پذيرش اندرز نصيحتگران، مانع بزرگ خوشبختى(51) و به گفته پيامبر اسلام(ص) از نشانههاى بدبختى است.(52)
منابع و ماخذ:
1. articles.co . http://WWW.find
psychology Today, sep, 9991 - spirituality Author: David N.Elkins.
2.
3. . Freu
4. . neurosi
5.James, Gordon Alport, Erich Fromm, Victor Frankl, Abraham Maslow and Rollo Ma
.William
6. . Carl Jun
7. همانجا.
8. Quakers: نام يك فرقه مذهبى.
9. كيف تصبح غنيّاً و سعيداً في ضوء الإسلام، مصطفى بن عبدالجواد البطحيش، ج 2، ص 18.
10. همانجا.
11. همانجا.
12. بحارالأنوار، ج 73، ص 250، ح 8.
13. همان، ص 258، ح 31.
14. كيف تصبح غنياً...، ج 2، ص 18.
15. ميزان الحكمة، ج 4، ص 460.
16. سوره رعد، آيه 28.
17. سوره طه، آيه 124.
18. سوره رحمان، آيه 27.
19. سوره نحل، آيه 97.
20. ميزان الحكمة، ج 4، ص 460.
21. همانجا.
22. همانجا.
23. همانجا.
24. در احاديث متعددى، ابزارها و امكانات مادى به عنوان زمينه رشد و تكامل انسان، از عوامل خوشبختى شمرده شدهاند؛ ر.ك به: ميزان الحكمة، باب 1812 (آنچه از خوشبختى شمرده مىشود)، ح 8554 - 8561.
25. ر.ك به: سوره هود، آيه 105 - 108.
26. ميزان الحكمة، باب 1807 (سعادت)، ح 8526 - 8527.
27. همان، باب 1810 (عوامل سعادت)، ح 8550.
28. غررالحكم، ح 1293 و 10853.
29. همان، ح 4067.
30. ميزان الحكمة، باب 1808 (خوشبخت)، ح 8530.
31. غررالحكم، ح 9556.
32. ميزان الحكمة، باب 1812 (آنچه از سعادت به شمار مىرود)، ح 8555 و 8558.
33. بحارالأنوار، ج 78، ص 203، ح 35؛ و نيز ر.ك به: نهجالبلاغه، خطبه 83.
34. تحف العقول، ص 364.
35. غررالحكم، ح 2479.
36. همان، ح 4717.
37. ميزان الحكمة، باب 1809 (آنچه موجب خوشبختى مىگردد)، ح 8545.
38. همان، باب 1814 (خوشبختى حقيقى)، ح 8574 - 8577.
39. ر.ك به: غررالحكم، ح 3100 و 1644.
40. همان، ح 5083.
41. براى مطالعه بيشتر رجوع كنيد به: پيش شماره دوم زندگى (دفتر دوستى)، قم: دارالحديث بهار 1379، و نيز: دوستى در قرآن و حديث، محمد محمدى رىشهرى، ترجمه: سيد حسن اسلامى، قم: دارالحديث، 1379.(ويراستار)
42. نوادر، راوندى، ص 11؛ الخصال، شيخ صدوق، ص 159، ح 207.
43. غررالحكم، ح 8247.
44. ر.ك به: ميزان الحكمة، باب 1810 (عوامل خوشبختى)، ح 8550.
45. غررالحكم، ح 10028.
46. نهجالبلاغه، خطبه 86.
47. برگرفته از سخن امام على(ع)؛ نهجالبلاغه ، نامه 78 .
48. ر.ك به: غررالحكم، ح 4499.
49. ر.ك به: ميزان الحكمة، باب 2059 (نشانههاى بدبختى)، ح 9563 - 9570.
50. ر.ك به: ميزان الحكمة، باب 2057 (موجبات بدبختى)، ح 9547 - 9550.
51. غررالحكم، ح 9376.
52. الخصال، شيخ صدوق، ص 243، ح 96.