X
تبلیغات
هنوز هم زنده ام ؟!چون فلسفه زنده است
 
 
   
 
  اسيب شناسي رواني علمي است كه در ان كوشش ميشود با به كار گرفتن اصول اساسي روانشناسي رفتار نا بهنجار شناخته شده وعلل ان مورد بررسي قرار بگيرد "بايد بگم كه منظور از اصول روانشناسي قوانيني است كه در زمينه هاي مختلف روانشناسي مثل:احساس وادراك/.شخصيت/يادگيري/.انگيزش وهيجان و...بدست ميايد"
اما معني "رفتار نا بهنجار"چيست؟
كلمه نا بهنجار اصولا معني دور بودن از طبيعي بودن را ميدهد.در پزشكي ميتوان انجام اعمال كنشي وساختمان بدن را مورد استاندارد قراردادوبا استمداد از ان وبكار بردن ابزاردقيق و فنون پيشرفته ميتوان خط ومرزي بين سلامت وبيماري ترسيم كرد.ولي در سطح روانشناختي "مدل ارماني"يا حتي "مدل طبيعي"براي مقايسه نداريم بنابراين نميتوان گفت كدام رفتار بهنجار است وكدام يك نابهنجارولي با معيارهائي كه در زير بيان ميكنم ميتوان اين رفتارها را متمايز نمود


1/ملاك اجتماعي:بسياري از دانشمندان اجتماعي براين عقيده اندكه تطبيق رفتار با استانداردهاي اجتماع نشانگر بهنجار بودن ان است اين بدين معني است كه هر رفتاري كه مورد قبول اجتماع باشد بهنجار واگر نباشد نا بهنجار است به تعبير ديگر مفهوم بهنجار يا نابهنجار در رابطه با فرهنگ معني دارديعني رفتار طبيعي ان است كه اجتماع قبول دارد و توقع دارد از فرد سر بزند ولي رفتار غير طبيعي چنين نيست اما بايد گفت كه اين تنها عامل نيست كه بتوان با ان بهنجار را از نابهنجار تميز داد چرا؟؟؟
چون ارزشهاي فرهنگي نسبي است يعني انچه در يك فرهنگ مقبول است در فرهنگ ديگري مردود است وبلعكس "مثل رفتار خانمها در ايران وكشورهاي ديگر"يا قانون ازدواج پسران در انگلستان كه سالهاست به تصويب رسيده يا لخت مادر زاد شدن در ساحل دريا كه در بسياري از جوامع غربي متداول است .....
انتقاد دوم اينكه حتي در يك جامعه معين هم ارزشهاي اجتمائي ثابت نيست.يعني انچه در يك زمان معمول بوده ممكن است در زمان ديگر منفور باشدمثال واضح وجود حجاب در بانوان ايران است كه در حال حاضر يك ارزش فرهنگي است ولي قبلا برعكس يك ارزش ضد فرهنگي بود!!!!
سومين ومهمترين انتقاد اينكه اگر ارزشي در يك جامعه بصورت قانون هم وجود داشته باشدولي همگان از ان پيروي نكنند نميتواند بهنجار محسوب شود.بعنوان مثال ازدواج پسران در اروپا با وجود اينكه بصورت قانون در امده ولي گروهي بسيار كمي از ان پيروي ميكنندواكثر افراد ان را غير طبيعي و نابهنجار ميدانند
پس لزوم ملاك ديگري حس مي شد.


2/ملاك اماري:همانطور كه ميدانيم استانداردهاي اجتماعي(نرم) مواردي هستند كه افراد جامعه انها را پذيرفته وبه ان عمل ميكنند كه اين خود در واقع يك ملاك اماري محسوب ميشوديعني از نظر اماري وقتي گفته ميشود كه مثلا لباسي مد شده است يعني اكثريت افراد جامعه ان را ميپوشند.بنابراين صفتي كه اكثر افراد جامعه نپذيرند خارج از نرم محسوب شده وغير طبيعي ونابهنجار تلقي ميگردد...اما بايد گفت هيچ كدام از ملاكهاي فوق نميتواند به تنهائي پاسخ گو باشد پس چه بايدكرد؟؟؟؟؟؟؟


3/ملاك رواني :توجه به اين نكته ضروري است كه ملاك شناخت رفتار طبيعي فقط اين نيست كه اجتماع ان را بپذيرد بلكه رفتار طبيعي رفتاري است كه ""رفاه فردوسرانجام رفاه جامعه را تامين نمايد""...
رفاه تنها شامل بقاي نفس نيست بلكه رشد وكمال فردوتحقق توانائيهاي بالقوه وي را نيز در بر ميگيرد...
بر اين اساس اگر تطبيق با ارزشهاي اجتماعي ناسازگارانه باشد يعني به سازگاري فرد لطمه بزند'نابهنجارتلقي ميشود.منظور از رفتار ناسازگارانه رفتاري است كه با حداقل رشد وكنش مناسب فرد در تضاد باشد بنابراين طبق اين ملاك "رفتار نابهنجار"فقط شامل اختلالاتي از قبيل سيكوزيانوروز نميشودبلكه الگوهائي از قبيل مي بارگي'مشاغل نادرست'بي حسي عاطفي'ناسازگاريهاي بيولوژيائي'رواني واجتماعي را كه موجب اسيب رساندن به رفاه شخص و اجتمكاع ميگردد را نيز در بر ميگيرد...........


نمونه هاي تاريخي و برجسته از رفتارهاي نا بهنجار

سول پادشاه اسرائيل در قرن يازدهم قبل از ميلاداز حمله هاي مانيك-ديپرسيو(شيدائي-افسردگي)عودكننده رنج ميبرد در يك حمله ماني(برانگيختگي)در مكاني عمومي تمام لباسهاي خويش را پاره كردودر جائي ديگر كوشش كرد كه پسرش جاناتن را بكشد!!!!

كمبوجيه پادشاه ايران در قرن ششم قبل از ميلاد يكي از اولين كساني است كه به عنوان شخصي مي باره نامش ثبت است.افراط او در نوشيدن به حدي بود كه شبيه به ديوانه اي كه حواس خودراازدست داده باشد رفتار ميكرد.او با يكي از خواهرانش ازدواج كرد(برخلاف قانون)ويكي از خواهرانش را در حين حاملگي با لگد كشت ودر موقعيتي ديگر براي انكه نشان دهد افراط در نوشيدن بر وي تا ثيري ندارد و مهارتهايش را كم نميكند پسر دوست خود را هدف قرار داد وكشت .....

در دوران جديدتر جورج سوم پادشاه انگلستان كه عنوان شاه ديوانه را با خود يدك ميكشد نشانه هاي مرضي زيادي داشت از جمله دوره هائي از برانگيختگي شديد وفعاليت افراطي ظاهر ميساخت در خلال اين دوران از يك موضوع به موضوع ديگري ميپريد.سوالات شتابزده مينمودومنتظر هيچ پاسخي نبود.غذاي خودراباچنان سرعتي ميخورد كه ديگران مجبور به قورت دادن غذا يا گرسنه بلند شدن از سر ميز بودند.او سوار بر اسب مسابقه بالاوپائين رفتن از پله ميدادوتا دم مرگ اسب را مي تازاندو...

من اينها را براي اين بيان كردم كه بگويم اين رفتاري كه اكنون بصورت يك نابهنجار ذكر شد در دوران خودشان كاملا بهنجار بودند وديگران عجيب وغريب ونابهنجار!!!!!

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
 
   
 
 

خوشبختى، نزديك شماست

اگر واقعاً در جستجوى خوشبختى هستيد و حقيقتاً مىخواهيد خوشبخت شويد، در دوردستْ آن را جستجو نكنيد؛ چون خوشبختى، نزديك شماست و با شما فاصلهاى ندارد. اصلاً خوشبختى، خارج از شما نيست تا آن را جداى از خود جستجو كنيد. بلكه منبع همه خوشبختيها خود شما هستيد. اراده مصمّمتان، تفكّر خلّاقتان و انديشه سازندهتان، همان خوشبختى است. مگر غير از اين است كه همه سعادتمندان عالم با سعى و اراده آهنين به اين گوهر ارزشمند، دست يافتهاند؟ آيا آنها خوشبختى را از ديگران طلب كردهاند؟ يا از ثروت و قدرت، تمنّاى سعادت داشتند؟ نه ديگران و نه ثروت و نه قدرت، براى خوشبختى كافى به نظر نمىرسد. آنها خوشبختى را در خود ديدند، يافتند و به دست آوردند. بنابراين، آن كسى كه بايد سعادت را به ما هديه كند، كسى جز خود ما نيستيم. بايد آستين همّت را بالا بزنيم و با ارادهاى محكم و تلاشى شكستناپذير، به دنبال خوشبختى برويم؛ چرا كه خوشبختى ما فقط و فقط دست ماست نه هيچ كس ديگر؛ امّا... .

موانع خوشبختى

.. امّا خوشبختى هم مانند خيلى چيزهاى ديگر، مشكلات و موانعى دارد كه شناختن آنها مطمئناً در رسيدن به گوهر خوشبختى به ما كمك شايانى خواهد كرد. حتماً مىپرسيد چه موانعى؟
آيا همين فكر كه «رسيدن به خوشبختى، كارى سخت و دشوار است» نمىتواند مانع خوشبختى محسوب شود. چون بعضى از مردم به اشتباه، اينگونه فكر مىكنند و يا حتّى از اين هم پا را فراتر مىگذارند و معتقدند كه رسيدن به خوشبختى، غيرممكن است. مثلاً آنتوان چخوفِ اديب مىگويد: «خوشبختى ميلى است محقَّق نشدنى»(9) و يا گفته مىشود: «سعادت، شَبَح بزرگى است كه همه در جستجوى آن هستند، ولى آن را نديدهاند»(10) يا: «سه چيز است كه مردمْ آن را جستجو مىكنند، ولى نمىيابند: خوشبختى، سلامتى، و راحتى».(11)

شما چهطور؟ آيا شما هم خوشبختى را تا اين اندازه دست نيافتنى مىدانيد؟ به نظر نمىرسد اين افكار، كمكى به جز دور كردن انسان از تلاش و فعّاليت در جهت رسيدن به خوشبختى داشته باشد، و فقط خلّاقيت در فكر و عمل را از انسان مىگيرد. ما با توجّه به منابع دينىمان اينگونه نيستيم؛ چون دائماً به ما توصيه به اميد داشتن و اميدوار بودن مىشود و همين حالتِ اميد است كه راه را بر اينگونه تفكّراتِ غلط مىبندد. در فرهنگ فارسى ما نيز «جوينده» را «يابنده» معرفى كردهاند
.
آيا به نظر شما اين خود يكى از بزرگترين موانع خوشبختى به حساب نمىآيد؟ و آيا همين يك مانع را مىتوان براى خوشبختى جستجو كرد؟

در پاسخ بايد گفت: مادرِ همه موانع، همين تفكّر غلط است؛ امّا موانع كوچك و بزرگ ديگرى را نيز مىتوان برشمرد كه تا اندازهاى راه را بر طالب سعادت، تنگ مىكنند، از قبيل: احساس گناهكارى، حسادت، چشم و همچشمى، ملامت و سرزنش، و
... .
به عنوان مثال، حسادت را تصوّر كنيد. فردى در دوران كودكى، همبازيهايى داشت كه بيشترِ آنها از نظر مادّى از او بهتر بودهاند و هميشه در مقابل آنها احساس حقارت و كوچكى مىكرده و به همين دليل، حسّ حسادت در وجودش پديدار گشته و اين حس، همچنان تقويت شده و او را مدام در نگرانى و پريشانى نگه داشته است؛ چون نتيجه حسادت، چيزى جز اين نيست. همچنان كه احاديث ما جايگاه حسود را به خوبى به ما معرفى كردهاند. مثلاً از حسود به عنوان كسى كه كمترين لذّت را از زندگى مىبَرد، ياد شده(12) و گفته شده كه حسود، هيچگاه رنگ عزّت و بزرگى را نمىبيند.(13)

با كمى دقّت مىتوان دريافت كه دقيقاً به همان اندازه كه سعادت و خوشبختىِ ما به دست خودمان است، شقاوت و بدبختى ما نيز به دست خودمان است. نبايد عواملى از قبيل: بدشانسى، فقر، عدم شهرت، نداشتن موقعيّت اجتماعى، و... را علّت بدبختى خود بدانيم و در حقيقت، تمام استعدادهاى خود را كنار گذاشته، تسليم اين گونه مسائل شويم
.
نتيجه اينكه: «خوشبختى چشمهاى است كه همه، آن را جستجو مىكنند امّا راه رسيدن به آن را نمىدانند».(14)

پايگاه محكم خوشبختى

مطمئناً هر انسانِ سعادتمندى، خوشبختى خود را بر پايههاى محكمى استوار كرده كه در صورت از بين رفتن اين ستونهاى محكم، در حقيقت، خوشبختىاش از بين مىرود.
يكى از مهمترين پايههاى سعادت در هر كار، «ميل» و «رغبت» شماست؛ يعنى شما تا زمانى كه طالب خوشبختى نشدهايد هيچ كس و هيچ چيز نمىتواند در اين زمينه به شما كمك كند
.
شايد از خود بپرسيد: مگر كسى هم وجود دارد كه رغبتى به خوشبختى نداشته باشد؟ در پاسخ بايد گفت: بله. افراد زيادى هستند كه به خاطر مشكلات و سختيهايى كه در راه رسيدن به خوشبختى وجود دارد، على رغم ميل باطنىشان، خود را راغب به خوشبختى نشان نمىدهند و همان وضعيّت كسلكننده موجود را ترجيح مىدهند، و شايد براى اين كارِ خود، دليلتراشى هم بكنند و همانطور كه در قسمت موانع گفته شد، رسيدن به خوشبختى را محال بدانند. در هر حال، بايد «خواستن»ى در كار باشد تا بتوان گفت «توانستن»ى به دنبال دارد
.
امّا پايه دوم، اين است كه براى رسيدن به اين آرزو، يا بهتر بگوييم، به اين خواسته بايد «تلاش» كرد؛ تلاشى بىوقفه كه شكستهاى پىدرپى هم نتواند شما را از اين تلاش باز دارد. همينكه مىگويند: «من بايد اين كار را انجام دهم»، نشانه همين تلاش است
.
شما كه انتظار نداريد هماى سعادت، بدون هيچ دردسرى از آسمان بر شانهتان بنشيند و ناگهان و بدون هيچ زحمتى شما را خوشبخت كند! پس برخيزيد و تلاش را از همين حالا شروع كنيد تا نتيجه دلچسب آن را لمس كنيد و از خوشبختىاى كه در انتظارتان نشسته است، لذّت ببريد
.
و سرانجام، سومين پايه و اساس براى خوشبختى، تلاش همراه با «انديشه» و «تدبير» است؛ تلاشى هدفمند، برنامهريزى شده و گام به گام، نه تلاشى از روى احساس كه آنى مىآيد و آنى هم مىرود؛ تلاشى كه شما را آرام آرام به هدفتان نزديك كند، تا به اين ترتيب، از آن همه كوشش و پويش، خسته نشويد و خود را ملامت نكنيد و نگوييد: «من مىدانستم كه نمىتوانم؛ چون ملامت كردنِ خود، يكى از موانع اساسىِ راه پرفراز و نشيب خوشبختى است.

شاهراهِ خوشبختى

شايد شما براى رسيدن به خوشبختى، راههاى زيادى را رفته باشيد و يا از اين راههاى گوناگون، اطلاع پيدا كرده باشيد؛ امّا مطمئناً خوشبختى يكى نيست و مسلّماً يك راه هم ندارد. به اقتضاى خوشبختىِ شما، راه مناسب آن نيز وجود دارد.
به نظر مىرسد كه در بين همه اين راهها، يك راه وجود دارد كه مىتوان آن را حقيقتاً «شاهراه خوشبختى» ناميد؛ همان راهى كه مطمئنترين راه است و منتهى به خوشبختى حقيقى، ابدى، و زوالناپذير مىشود. كدام راه؟ راه «ايمان».(15) ايمان به چه كسى؟ ايمان به خداى يگانه، خداى خوشبختيها، خالق سعادت و سعادتمندان. خدايى كه يادِ او آرامبخش دلهاست(16) و دورى از او موجب سختى و تنگى زندگى است.(17) خدايى كه قادر مطلق است. غنى مطلق است، و ثروت و قدرت واقعى را بايد از او طلب كرد. و آن ثروت و قدرتى كه سعادتبخش است، همين ثروت و قدرت است، نه قدرت دنيايى و ثروتى كه زوالپذير است؛ چون زوالپذير، هيچگاه خوشبخت كننده واقعى نيست. اصلاً هر چيزى كه رنگ خدايى ندارد، فانى است و فقط خداست كه باقى و ماندنى است.(18)

پس نه ثروت، نه قدرت، نه لباس، نه زيبايى، و نه شُهرتِ من، هيچ كدام مرا به سرمنزل آرامشبخش خوشبختى نمىرساند، مگر اينكه همه اينها را خداوند عطا كند و از او طلب كنيم
.
حال به روشنى درمىيابيم كه شاهراه خوشبختى، همان راهى است كه ما را به خداوند، نزديك كند و فطرت ما را بيدار سازد؛ چون در وجود ما چيزى است بزرگتر از همه عوامل مادّى خوشبختى كه ما بايد در جستجوى آن باشيم و آن، روح خداجو و خدايى ماست؛ روحى كه نه پير مىشود و نه پيرى بر او تأثير مىگذارد؛ روحى كه اگر در اين شاهراه افتاد، هيچ آفتى نمىتواند آن را از بين ببرد، و مرگ هم برايش پايان خوشبختيها نيست. چون او سعادت ابدى را يافته است؛ سعادتى كه با مردن، تمام نمىشود و با بيمارى، از بين نمىرود و با فقر، تعارضى ندارد؛ چرا كه او «حيات طيّبه (زندگى پاك(19) و آرامش و رفاه جاودان را يافته است.

نشانههاى خوشبختى

خوشبختى مىتواند نشانههاى فراوانى داشته باشد و مطمئناً نمىتوان همه آنها را نام برد؛ امّا با استفاده از متون دينىمان به چند گزينه اشاره مىكنيم كه آنها را موجب سعادت دانستهاند.
يكى از اين نشانهها «تحرّك داشتن» است و گفته شده كه خوشبختى، هيچگاه با سكون و بطالت بهدست نمىآيد.(20)

ديگر نشانه خوشبختى، «عمل كردن به دانستهها»ست و توصيه مىشود كه با اينكار، خوشبخت شويد.(21)

«
همنشينى با دانشمندان و عالمان»، يكى ديگر از نشانههاست. دين مقدّس اسلام، توصيههاى زيادى در اين زمينه دارد و ارزش و بهاى فراوانى براى علم و دانش، و علما و انديشهمندان قائل شده است، تا آنجا كه خوشبختى را در گرو تعامل با دانشمندان مىداند.(22)

ايمان، محاسبه نفس، كوشش در راه اجراى فرمانهاى خداوند و... را نيز مىتوان از اين نشانهها دانست. عجيبْ اينجاست كه در ميان اين نشانهها، «چشيدن سختيها و تلخيها» نيز وجود دارد؛(23) چرا كه تا سختى نباشد، راحتى معنا ندارد و تا بيمارى نباشد، ارزش سلامتى شناخته نمىشود.

معيار سنجش خوشبختى

ما درباره خوشبختى انسان مىانديشيم، پس بايد خوشبختى را در ارتباط با نيازها و خواستهاى او مطرح كنيم. اين بدان معناست كه گستره نيازهاى ما بر تعريف ما از سعادت و خوشبختى تأثير مىگذارد. اگر ما به خوراك و پوشاك نيازمنديم، انسانِ فاقد آنها، خوشبخت نيست.(24) اگر ما به آرامش روحى و رضايت درونى نياز داريم، بدون آنها، طعم سعادت را نمىچشيم و اگر نيازهاى بزرگتر و پردامنهتر داريم، ارضاى نيازهاى موقّت، خوشبختى نمىآورد و اگر ما براى هميشه خواهيم بود، نيازهاى جاودانه نيز خواهيم داشت و اگر آنها را برآورده نسازيم، سعادت ابدى نخواهيم داشت. چه كسى اين نياز (جاودانگى) را مىشناسد؟ و چه كسى راهنماى آن است؟

راه خوشبختى

خوشبختى يك پاره خط محدود نيست؛ نيم خطى است كه از تولد آغاز مىشود و تا بىنهايتِ جاودان، امتداد دارد. خوشبختى ويژه دوران جوانى و بهار زندگى نيست و زندگى هم يك نقطه ساكن نيست. خوشبختى بر دوش زندگى ره مىسپارد و با شمارش ستارهها، كولهبار آخرت را پر مىكند. سعادت از پس يك حركتِ با نشاط و مستمر و مداوم، در طول عمر ما پديدار مىشود. حاصل پيكار هميشه ما با شيطانِ برون و شهوتِ درون و نتيجه پيروزى حكمت و انديشه در ميدان مبارزه با جهالت است. پس نبايد نشست و نااميد شد و نبايد خسته و مانده گشت. سعادت، دور است امّا رسيدنى؛ در همين راه باشيم و بيرون نرويم، قطعاً مىرسيم. خرابى وسيله را مىتوان تعمير كرد و موانع راه را زدود، مهم، در راهْ بودن است.

راهنماى خوشبختى

راهنماى راه، كسى است كه يا راه را تا انتها رفته است و يا نقشه آن را در دست دارد. سازنده ما مىتواند نيازهايمان را به ما بشناساند و طريقه برآورده ساختن آنها را به ما بگويد و اگر آن را عملى كنيم و در مسير پيشنهادىِ او قدم برداريم، به مقصد و نقطه كمال خود مىرسيم. او ما را شكل داده و در انتهاى مسير، دو سرا براى ما ساخته است و «خوشبختى» و «بدبختىِ» ما را در آمدن به يكى از آن دو سرا دانسته است. خوشبختى را در آمدن به بوستان رضايت و رهنمون شدن به بهشت جاويدش، و بدبختى را ره بردن به دوزخ گفته است. دوستان و همنشينان سعادتمند ما را در سراى سعادت، معرفى كرده و همراهان ما را در دوزخ نيز شناسانده است.(25) يعنى راهنماى ما، معيارى نيز براى خوشبخت بودن معرفى كرده است. به مقصد رسيدن يعنى هم در راه بودن و هم رفتن؛ منحرف نبودن و تنبلى نكردن.(26)
راهنماى ما، همان آفريننده ماست و او مسير سعادتمان را ترسيم كرده، علامتهاى آن را نيز برافراشته است. او از ميان ما آن كسى را كه جدّيت و تلاش بيشترى مىداشته برگزيده و در اين مسير، او را پيشتر از ما به پيش برده است. سپس آنان را بر سر دو راهيهاى زندگى و پيچ و شيبهاى تند و خطرناك آن، گمارده است تا ستارگان هدايت و چراغهاى نورافشانِ مسير باشند. اينان پيامهاى هدايت را به زبانهاى گوناگون، به گوش ما رساندهاند و پيام مكتوب الهى (قرآن) را نيز معنا نمودهاند.(27)

رهنمودهاى اين بزرگان را در طى طريق سعادت مىخوانيم؛ ابتدا، عوامل خوشبختى و سپس موانع آن را و روشن است كه تنها شنيدن و به گوش سپردن، حاصلى ندارد و هرچه هست در عمل و اطاعت از اين رهنمودهاست.(28)

الف . عوامل خوشبختى

1) عزم و حزم

پيمودن راه، جديت و اراده و تصميم مىخواهد و دويدن و نايستادن، پيش رفتن و عقب نماندن و اين همه را با چشم باز ديدن و پاييدن و نخوابيدن. و اين دو، معناى عزم و حزماند. جدّيت و تلاش، و دورانديشى و احتياط (تفكّر و تأمل)، شرط رسيدن و سلامتْ ماندن است. هرگاه اين دو در كنار هم گردآيند، سيماى خوشبختى به روشنى پديدار مىشود و خورشيد سعادت در افق زندگى مىتابد.(29)

2) ايمان و اميد

عزم راسخ براى پيمودن راه خوشبختى و كنار زدن يك يك موانع در زمينهاى مىرويد كه به درستى راه، ايمان داشته باشيم و رسيدن به مقصود سعادت را باور. يقين به درستى راه و اميد به رسيدن، پاى طلب مىدهد و دست تلاش و عزم وصول. شوق به بهشت سعادت، ما را مىكشد و حتى آنجا كه به زمين بيفتيم، دست ما را مىگيرد و با خود مىبرد.(30)
لبخندهاى طلايى خورشيد در هر صبح دلپذير، خبرى از آن سوى شب مىآورد و هزاران پرتوِ به زمين رسيده، راه را به ما نشان مىدهند. به سوى كرانهها، آن دورها، با باور تمام، پاداشت در انتظار توست و آرامش جاودانى به اميد ديدار تو. خود را برسان. شك مكن؛ از يقين، بهره بجوى!(31)

3) دست توفيق خدا

برخى بر اين باورند كه خوشبختى با بخت و اتفاق ارتباط دارد و به آنچه در پيشانى فرد نبشته، وابسته است. پيشوايان طريق سعادت، اين ارتباط را نپذيرفته، خوشبختى را نتيجه جدّيت و تلاش انسان و زمينهسازى الهى مىدانند. يعنى يك سوى ريسمان خوشبختى، در دستان خود ماست، اگرچه سوى ديگرش در دست توفيق خداوند؛ امّا دست توفيق خداوند و دست رحمت گسترده او يكى است و اگر عزم و جزم ما را ديد، دست توفيق را پيش و زمينه عمل نيك ما را فراهم مىآورد. پس از آن، اختيار با ماست، اگر انجام دهيم و پيش رويم، دست توفيق خدا را فشردهايم و واى بر ما اگر حتى اين قابليت را در خود نبينيم كه خدا دست ما را بگيرد و واى بر ما كه به گونهاى باشيم كه خدا ما را به حال خود واگذارد.(32)

4) انديشيدن

فكر آدمى، جوهره جان اوست و آدمى است و انديشهاش. هر گام انسان به پيش يا پس، بايد از انديشه او پيروى كند و هر تصميم او بايد بر اساس سنجش و خردورزى و تأمّل و تفكر باشد. انديشه، راهنماى جان و چراغ راه است و از اينرو، جزو هميشگى ساختار «سعادت» و نور راه «هدايت» و ركن منزل «خوشبختى» است. به همين دليل، امام صادق(ع) كسى را خوشبخت مىداند كه لحظههايى را براى خلوت گزيدن و انديشيدن تدارك بيند(33) و گوشههايى از دل و دماغ خود را بدان اختصاص دهد و آنچنان در دنيا و كارهاى مربوط به آن، فرو نرود كه غرق گردد و در گرداب افتد و از مسير، بيرون برود.
در كنار كارهاى روزمره و شلوغيهاى زندگى، گاه به گاه نيز با خود خلوت كنيم و راهِ آمده را بنگريم و مسيرِ پيشرو را ترسيم كنيم. آسان است؛ لختى از مركب، پايين آييد و بياساييد!

5) دانش

دانش، چراغ انديشه است و نور دل. ره سپردن بدون نور، گام زدن در كوير گمراهى است و از اينرو، نمىتوان كسى را كه بدون نور علم، حركت مىكند، راهىِ منزل سعادت دانست. پيشواى ششم ما در همين باره مىفرمايد: «سزاوار نيست كسى را كه دانشمند نيست، خوشبخت بشماريم».(34) و البته شرط سودمندى اين علم، عمل است. صِرف داشتن دانش، مؤثر و كارگشا نيست؛ بهرهبردارى از آن و عمل كردن به مقتضاى آن، كارايى دارد. پا براى دويدن است و چشم براى ديدن. اگر ندويم و چشم را فرو بنديم، با انسان ناتوان و نابينا، چه تفاوتى داريم؟ كفران نعمت نيز كردهايم. اين نكته نيز از سخنان پيشوايان ماست. امام على(ع) مىفرمايد: «به دانشْ عمل كنيد تا خوشبخت شويد».(35)
دانش، آن اندازه مهم است كه براى آنان كه از اين بهره الهى محروماند، همنشينى با دانشمندان را توصيه كردهاند تا از عامل مؤثر سعادت، دور نمانند.(36)

6) حقگرايى

زندگى، بر محور واقعيتهاى هستى مىگردد و راه يافتن باطل و پوچى، آن را به درّه نيستى و سقوط مىكشاند. با حق بودن و حقيقت را باور داشتن و با آن چرخيدن و زندگى كردن، ما را در راه، نگاه مىدارد و كِشته و حاصل كار ما را از گردونه، بيرون نمىريزد. يك چرخش باطل در اين مدار، ما را با نيروى گريز از حق، به فرسنگها دورتر از مسير، پرتاب مىكند كه بر فرض توبه و بازگشت، فرصت ما كم گشته است.
بينديشيم به سخن حقيقتمند امام على(ع): «در همراهى حق، خوشبختى به وجود مىآيد».(37) به ياد داشته باشيم كه باطلگرايى، خودمحورى، لجاجت و تعصّبهاى بىاساس، همگى، دور شدن از حقيقت جارى هستى است و نوعى دورى از راه خوشبختى.

7) رضايت و قناعت

انسان به سبب طبيعت كمالجوى خود، هماره در پىِ چيزى است كه بهتر از آن، چيز ديگرى نباشد و در هر حركتى به دنبال كسب منزلت اول و قلّه افتخار آن است. اين احساس آميخته با سرشت ما، اگر در ميدان مطلوبهاى فانى و زودگذر قرارگيرد، حاصل آن، خوشى موقّت و سپس يك عمر حسرت است؛ حسرت تبديل سرمايههاى وجودى خود به چيزهايى ناپايدار و كم بها.
امّا اگر اين احساس و اين نيروى درونى در طلب اشياى حقيقى، پايدار، جاويدان و پرارزش باشد، ما را به خوشبختى حقيقى نزديك مىكند. راهنمايىِ پيشوايان خوشبختى در اين ميان چنين است: آنچه از دنيا و اشياى كم قيمت و كم عمر آن دست يافتهاى، خشنود و قانع باش و در طلب لذتهاى جاويدان و پايا باش.(38) ديگر توصيههاى امامان(ع) درباره زهد و بىرغبتى به دنيا و نيز بخشش آنچه در دست داريم و سخاوتمند بودن نيز در همين جهت، توجيه مىشوند.(39)

8) دورى از كينه و حسد

كينهتوزى و حسدورزى، از بدترين صفات و زيانبارترين آنهاست. كينه، مانع رسيدن به اعتدال اخلاقى و رفتارى است و حسد، موجب انحراف انديشه از مسير اصلى زندگى. ما بايد به خود، وظيفه خود و راه و مقصد خود بينديشيم و سپس به يارى ديگران بشتابيم، نه آنكه همواره به فكر نعمتها، موفقيتها و كارهاى ديگران باشيم. به ديگران انديشيدن، آن هم براى ضربه زدن و جدا كردن، جهتِ حركت ما را در مسير زندگى تغيير مىدهد و چشمان هدايت ما را از مراقبت مقصد، به پاييدن همراهان مىكشاند و در چاه و چاله ميان راه، سرنگون مىسازد. به فرموده امام على(ع): «بياييم سينههامان را از كينه و حسد بشوييم تا اسباب سعادت را فراهم آورده باشيم».(40)

9) دوست خوب

در دفتر دوستى، سطرهاى فراوانى درباره اهميت و تأثير شگرف دوستى در زندگى داشتيم(41) همه آنها در اينجا انعكاس مىيابند. دوست مىتواند سازنده كاخ كمال و يا ويران كننده آرزو و خيال باشد. انسان بر روش دوست خود زندگى مىكند و اكسير حيات ما در دستان دوست است. دوستِ شايسته و حساس، نسبت به كژروى و سستيها، يارى دهنده حركت ما در راه بىانتهاى زندگى است. پيامبر گرامى اسلام(ص) دوست را يكى از عوامل متعدّد خوشبختى دانسته و امام سجاد(ع) نيز آن را به زبانى ديگر، بازگو كرده است.(42) مىتوان اين شعر حافظ را ترجمه سخنان اين دو بزرگ دانست:

دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم

كه كيمياى سعادت، رفيق بود، رفيق!

10) استمرار و استقامت

بسيارى از ما، آغازگران خوبى هستيم؛ امّا ادامهدهندگان نيرومندى نيستيم. آمدن به راه و جزم كردنِ عزم و اراده، گام مهمى است آن هم گام نخست! گامهاى بعدى نيز مهماند و استمرار در حركت، شرط رسيدن به نقطه اوج.
گفتيم كه سعادت، يك نقطه نيست و در يك لحظه، اتفاق نمىافتد و اين يعنى رفتن و رفتن و دست از طلب نكشيدن و پا از ميدان پس ننهادن. كوشش كردن با تمام توان و در هميشه روزگار، شرط موفقيت و ره بردن به سراى خوشبختى است.(43) نشانىِ خانه سعادت، به تدريج روشن مىگردد، غصّه نخوريد و نوميد نگرديد! اگر به راه خود، ايمان داريد و راهنما را مىشناسيد، از طول مسير نهراسيد؛ پيش به سوى قلّه
.
*
آنچه گفتيم، تنها بخشى از عوامل متعدد سعادت است و توصيههاى ديگرى نيز در دست است، همچون حسابرسىِ هر روز كارهاى خود، دعا و مناجات و راز و نياز با خدا و خدمت به مردم و... و همه اينها در اطاعت از فرمانهاى خدا و پيروى از راه و روش فرستادگان او و در رأس آنان پيامبر اسلام(ص) خلاصه مىشود؛ چه، آنان خود مجسّمه عملى ايمان و باور و استقامت و زهد و رضايت و قناعت و دعا و شبزندهدارى در كنار خدمت به خلق بودهاند و گوى سعادت را پيش از ديگران ربودهاند.(44)

اينك به موانع راه خوشبختى و آفات آن اشاره مىكنيم.

ب . موانع خوشبختى

مىتوان تن زدن از پيگيرى هر آنچه را در بخش پيش گفتيم، به گونهاى، از موانع رسيدن به خوشبختى دانست؛ امّا چند مانع را به دليل نام بردن از آنها در سخنان پيشوايانِ سعادت برمىشمريم.

1) تنبلى و سستى

همان گونه كه عزم و جديت، از اسباب اصلى حركت به سوى سعادت است، خمودى و كسالت، از موانع عمده آن به شمار مىآيد. امام على(ع)، در اين باره مىفرمايد: «آن كه به جاى كوشش، با سستى و پوچى و وقتگذرانى خو كرده است، فرسنگها از سعادت فاصله دارد».(45)
آرى هر چيز، بهايى دارد و خوشبختىِ جاويدان، بيشترين هزينه را دارد. پرداخت هزينه زندگى ابدى نيز تلاش هميشگى مىخواهد و انسان سست و خمود را ياراى پرداخت اين بها نيست.

2) فريب خوردن

حركت پيوسته در مسير، نتيجه مراقبت همواره مقصد و توجه ننمودن به وسوسههاى دلانگيز مناظر اطراف است. شيطان، گاه در لباس دوست و گاه در لباس دنيا، جلوهگرى مىكند و ما را به خود مشغول مىسازد. گاه توقّف و گاه، از راه بيرون شدن، گاه، فريبِ زرق و برق زودگذر دنيا را خوردن و گاه، مغلوب خواستهها و شهواتِ درون شدن و اين همه، سر از بدبختى درمىآورد و ناكامى.(46)
فريب، نتيجه به كار نبردن كامل و درست عقل و خرد است و حاصل غلبه هوس بر تدبير و نيز سود بردن از تجربهها و دستاوردهاى خود و ديگران.(47) در اين ميان، گاه تجربههايى بس گرانبها و حاصل شكستهاى فراوان و مكرّر بزرگان، مىتواند ما را از آزمودن مجدد بسيارى چيزها بىنياز كند و چشم دل ما را باز و از اغفال و فريب، محفوظ بدارد. حافظ اين چنين ما را پند مىدهد:

نصيحت گوش كن جانا كه از جان، دوستتر دارند

جوانان سعادتمند، پند پير دانا را.

و اين را از ياد نبريم كه پند و اندرز دلسوزانه و مفيد ديگران بر گردن ما سنگينى مىكند و مخالفت با آن، هماى سعادت را از ما دور مىسازد. مولوى نيز پيشتر از حافظ چنين گفته است:

من برون كردم ز گردن وام نُصْح

جز سعادت كى بود انجام نصح.

3) ولنگارى

دنيا رها و يله نيست و ما نيز نمىتوانيم برخوردى اين چنين داشته باشيم. راه خوشبختى ما حصارها و مرزهايى دارد و با خط كشيهاى منظّم و حساب شده، ما را از پا فراتر از حد نهادن و رعايت حق ديگران نكردن و هرگونه دلخواه رفتن بازمىدارد. محدوديتهاى ناگزير زندگى دنيوى و اخروى، همان حرمتها و احترامهاست. برخى چيزها حرام هستند (محدوديت و خط قرمز) و بعضى ديگر، حرمت و احترام دارند. «خويشتندارى» و «جلوگيرى از ميل نفس به مرزشكنى و زير پا نهادن حرمت»، از عوامل سعادت است، و «افسارگسيختگى» و «رها كردن مركب نفس» و «فرو رفتن در گناه» و «سرپيچى»، از موانع آن.(48)

4) بدى

بدى به ديگران (بويژه نيكان)، بدخواهى براى دوستان، بد نيتى در حق همگان و بد نهادى انسان، از موانع خوشبخت شدن آدمى است.(49) هستى، بر اساس نيكى حركت مىكند و بدى، گامى به عقب است و از اينرو، به خُرد شدن بدى كننده در زير چرخ حركتِ خلقت مىانجامد. شرارت و آزار دادن ديگران، مانع بزرگ عنايت خداوندى نيز هست كه زمينه اساسى توفيق اوست و يار اصلى سعادت. بكوشيم بد نباشيم، بدى نكنيم و بد نخواهيم و به فكر فريب دادن ديگران و سوء استفاده از همراهان خود نباشيم.

5) شيفتگى به دنيا

دنيا، راه عبور است و گذر به سراى جاويدان، ماندن در راه و به تماشا نشستن، غفلت از مقصد و هدف است و زيانبار. حرص در تحصيل توشه بيش از نياز، تنها كولهبار ما را سنگين مىكند و از سرعت حركت ما مىكاهد. معامله با دنيا بايد به اندازه باشد و توجه به آن، به حدّ نياز.
به ياد داشته باشيم كه بايد لذتهاى جاويدانِ سراى آخرت را با دنيا بخريم، نه دنيا را با ارزشها. دنيا به دست آوردنى نيست؛ استفاده كردنى است: ببينيم و برگيريم و برويم؛ چُست و چالاك و نرم و نازك؛ هرچه كمتر، بهتر و هرچه سبكبارتر، تندتر. دنيا سايه درختى را ماند كه به گاه خستگى، بايد لَختى زير آن بياساييم و سپس تند برويم. اگر رشتههاى خود را با دنيا كم و نازك كنيم، بزرگترين مانع خوشبختى را از راه برداشتهايم.(50)

6) سنگدلى

رحم و دلسوزى، با جدّيت، مردانگى و اراده و تصميم، هيچ ناسازگارى ندارد. مىتوان جدّى و مصمّم و قاطع، در راه زندگى به پيش رفت، بدون آنكه به ديگران ستمى كنيم و از دلسوزى و در انديشه ديگران بودن فاصله بگيريم. راهى كه خود بهسوى كمال انسانى است و مشوّق و انگيزه برانگيختن عواطف و احساسات عالى بشرى، چگونه با سنگدلى همراه شود؟
قساوت قلب و نرم نبودن آن در برابر درد ديگران و يا پذيرش اندرز نصيحتگران، مانع بزرگ خوشبختى(51) و به گفته پيامبر اسلام(ص) از نشانههاى بدبختى است.(52)

منابع و ماخذ:

1. articles.co . http://WWW.find
psychology Today, sep, 9991 - spirituality Author: David N.Elkins.
2.
همانجا.
3. . Freu
4. . neurosi
5.James, Gordon Alport, Erich Fromm, Victor Frankl, Abraham Maslow and Rollo Ma
.William
6. . Carl Jun
7.
همانجا
.
8. Quakers:
نام يك فرقه مذهبى
.
9.
كيف تصبح غنيّاً و سعيداً في ضوء الإسلام، مصطفى بن عبدالجواد البطحيش، ج 2، ص
18.
10.
همانجا
.
11.
همانجا
.
12.
بحارالأنوار، ج 73، ص 250، ح
8.
13.
همان، ص 258، ح
31.
14.
كيف تصبح غنياً...، ج 2، ص
18.
15.
ميزان الحكمة، ج 4، ص
460.
16.
سوره رعد، آيه
28.
17.
سوره طه، آيه
124.
18.
سوره رحمان، آيه
27.
19.
سوره نحل، آيه
97.
20.
ميزان الحكمة، ج 4، ص
460.
21.
همانجا
.
22.
همانجا
.
23.
همانجا
.
24.
در احاديث متعددى، ابزارها و امكانات مادى به عنوان زمينه رشد و تكامل انسان، از عوامل خوشبختى شمرده شدهاند؛ ر.ك به: ميزان الحكمة، باب 1812 (آنچه از خوشبختى شمرده مىشود)، ح
8554 - 8561.
25.
ر.ك به: سوره هود، آيه
105 - 108.
26.
ميزان الحكمة، باب 1807 (سعادت)، ح
8526 - 8527.
27.
همان، باب 1810 (عوامل سعادت)، ح
8550.
28.
غررالحكم، ح 1293 و
10853.
29.
همان، ح
4067.
30.
ميزان الحكمة، باب 1808 (خوشبخت)، ح
8530.
31.
غررالحكم، ح
9556.
32.
ميزان الحكمة، باب 1812 (آنچه از سعادت به شمار مىرود)، ح 8555 و
8558.
33.
بحارالأنوار، ج 78، ص 203، ح 35؛ و نيز ر.ك به: نهجالبلاغه، خطبه
83.
34.
تحف العقول، ص
364.
35.
غررالحكم، ح
2479.
36.
همان، ح
4717.
37.
ميزان الحكمة، باب 1809 (آنچه موجب خوشبختى مىگردد)، ح
8545.
38.
همان، باب 1814 (خوشبختى حقيقى)، ح
8574 - 8577.
39.
ر.ك به: غررالحكم، ح 3100 و
1644.
40.
همان، ح
5083.
41.
براى مطالعه بيشتر رجوع كنيد به: پيش شماره دوم زندگى (دفتر دوستى)، قم: دارالحديث بهار 1379، و نيز: دوستى در قرآن و حديث، محمد محمدى رىشهرى، ترجمه: سيد حسن اسلامى، قم: دارالحديث، 1379.(ويراستار
)
42.
نوادر، راوندى، ص 11؛ الخصال، شيخ صدوق، ص 159، ح
207.
43.
غررالحكم، ح
8247.
44.
ر.ك به: ميزان الحكمة، باب 1810 (عوامل خوشبختى)، ح
8550.
45.
غررالحكم، ح
10028.
46.
نهجالبلاغه، خطبه
86.
47.
برگرفته از سخن امام على(ع)؛ نهجالبلاغه ، نامه
78 .
48.
ر.ك به: غررالحكم، ح
4499.
49.
ر.ك به: ميزان الحكمة، باب 2059 (نشانههاى بدبختى)، ح
9563 - 9570.
50.
ر.ك به: ميزان الحكمة، باب 2057 (موجبات بدبختى)، ح
9547 - 9550.
51.
غررالحكم، ح
9376.
52.
الخصال، شيخ صدوق، ص 243، ح 96.

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
 
   
 
 

شواهد دلالت دارند كه هم وراثت و هم محيط، در بالندگي و رشد خلاقيت مؤثر است اشاره آلفرد هيچكاك اغلب براي شخصيت پردازي قهرمانان قصه هاي خود از عنصر خلاقيت بهره مي گرفت. به عبارت ديگر هر كدام از شخصيت هاي داستاني او يك ويژگي خاص داشتند. در قصه «پنجره عقبي» يك عكاس نشريه به خاطر شكستگي پايش بايد مدت ها در خانه بستري شود، اما او بيكار نيست و با لنزهاي دوربين ازطريق پنجره عقبي اتاقش، زندگي مردم را مي كاود و قصه آنچنان روان و زيبا پيش مي رود كه در پايان، همان عكاس خلاق به عنوان كارآگاه، يك جنايت واقعي را عريان مي كند. افراد خلاق نيز اين گونه هستند، آنها مثل افراد عادي به پيرامون خود نگاه نمي كنند. شايد از منظر مردم، برخي از افراد خلاق دچار برخي كاستي ها در حواس باشند، اما اينگونه نيست. آنها به هر پديده اي به گونه اي ديگر نگاه مي كنند.

 «اسماعيل صديقي پاشاكي» مطلبي را از «استيفن. ب. روبنز» ترجمه كرده است كه در پي مي آوريم: خلاقيت را قوه و استعدادي مي دانند كه تصويرهاي ذهني را به نحوي منحصر به فرد، با هم تركيب و يا اين كه رابطه اي غريب و غيرعادي ميان آنها ايجاد مي كند. البته بايد گفت تصويرهاي ذهني نبايد فقط نو و بديع باشند، بلكه بايد سودمند و مفيد هم باشند.«نورمن ماير» مي گويد: « صرف خارق العادگي و يا متفاوت بودن تصوير ذهني، نشانه خلاقيت و امتياز آن نيست، چون، چه بسا كه آن تصوير ذهني، نشانه اي از ناهنجاري رواني نيز باشد. عدم درك اين تمايز، امكان آن را فراهم مي كند كه غالباً نبوغ را با جنون خلط و قاطي كنيم. شاخص ممتاز بودن راه حلهاي خلاق آن است كه بايد عملي باشند، يعني اين كه با واقعيت در پيوند باشند آيا خلاقيت را مي توان رشد داد؟خلاق بودن- يعني ديدن چيزهايي در عالم و آدم، كه به چشم ديگران نيايد- آسان نيست. همين كه چيزي را متفاوت از ديگران به تصور درآوريد، در زمره افرادي قرار مي گيريد كه انگشت شمارند. غالباً سازمانها كساني را كه پاي بند ديد و نگرش منحصر به فرد خود در مورد پديده ها هستند، برنمي تابند. در محيط هايي كه تأكيد بر همگني و يكپارچگي است، داشتن نگرش متفاوت با ديگران سهل نيست. اما آيا انسانهاي خلاق با ساير انسانها تفاوت دارند؟ آيا توانايي آنها ارثي است يا اكتسابي؟ شواهد دلالت دارند كه هم وراثت و هم محيط، در بالندگي و رشد خلاقيت مؤثر است. خلاقيت را بايد صفتي پنداشت كه هر انساني به درجاتي بدان موصوف است. آن چه ضروري است، اين است كه بايد زمينه تجلي اين قوه را در داخل اعضاي سازمان، خاصه در مديران فراهم كرد. خلاقيت را نمي توان تابع منطق دوتايي و يا مقوله اي دوگانه به حساب آورد. بدين معنا كه بگوييم انسانها يا واجد آن هستند و يا فاقد آن. از سوي ديگر، اگرچه هر كسي سهمي از قوه خلاقيت دارد، برخي كسان هستند كه به علت داشتن توانايي هاي ذاتي، اين قوه را موفق تر از ديگران به كار مي گيرند.

 افراد خلاق داراي مشخصه هاي زير هستند:

۱) به وضع موجود رضايت نمي دهند و طالب تغيير هستند.

۲) در دوران بچگي در محيطي با غناي فرهنگي، پرورش يافته اند.

۳)در كار انديشيدن تاجايي كه ممكن است، از قالب و چارچوب مي گريزند.

۴) اضطراب و دلواپسي شان در كمترين حد است.

 ۵) استقلال نظر و پويايي بالايي دارند.

۶) استبداد رأي در آنها در كمترين حد ممكن است.

۷) موضع گيري آنها ناظر بر بازدهي بيشتر است.

۸) تكانه ها و اميال دروني شان با تأكيد و تصديق بيشتر مواجه مي شوند.

 ۹) ميزان درگيري ها و تعارضات دروني شان در سطح متعادلي قرار دارد.

 

به نظر مي آيد كه ويژگي هاي ياد شده، اين حكم را كه هر كسي سهمي از قوه خلاقيت دارد، نقض مي كند. ولي در واقع چنين نيست، چون ويژگيهاي ياد شده فقط انسانهايي را وصف مي كنند كه از قوه خلاقيت بسيار بالايي برخوردارند. تحقيقات انجام شده، نشان مي دهد كه انسان هاي بسيار خلاق، با كساني كه داراي قوه خلاقيت متوسط يا كم هستند، تفاوت دارند. «كروپ لي» مي گويد: «انسان خلاق در فعاليتهاي فكري خود نرمش و انعطاف پذيري خاصي دارد. او خود را پايبند حفظ و نگهداري وضع موجود كه مطابق با نظر وي نيز هست، نمي كند و پيوسته آماده و مستعد آن است در نظراتش تجديد نظر كند و اما به عكس، آن كسي كه انديشه خود را مطلق مي انگارد، اعتقاد آتشين به منطقي و صادق بودن نظراتش درباره جهان دارد. او نه، مي خواهد و نه، مي تواند مواضع فكري خود را با اوضاع دائم التغيير متناسب كند و محكم به آنچه «به گمان او» درست است، مي چسبد. چنين شخصي بر خلاف افراد خلاق، انعطاف پذيري فكري ندارد و بسيار قالبي و كليشه اي عمل مي كند. چنانكه اشاره شد لازم است سازمانها بستري فراهم كنند تا كاركنان، درجاتي از خلاقيت را كه به طور بالقوه از آن برخوردارند، به فعليت در آورند. براي مثال سازمانهاي با مشخصات زير، لزوماً تجلي و ظهور تفكر خلاق را با مشكلاتي مواجه مي كنند:

 * شغلها، تعاريف محدود و ظريفي دارند.

 * روابط اختيار و اقتدار، تعاريف قطعي و انعطاف ناپذيري دارند.

* رفتار كاركنان، با مجموعه اي مدون از بخشنامه ها و روش كارها هدايت و كنترل مي شوند.

* روابط حاكم بر سازمان، خشك و رسمي است و قابليت هاي فردي كاركنان لحاظ نمي گردند.

* تنوع آرا و مواضع متقابل، امكان ابراز نمي يابند.

* فضاي اطلاع رساني محدود و بسته است.

* تخصصي كردن كارها در حد افراط به چشم مي آيد.

* نظام نظارتي در مورد ثبات، قابليت پيش بيني و كليشه سازي امور وجود دارد.

* بيشتر به پاداش بيروني كه داراي جنبه مادي است اتكا دارند، تا پاداش دروني كه در نفس كار پنهان است. شواهد حكايت از آن دارند كه سازمانهايي كه انباره اي از بخشنامه ها، آيين نامه ها، خط مشي ها و ساز و كارهاي نظارتي دارند نمي توانند امكان آن را بيابند كه بر ميزان خلاقيت كاركنان خود بيافزايند.

 الف- روشهاي فردي براي برانگيختن خلاقيت

۱) خلاقيت را مي توان با آموختن راههاي «خلاق شدن» و پرهيز از كاربرد رهيافت هايي كه در حل مشكلات معمول است، زياد كرد. اين روش كه به نام «آموزش مستقيم» معروف است بر پايه اين فرض قرار دارد كه چون افراد گرايش بدان دارند كه در حل مشكلات از راه حل هاي رايج استفاده كنند، اين امر آنها را از به كارگيري توانمندي ها و ظرفيت هاي واقعي شان باز مي دارد. بنابراين روش «آموزش مستقيم» كه در جستجوي راه حل هاي بديع و نو است، زمينه مساعدي براي رشد انديشه هاي خلاق فراهم مي سازد.

۲) روش فردي ديگر «فهرست كردن ويژگيها» نام دارد. در اين شيوه، تصميم گيرنده ابتدا ويژگي هاي اصلي مربوط به راه حل هاي مرسوم را مي يابد و سپس هر يك از ويژگيهاي اصلي را جدا جدا بررسي مي كند و آنگاه تا جايي كه ممكن است نسبت به تغيير هر كدام از آنها، همت مي گمارد و در راستاي همين تغيير هر طرحي را ولو آنكه خنده دار نيز باشد، بدون چشم پوشي فهرست مي كند و وقتي كه فهرست جامعي تهيه كرد و اشكالات را مشخص نمود گزينه هاي مؤثر و سودمند را انتخاب و بقيه را حذف مي كند.

۳) خلاقيت را همچنين مي توان با جايگزين كردن تفكر عمودي با تفكر افقي يا زيگزاك از قوه به فعل درآورد. تفكر عمودي، قوياً عقلاني و منطقي است و داراي فرايند زنجيره اي است كه هر حلقه آن در يك توالي ناگسستني در پي حلقه پيش از خود مي آيد. هر حلقه از زنجيره اين تفكر، لزوماً بايد معتبر و درست باشد. افزون بر آن، تفكر عمودي، فقط چيزي را گزينش و بررسي مي كند كه ذيربط با موضوع باشد.به عكس آن، تفكر افقي در گستره سطح حركت مي كند و رو به سوي گوشه ها و جوانب دارد و چنين نيست كه راه حلي را بپروراند، بلكه به بازسازي و تغيير آن مي پردازد. تفكر افقي به صورت فرآيند زنجيره اي نيست. براي مثال انسان ممكن است براي گشودن مشكلي به جاي آنكه از محل شروع راه حلي كه مرسوم است، آغاز كند، از نقطه آخر آن بيآغازد و سپس به مراحل ماقبل آن برگردد. هر مرحله از تفكر افقي لزوماً درست و معتبر نيست، زيرا چه بسا اقتضا كند از مسيري انحرافي بگذرد تا اينكه به جايي برسد كه راه درست، پديدار و آشكار گردد و در خاتمه اينكه تفكر افقي خود را پايبند اطلاعات مربوط با موضوع نمي كند و به عمد اطلاعات خارج از محدوده يا غيرمربوط را به كار مي گيرد تا شيوه جديدي براي نگرش به مشكل بيابد. ب- روشهاي گروهي براي برانگيختن خلاقيت بيشترين تلاش در زمينه پرورش خلاقيت را مي توان در حوزه كارهاي گروهي مشاهده كرد. برجسته ترين شيوه هاي گروهي براي پرورش خلاقيت عبارتند از: روش طوفان فكري (سيال سازي ذهن)، روش گوردن و روش تلفيقي نامتجانس ها.

 1 - روش طوفان فكري(يا بارش مغزي) وجه شباهت روش طوفان فكري و روش گوردن در آن است كه شش تا دوازده نفر براي مدت معيني پشت ميزي مي نشينند و سعي مي كنند به طور آزادانه و فارغ از هر گونه عوامل بازدارنده ذهني تا جايي كه امكان پذير است به ارائه روش ها بپردازند. در اين جلسه باب نقد و انتقاد درباره پيشنهادها كاملاً بسته است و تمامي پيشنهادهايي كه در جلسه مطرح مي كنند، مي نويسند تا بعداً راجع به آنها به بحث و بررسي بپردازند و اما وجه تفاوت اين دو روش، در آن است كه در شيوه طوفان فكري، اعضاي گروه درباره مشكل، آگاهي دارند و رئيس جلسه طوفان فكري، مشكل را به روشني تمام بيان مي كند، به گونه اي كه همه شركت كنندگان به درك آن نائل آيند. سپس وي اعضاي گروه را موظف مي كند تا جايي كه امكان دارد ذهنيت خود را درباره مشكل بيان كنند.

2- روش گوردن روش گوردن، بر خلاف روش طوفان فكري، فرصت هاي بيشتري را براي ارائه راه حل هاي واقعاً بديع و تازه مهيا مي كند. چون كه فقط رئيس جلسه از ماهيت دقيق مشكل آگاه است، او به جاي اينكه مشكل را به روشني براي گروه بيان كند، فقط به طور غيرمستقيم بدان اشاره مي كند. براي مثال رئيس جلسه در روش طوفان فكري ممكن است مشكل را بدين صورت بيان كند: «مدرسه ما سال آينده فضاي آموزشي كافي براي ثبت نام كنندگان احتمالي ندارد.» اما رئيس جلسه در شيوه گوردن ممكن است فقط عبارت هاي «فضاي آموزشي» يا «زيادي تعداد ثبت نام كنندگان» را بگويد. هر چند در روش گوردن، اتلاف وقت، بسيار زياد است و كمتر ناظر بر هدف است، ولي فرصتي را براي شركت كنندگان فراهم مي كند تا راه هايي را بدون دخالت فلج كننده راه حل هاي سنتي كشف كنند. اين روش به جاي آنكه با تعبير و تفسير راه حل هاي موجود، براي انديشه محدوديتي ايجاد كند، آن را مجاز مي كند تا با آزادي كامل جولان دهد و تنها محدوديتي كه براي انديشه حادث مي شود ناشي از دلالتهاي ضمني كلمه يا كلماتي است كه رئيس جلسه در اختيار شركت كنندگان گذاشته است. روش تلفيق نامتجانس ها يكي از مفيدترين راههاي رشد قوه خلاقيت، تلفيق نامتجانس هاست و آن شيوه اي است كه سعي دارد عناصر متفاوت و بي ربط را با هم تلفيق كند تا از اين رهگذر راه حل هاي تازه اي براي مشكل پيدا كند. بديهي است كه خيلي از مشكلاتي كه حادث مي شوند، تازگي ندارند. آنچه محل بحث است، اين است كه مشكل را بايد به شيوه اي تازه نگريست. اين ديدگاه در جاي خود، ظرفيت و امكاني را براي عرضه راه حل هاي اساساً نو فراهم مي كند. براي يافتن نگرش هاي نو در مورد مشكلاتي كه سابقه وقوع دارند، ضروري است كه شيوه هاي آشناي نگاه كردن به مسائل را كنار بگذاريم. روش تلفيق نامتجانس ها به نحو گسترده اي از تمثيل، براي پيدا كردن شباهت ها و همانندي هاي موجود در كاركرد پديده ها و روابط ميان آنها استفاده مي كند. براي نمونه، تمثيل مستقيم، مي تواند با مقايسه وجوه شباهت در واقعيات، علم و فناوري، راه حل هاي تازه اي را كشف كند. «الكساندر گراهام بل» با فهميدن سازوكار عناصر موجود در گوش و به كار بستن آنها در «جعبه سخنگوي» خود به پديده اي شگفت انگيز دست يافت. او بعد از اينكه پي برد استخوان هاي برجسته اي در گوش با غشاي نازكي كار مي كنند، از خود پرسيد چرا قطعه اي محكم و ضخيم از غشا نبايد تكه اي از استيل را حركت دهد. او از درون همين قياس، تلفن را طراحي كرد

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
 
   
 
 

در مورد خردورزي به عنوان يک اصل تربيتي، لازم است که به اين مطلب توجه شود که انسان موجودي عاقل است و مي تواند به حل مسائل مختلف زندگي و جامعه خود بپردازد. طبيعي است که اگر به اين مطلب; يعني پرورش عقل، اين مساله که انسان مي تواند مسائل خودش را شناسايي و حل کند، توجه نشود برنامه تربيتي به نتيجه و هدف نرسيده است. انديشيدن و تفکر به عنوان يک امتياز انسان و به عنوان يک زمينه که مي تواند تمام جهات زندگي انسان را بارور کند، لازم است به عنوان مبنا و اصل در تربيت مورد توجه قرار بگيرد و روي اين زمينه کار شود. اگر به اين مطلب عنايت شود، بطور کلي انسان را در يکي از ابعاد مهم شخصيتي رشد داده و پيش برده است و توانسته انسانيت را که از امتيازات خاص آدمي است، به او بدهد و در اين جهت او را بارور سازد. تربيت مي بايستي بر مبناي خرد و پرورش خرد و تعقل و عقل، حرکت کند و مي توان گفت که اين موضوع از زمينه هاي اساسي تربيت است. نقش عقل ورزي را در تربيت اسلامي بيان کنيد؟ در زمينه عقل ورزي در تربيت اسلامي، به اين نکته بايد اشاره شود که در قرآن مجيد از تفکر به عنوان يک مفهوم مجرد سخن به ميان نيامده است. اگر به آيات بنگريم بيشتر سخن از افلا يعقلون، افلا يتفکرون، يتدبرون، تعقلون" و بطور کلي فرآيند عقل و انديشيدن است و اين مساله مهمي است. حتي قرآن مجيد وقتي درباره افرادي که نمي انديشند صحبت مي کند باز سخن از اين است که اين نيرو را به کار نمي گيرند، يعني از عقل استفاده نمي کنند. در آيات آمده است که: "دلهاشان سخت شده است و نمي انديشند" يا "چشم دارند و نمي بينند" يعني، نمي انديشند و فکر نمي کنند. بطور کلي جريان فکر و انديشه در سراسر قرآن به چشم مي خورد و اين امتياز را به انسان مي دهد. حتي در آن زمان که ويژگيهاي انسان را برمي شمارد برانديشيدن، مفهوم سازي و درک مفاهيم تاکيد مي نمايد. اين مساله اي است که بايد به آن توجه ويژه اي بشود. بايد تمام بستر حرکت انسان در اين زمينه باشد; يعني، از عقل و انديشه خويش استفاده کند. حتي وقتي مولاي متقيان حضرت علي (ع) در مورد عقل مسموع يا عقل مطبوع سخن مي گويند، مي فرمايند: "عقل مسموع و عقل مطبوع ... يا عقلي که در سرشت انسان هست نمي تواند فايده داشته باشد مگر اين که انسان آن را به کار گيرد" يعني، باز هم خردورزي و تعقل در اين زمينه مطرح هست. در تربيت اسلامي بايد به اين مساله توجه شود که انديشه انسانها ، فکر آنها و تعقلشان بارور شود. براي تحقق انديشيدن و تفکر در تربيت اسلامي چه راههايي وجود دارد؟ براي تحقق انديشيدن و تفکر در تربيت اسلامي سه روش را مي توان دنبال کرد. البته براساس آنچه در متون اسلامي وجود دارد: 1- مشاهده و ديدن. قرآن در اين زمينه بسيار تاکيد دارد که نگاه کنند، ببينند، مشاهده کنند، خودشان را نگاه کنند و اطرافشان را بنگرند. حتي اگر به سوره هاي قرآن بنگريم اکثر سوره ها به نام طبيعت، آسمان و حيوانات است، حتي به اينها سوگند هم خورده است يعني مي خواهد که انسان به مسائل اطرافش توجه کند. 2- تجربه. حديث داريم که "العقل غريزه تزيد بالعلم و التجارب" يعني، عقل يک غريزه و توان و استعدادي است که با علم و تجربه افزايش مي يابد. 3- دانش. آدميان با علم و دانايي و دانش، مي توانند عقل خود را افزايش دهند. اگر انسانها به مشاهده طبيعت و مشاهده خودشان بپردازند، اگر تجربه کنند و اگر دانشها را کسب کنند، عقل آنها افزايش مي يابد. آيا تعقل و تعبد با يکديگر منافات دارند و مي توان آنها را مقابل يکديگر قرار داد يا نه؟ درباره تعبد و تعقل بايد گفت که اين دو مفهوم را نبايد رو به روي هم قرار داد. تعقل و انديشيدن در صفات الهي و در راهي که خدا تعيين کرده و حرکت در اين زمينه نوعي عبادت است، بنابراين نمي توان گفت اين تعبد است و آن تعقل. اصولا هر عمل عقلاني و هر کار عقلاني نوعي عبادت و بندگي است و بايد قدري مفهوم عبادت را توسعه داد. عبادت و عبوديت و تعبد عبارت از آن است که انسان در مسيري که خدا تعيين کرده است حرکت کند و تعقل يکي از آن راههاست. بنابراين اگر به اين معنا بگيريم تعقل نوعي عبوديت و تعبد است اينکه، کسي که تعقل مي کند و در اين زمينه حرکت مي نمايد ممکن است عبد يا عبوديت را نداشته باشد اصلا صحيح نيست و عبوديت يک مفهوم عامتري است و تعقل را هم در برمي گيرد. کوتاه سخن اين که به يک مساله بايد توجه شود و آن اينکه علم و تجربه، عقل انسان را افزايش مي دهند، هر چه انسان داناتر و عالمتر شود از عقل و انديشه بيشتري برخوردار است و از آن مي تواند بهره بگيرد و بطور طبيعي ديندارتر است. اين مساله که گاهي علم و دين يا تعقل و دين را مقابل هم قرار مي دهند بطور کلي برداشتي است که نمي تواند آنچه را که دين مطرح مي کند برساند. دين بر مبناي عقل و علم حرکت مي کند. هر چه علم پيشرفت کند و تعقل بيشتر شود انسانها بيشتر شناخت پيدا مي کنند و بطور طبيعي مي توانند مفاهيم ديني را بهتر تحليل و تبيين کنند. هر چه مفاهيم علمي روشن تر باشد مي تواند مفاهيم ديني را روشن تر کند. اين که گاهي در اين زمينه واهمه اي وجود دارد ممکن است معلول درک نکردن مفهوم تعقل يا علم يا مفهوم دين باشد. چه راههايي براي کنترل رفتار لازم است؟ اصولا براي کنترل رفتار دو نوع مهار يا شيوه انضباطي مطرح است: اول ، مهار دروني، دوم، مهار بيروني. مقصود از مهار بيروني، تمام دستگاههايي است که بر رفتار مي تواند نظارت داشته باشد و آنها را کنترل کند، مثل والدين، دستگاههاي مختلف تربيتي. بطور طبيعي اينها در بيرون هستند و نظارتهايشان، نظارتهاي خارجي است، ولي مساله ديگري که در تربيت مطرح است اين است که اگر در درون فرد قواعد، ضوابط و مقرراتي آموخته شود يا فرد کسب کند که خودش به انضباط و نظم رفتار خودش بپردازد کارسازتر است. چون هميشه با فرد هست و زماني که فرد مي خواهد حرکتي بکند به جاي اين که ديگران به او بگويند اين کار را بکن يا نکن خودش اين جلوگيري را در خود انجام مي دهد يعني، نسبت به اين مطلب آگاهي پيدا مي کند و درک مي کند که لازم است اين کار را انجام ندهد. بنابراين اين مهار دروني به عنوان يک مساله اي که هميشه با انسان هست و هميشه انسان را در جهت خير خودش مي اندازد، کارسازتر و لازم تر است. تربيت مستلزم مهار پاره اي از اعمال و رفتارهاست. آيا مي توان از رشد مهار دروني در برابر مهار بيروني به منزله يک اصل در تعليم و تربيت سخن گفت؟ اگر تربيت را به دو معنا، يکي انجام کارهاي درست و ديگري ترک کارهاي نادرست در نظر بگيرند، آنچه که فرد را وادار مي کند به انجام عمل و بازمي دارد از انجام ندادن کاري، همان مهار دروني است. مهارهاي بيروني يا کنترلهاي بيروني ممکن است باشند يا نباشند يا ممکن است فرد از آنها فرار کند. ولي کنترل دروني هميشه با فرد است يعني، فردي که خودش را مقيد مي داند که کاري را انجام دهد، انجام مي دهد و کاري را انجام ندهد آنرا انجام نمي دهد. يعني، به اين مرحله رسيده که تشخيص دهد کاري خوب است بايد انجام بدهد يا خوب نيست نبايد انجام دهد. در واقع مهار دروني هميشه با فرد است و هميشه او را کنترل و بازرسي مي کند و او را به سمتي که بايد حرکت کند برمي انگيزد لذا بهترين وسيله و ابزار براي حرکت دادن، منع کردن، جلو بردن و جلوگيري کردن مهاردروني است. بنابراين کنترل دروني مي تواند در تعليم و تربيت به عنوان يک مساله اساسي و پراهميت براي هدايت فرد و جلوگيري فرد از بعضي از کارهايي که نبايد انجام بدهد عمل کند. اهميت ونقش مهار دروني در جريان تعليم و تربيت چيست؟ اصولا در تعليم و تربيت اسلامي، فرد مسو ول رفتار خويش است و لازم است خودش را کنترل کند و به عبارت ديگر کف نفس کند وتقوا داشته باشد يعني، خود نگهدار باشد. انسان مو من در تربيت اسلامي کسي است که به سمت عبادت مي رود و از انجام گناه جلوگيري مي کند. از امام صادق(ع) درباره مفهوم تقوا - که مفهوم خوبي است براي کنترل دروني - سو ال مي کنند. حضرت به دو معنا اشاره مي کند: اول ، حرکت به سمت عبادت. چون خود عبادت کردن زحمت دارد و بايد انسان اين زحمت را با جان و دل بخرد و حرکت کند. دوم ، ترک گناه. بنابراين در اين دو جهت حرکت کردن يعني، عبادت کردن و ترک گناه هر دو نياز به کنترل دارد. فکر مي کنم مفهوم تقوا، مفهوم بسيار زيبايي براي کنترل دروني است. البته در معناي تقوا بايد به تمام ابعاد آن توجه شود، براي روشن شدن مطلب روايتي را بيان مي کنم: "فرد همام خدمت حضرت علي(ع) آمد و از ايشان سو ال کرد که متقين چه کساني هستند؟ حضرت فرمودند: انسانهايي که گوششان وقف علم است، شيوه و منش آنها تواضع است و در زندگي ميانه رو هستند و از آنچه که حرام و نادرست است چشم مي پوشند البته هم چشم ظاهر و هم چشم باطن يعني، به کار حرام اصلا تمايل ندارند و در آن جهت حرکت نمي کنند". اگر فرد به ابعاد تقوا توجه داشته باشد بهترين وسيله براي مهار دروني است، و اين که فرد واقعا خودش را پيراسته و آراسته کند يعني، پيراستن و آراستن هر دو. اين بهترين چيزي است که فرد مي تواند داشته باشد. در نتيجه انسان تربيت شده در اسلام انساني است که به مهار دروني رسيده باشد. آيا تعليم و تربيت اسلامي، مهار دروني را در خود دارد؟ آيا تقوا مورد مناسبي براي اين مقصود است؟ در تربيت اسلامي براي مهار دروني دو موضوع پيشنهاد شده و دنبال مي شود: اول نماز، روزه يعني انجام واجبات. نماز، انسان را از فحشا و منکر باز مي دارد و سبب مي شود که انسان به کارهاي خير و درست بپردازد و از کارهاي نادرست خودداري کند. روزه تمرين کنترل دروني است و روزه گرفتن باعث تقويت تقواست. زکات، يک نوع کنترل است يعني، انسان از آنچه که دوست دارد ببخشد و عادت کند که به فکر ديگران باشد، بنابراين واجبات و انجام فرايض تمرين کنترل دروني است. دوم، انجام ندادن محرمات. انجام ندادن يعني بازايستادن و مهار دروني داشتن. انسان مو من دروغ نمي گويد، تهمت نمي زند، غيبت نمي کند و همه گناهاني که جز گناهان کبيره است را انجام نمي دهد و خود را نگه مي دارد و محرمات را انجام نمي دهد، با انجام فرايض و ترک محرمات اين زمينه در وجود او پيدا مي شود که جلوي خود را از بديها بگيرد و در جهت خير و خوبيها حرکت کند. مطلبي که لازم است مختصر توضيحي در مورد آن داده شود اين است که معمولا وقتي درباره تقوا صحبت مي شود چنين برداشت مي شود که تقوا يعني، باز ايستادن از گناه. در صورتي که مراجعه به متون اسلامي نشان مي دهد که تقوا يعني، خودنگهداري و رنج را تحمل کردن، رنج انجام فرايض و زحمت ترک گناه. بنابراين تقوا به معناي تحمل رنج براي عبادات و انجام مسو وليت ها و ترک آنچه که حرام و نادرست است. اگر تقوا به اين معنا گرفته شود معناي زيباتري مي دهد و تقوي به معناي مهار دروني به معناي اين مي شود که انسان حرکت کند در جهت مسو وليتها و دوري کند از نادرستيها. مفهوم تربيت از ديدگاه اسلام چيست؟ مفهوم تربيت در اسلام را مي توان از متون اسلامي و آيات قرآن استخراج کرد. يکي از مفاهيم تربيت در اسلام پرورش دادن است. پرورش به معناي عام آن يعني، پرورش بدن، پرورش اخلاق، پرورش عقل، پرورش عواطف و همه اين زمينه ها. دوم، تربيت به معناي رشد، يعني، رسيدن به رشد، تشخيص و بلوغ، همان طور که در قرآن در اين زمينه بيان شده است: "به سمت رشد حرکت کردند و پيش رفتند". سوم، رسيدن به حد کمال. همان گونه که در سوره يوسف آمده :"که وقتي يوسف به اين مرحله رسيد ما حکم را- بطور کلي پيامبري را- به او بخشيديم". تزکيه و اخلاق، يکي از معاني تربيت است. پيامبر اسلام(ص) فرمودند: "مبعوث شدم تا مکارم اخلاق را تمام کنم" يعني، ابعاد معنوي و دروني انسان را رشد دهم. ادب نيز به معناي تربيت است، امام علي(ع) در وصيتشان به امام حسن(ع) فرمودند: "من تلاش براي ادب تو کردم" منظور از ادب تربيت است، بنابراين مفهوم تربيت را مي توان به معناي رسيدن به حد بلوغ و تشخيص، پرورش در تمام ابعاد وجودي انسان، رسيدن به کمال، رشد ابعاد معنوي انسان و به معناي ادب دانست. به نظر شما اصول تربيت اسلام چه چيزهايي هستند؟ لطفا بيان بفرماييد. بايد توجه داشت که در تربيت اسلامي زيربناهايي وجوددارد که بايد تربيت بر آن زيربناها قرار داده شود و حرکت کند. اين زيربناها و اصول بايد از متون اسلامي و از قرآن و حديث و سنت استخراج شود. وقتي در قرآن و حديث و سنت بنگريم يک مباني و اصولي هست که نمي توان از آن تخطي نمود. در تربيت اسلامي اصولي هست که بايد زيربناي تمام فعاليتهاي تربيتي باشد. اصل اول: اصل شرافت و کرامت انسان است، بايد اين را مبنا قرار دهند که انسان موجودي شريف و کريم است، فردي است که بايد به او احترام گذاشت ولو عقب مانده باشد و اشکال داشته باشد. اصل دوم : اصل اختيار و آزادي انسان. انسان موجودي مختار است و بايد خودش انتخاب کند. يک چيزهايي در وجود او تعبيه ونهاده شده است ولي آنچه مربوط به زندگي اوست بايد خودش انتخاب کند و با اراده خودش آن را بپذيرد. اصل سوم : اصل تفاوتهاي فردي انسانها. انسانها متفاوتند اين تفاوتها چيزي نيست که ناجور باشد بلکه لازم است. از لحاظ استعداد، از لحاظ ويژگيها انسانها متفاوتند و بايد اينها را پرورش داد و به زندگي انسان را هدفدار کرد. انسان هدفدار است. هر کار انسان بايد هدف داشته باشد. حتي تربيت بايد با هدف باشد انسان بايد هدفمند بار بيايد و حرکت کند. اصل اين که انسان بايد توانمنديهايش بارور شود به تعبير قرآن بايد شکر نعمتها را به جا آورد، شکر به معني بارور کردن و از تواناييهاي خود استفاده کردن است اينها چيزهايي است که بايد به عنوان مبنا مورد توجه قرار بگيرد و اگر تربيت بر اين مباني حرکت کند انسان بهتر رشد مي کند و پيش مي رود

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
 
   
 
 


ذهن براي قرن

هاوارد گاردنر استاد شناخت و آموزش در دانشگاه هاروارد معتقد است هوش يك كميت واحد قابل اندازه‌گيري نيست، بلكه دربرگيرنده 8 توانش است كه حوزه‌هايي همچون زبان، منطق، جنبش و موسيقي را شامل مي‌شود.
دو دهه پيش كه نظريه هوش‌هاي چندگانه مطرح شد، آثاري به همراه داشت كه بسيار فراتر از محيط‌هاي دانشگاهي طنين‌انداز شد. صاحبان صنايع نيز مشتاقانه از نظريات گاردنر استقبال كردند.
آنان از مدت‌ها قبل متوجه شده بودند كه داشتن بهره هوشي بالا ضرورتاً باعث نمي‌شود شخص كارمند مولد يا خلاقي باشد. حالا پس از گذشت 23 سال، وي نظريات علمي جديدي مطرح كرده است. او در كتاب جديد خود با عنوان «پنج ذهن براي قرن بيست و يكم»، استدلال مي‌كند قرن بيست و يكم به كساني تعلق دارد كه مي‌توانند به شيوه‌اي خاص بينديشند.
كساني كه نمي‌توانند توانايي‌هاي شناختي را پرورش دهند، با آينده‌اي تاريك روبه‌رو هستند كه سرنوشتشان در دست نيروهايي خواهد بود كه اين مسائل را نمي‌توانند درك كنند. اين قبيل افراد زير بار اطلاعات غرق مي‌شوند، نمي‌توانند در محيط كار موفق باشند و نمي‌توانند تصميم‌هاي عاقلانه‌اي در امور شخصي و حرفه‌اي خود بگيرند.
ذهن‌هاي پنج‌گانه

وي اين گروه پنج‌گانه ذهن را به اين شرح برمي‌شمرد:
*ذهن منضبط كه مسئوليت يادگيري موضوع‌هاي درسي از قبيل تاريخ، دانش و هنر و مهمتر از آن تسلط بر يك حرفه يا پيشه را برعهده دارد.
*ذهن تركيب‌كننده كه مي‌تواند از قطعات پراكنده اطلاعات، معنا استخراج كند (گاردنر اين را يكي از صفات اصلي مديران خوب مي‌داند و بر اهميت آن در عصر اينترنت پا مي‌فشارد).
*ذهن خلق‌كننده كه مي‌تواند سؤالات جديد بپرسد و پاسخ‌هاي خلاقانه پيدا كند.
*ذهن احترام‌آميز كه فرهنگ‌هاي مختلف را درك مي‌كند.
*ذهن اخلاقي كه انسان را قادر مي‌كند در مقام شاغل و شهروند رفتار مسئوليت‌پذيرانه‌اي داشته باشد
گاردنر مي‌نويسد جهان فردا - با موتورهاي جستجو، روبات‌ها و ساير وسايل كامپيوتري نيازمند توانايي‌هايي خواهد بود كه تا به حال اختياري بوده است. بايد براي مواجهه با اين
به نظر مي‌رسد دو نوع ذهن آخر احترام‌آميز و اخلاقي اهميت كمتري از سه نوع اول براي موفقيت دارد. اما گاردنر مي‌گويد: اين گونه نيست. ذهنيت تنگ‌نظرانه‌اي كه از تكامل به ما رسيده است كه براي بقا در دهكده جهاني خوب نيست. در اين دهكده، شهروندان، پول، اطلاعات و روندهاي فرهنگي به سرعت از مرزها مي‌گذرند.
نظريه گاردنر در جامعه تجاري سرزبان‌ها افتاده است. كتاب جديد را انتشارات دانشكده اقتصاد هاروارد منتشر كرده است و موضوع ذهن تركيب كننده را نشريه هاروارد بيزنس ريويو يكي از «افكار پيشتازانه تجاري» سال 2007 لقب داده است.
گاردنر معتقد است سياست‌هاي آموزشي امروزه كه هنوز براي يادگيري طوطي‌وار ارزش قائل است، بچه‌ها را براي جهان ديروز آماده مي‌كند.
وي به ضبط‌‌صوت‌هاي ديجيتال كه به اندازه فندك است، اشاره مي‌كند و مي‌گويدچيزي به اين كوچكي مي‌تواند هر اطلاعاتي را كه بايد بدانيد، درخود جا دهد. پس يادگيري اين حقايق چقدر باعث اتلاف وقت مي‌شود! در آينده كساني از امتياز برخوردار خواهند بود كه كارهايي را مي‌توانند انجام دهند كه ماشين‌ها نمي‌توانند. از اين‌رو، توانايي پرسيدن سؤالي خوب و نه گرفتن پاسخ درست از ماشين، اين قدر اهميت پيدا مي‌كند.
وي مي‌افزايد اخيراً به شوخي گفتم بالاخره هدف آموزش را كشف كردم. اين هدف بهبود جايگاه شما در جدول‌هاي مقايسه بين‌المللي است. چه هدف احمقانه‌اي! آيا اهميت دارد اگر ارقام رياضي دو درجه بالا روند؟ آيا علت وجودي مدارس واقعاً همين است؟ ما به افرادي نياز داريم كه بپرسند هدف كلي آموزش چيست و چرا؟ احساس مي‌كنم گذر سن اگر نگوييم چيزهاي ديگر اين حق را به من داده است كه از اين پرسش بگذرم «چگونه نمره امتحانات را بالا ببريم؟» و در عوض بپرسم «بايد چه چيزي را ارزيابي كنيم؟» همچنين بايد بپرسيم آيا چيزهاي بسيار مهمتري وجود ندارد كه نمي‌توان سنجيد
به نظر مي‌رسد يافته‌هاي گاردنر بي نتيجه نبوده است. دانشگاه هاروارد در حال بازنگري در بخش اصلي و مشترك برنامه‌هاي درسي است كه سابقه تدوين آن به دهه 1970 مي‌رسد و دانشجويان همه ملزم به يادگيري آن بودند. اين بازنگري ناشي از اين تلقي بود كه قديمي‌ترين، ثروتمندترين و بانفوذترين دانشگاه آمريكا فارغ‌التحصيلان را به اندازه كافي براي زندگي در جامعه آماده نمي‌كند.

مهارت به جاي حافظه

اليسون سيمونز، سرپرست طرح بازنگري مي‌گويد: نقطه تاكيد آموزش بايد تغيير كند و افزود‌ سعي نمي‌كنيم بگوييم مرد يا زن تحصيلكرده اين است كه اين موضوع يا آن را ياد بگيرد. آنچه مي‌گوييم اين است كه شخص تحصيلكرده بايد يك رشته توانايي‌هاي خاص داشته باشد، مانند توانايي‌هاي تفسيري، توانايي‌هاي حل مسئله، توانايي‌هاي انديشه‌ورزي و توانايي‌هاي نقادي تا بتواند گليم خود را از آب بيرون بكشد
اين فلسفه شباهت زيادي با حرف گاردنر دارد، اينكه يادگرفتن مهارت‌ها و راه‌هاي تفكر بيش از يادگرفتن جدول تناوبي يا اسامي پادشاهان در تاريخ به نفع فرزندانمان است.
گاردنر اكنون 63 ساله است و چهار فرزند دارد. با وجودي كه كتاب اخيرش را يك كتاب اقتصادي قلمداد كرده‌اند، وي احترام محدودي براي بازار قائل است. به اعتقاد وي، نبايد اجازه داد كه ثروتمندان بزرگ پديد بيايند.
گاردنر خاطرنشان مي‌كند بازار اساساً غيراخلاقي است و مي‌تواند با به وجود آوردن بازندگان و برندگان بزرگ، باعث ناخرسندي شديد شود.
به هنگام نگارش پنج ذهن براي آينده، گاردنر ناچار شد با دسته‌اي ديگر از باورهاي متعارض روبه‌رو شود كه نهايتاً وي را واداشت از برخي مفاهيم ديرينه دست بردارد.
وي مي‌گويد ما در زمانه‌اي زندگي مي‌كنيم كه حتي 20سال پيش هم متصور نبود. مي‌توانيد چيزي سرافكندگي‌آور راجع به خودتان در سايتي بنويسيد. هيچ وقت نمي‌توانيد آن را پاك كنيد و هميشه شبح آن، شما را دنبال خواهد كرد. ما گونه‌اي بوديم كه طبق روند تكامل مي‌توانستيم فقط 150 نفر را بشناسيم.
اما حالا هر چه بگوييم، پيامدهاي جهاني دارد. اختلاف‌هاي فرهنگي بسيار شديدي وجود دارد كه وقتي آدم‌ها با هم در تماس نباشند، اهميتي ندارند. اما وقتي در تماس مدام باشند، اين فكر كه مي‌توان دورشان مانع ايجاد كرد، ساده‌لوحانه است. دوست ندارم دنيا منفجر شود و به همين دليل است كه احترام و اخلاق حالا بسيار مهمتر هستند
گاردنر اعتقاد دارد كارهايي است كه نبايد انجام داد، چون هزينه آن بيش از فايده است، مانند بررسي تفاوت‌هاي ن‍ژادي در هوش. وي مي‌افزايد: «اين سؤال علمي جالبي است اما من با هيچ مشوقي دنبال آن نمي‌روم و دوست دارم كه بقيه دانشمندان هم نروند، چون بهره دانستن آن به مراتب كمتر از زيان آن استكساني كه عمرشان را صرف اين تحقيق مي‌كنند، مانند كريستوفر براند (روانشناس انگليسي كه معتقد است هوش در نژادهاي مختلف فرق مي‌كند) اشتباه مي‌كنند و ساده‌لوح هستند.
گسترش دسترسي به اطلاعات به اين معناست كه نياز زيادي به ذهني تركيب‌كننده وجود دارد كه بتواند حقيقت را از تخيل و مربوط را از بي‌ربط جدا كند. ذهن خلق‌كننده يك قدم جلوتر از روبات‌هاست و توانايي آن براي تفكر فراتر از قواعد اين امكان را به صاحب خود مي‌دهد كه عقايد و ديدگاه‌هاي تازه‌اي مطرح كند. ذهن اخلاقي به شيوه‌اي انتزاعي‌تر كار مي‌كند و در صدد آن است كه چگونه به بهبود جامعه كمك كند.
در حالي كه گاردنر در دسته‌بندي هوش ريزبين بود چون هدف نظريه هوش چندگانه انتقال تصوير علمي كاملي از چگونگي كار مغز بود ممكن است 5 ذهن به 6 يا بيشتر افزايش يابد. وي گفت ادعاي جامعيت ندارم. علم سعي براي تشريح وضعيت چيزهاست
به اعتقاد گاردنر، شركت‌ها نفع بيشتري از محيط‌هاي آموزشي در بكارگيري افراد آماده براي كار در قرن بيست و يكم دارند، يعني كساني كه بتوانند كارهايي فراتر از مونتاژ انجام دهند.

بهترين وزنه برای ورزیده کردن ذهن چيست

با هر وسیله که بخواهیم حافظه را ورزیده و بهتر کنیم باید آنرا در زمینه هایی از اندیشه پرورش دهیم که به سود مند ترین وجه در آن زمینه ها به کار خواهد رفت. اگر بخواهیم حافظه را ورزش دهیم البته چنین ورزشی خالی از فایده نیست باید موادی از موضوع مورد مطالعه خاص خود و یا موادی که به خودی خود یا به خاطر فایده عملی شان ارزش یاد گیری دارند مورد استفاده قرار گیرند

ــ روانشناسی مطالعه اثر سی . ای . ميس

چگونه مي توان تمركز حواس داشت؟

كاربر محترم شما می توانید این مطلب را در دو قسمت بخوانید

 همه ما توانایی متمركز شدن را داریم. نوشتن یك داستان، نواختن پیانو یا مجذوب یك فیلم سینمایی شدن، همگی به تمركز نیاز دارند. ولی گاهی اوقات افكار شما پراكنده است و ذهنتان از موضوعی به موضوع دیگر كشیده می شود. در چنین مواقعی است كه نیاز دارید یاد بگیرید چگونه حافظه خود را تقویت كنید.

تقویت حافظه

عبارت است از یادگیری های منظم ذهنی و مرتب كردن عواملی كه یكباره به ذهن ما خطورمی كنند.

پرورش ذهن آشفته

پرورش تمركز، یك مهارت است. پرتاب توپ بسكتبال به طرف حلقه، تایپ كردن و یا مطالعه ، نیاز به مهارت دارند. یادگیری یك مهارت نیز نیاز به تمرین و ممارست دارد. همانطور كه وقتی دارویی را مصرف می كنید ، در بدن بدون كمك شما عمل می كند و با كارهای شما تداخل پیدا نمی كند، در مورد یك موضوع هم همین طور است و نباید با ورود افكار دیگر بر هم بریزد.عمل تمركز، به تمرین احتیاج دارد. شاید در هنگام شروع تمرینات ، ابتدا تغییرات كمی را حس كنید، ولی پس از   4 تا6 هفته كه از پرورش ذهن و یادگیری مهارت ها گذشت، متوجه پیشرفت های قابل توجهی خواهید شد و پس از مدت كوتاهی درمی یابید كه چه سال هایی را برای تقویت حافظه و تمركز ذهن خود هدر داده اید.

برای شروع تمرینات ازاین تكنیك ها استفاده كنید:

1- حواست را جمع كن.

2- روش عنكبوتی.

3- فرصتی برای افكار مزاحم.

سعی كنید از تكنیك هایی كه مفید و مؤثر به نظر می رسند، استفاده كنید و حداقل به مدت3 روز آنها را به طور صحیح به كار ببندید. اگر متوجه تغییرات كمی شدید، پیشنهاد می شود تمرینات خود را ادامه دهید، چون در تمركز ذهن شما مؤثر خواهد بود.همچنین می توانید در محیط اطرافتان نیز تغییراتی بدهید كه ممكن است برای شما مفید باشند.

حواست را جمع كن

این شیوه ممكن است ظاهراً ساده به نظر بیاید، ولی در عین حال بسیار مؤثر است. هنگامی كه حواستان پرت می شود و ذهنتان سرگردان است، مرتب به خودتان هشدار دهید كه " حواست را جمع كن". این روش كم كم سبب می شود كه توجه شما به موضوع مورد نظرتان جلب شود.

برای مثال، هنگامی كه در كلاس هستید و ذهن شما را كنفرانس كلاسی، تكالیفی كه دارید، تاریخ، ساعت صرف غذا و یا هر چیز دیگری پر كرده، به خودتان بگویید:" حواست را جمع كن و به كنفرانس توجه كن". به هر حال تا حدی كه ممكن است اجازه ندهید تمركزتان به هم بریزد. و دوباره این هشدار را پیش خودتان تكرار كنید:" حواست را جمع كن".

هنگامی كه افكار مزاحم خود را پیدا كردید، كم كم با تكنیك " حواست را جمع كن" به حال بر می گردید. اگر یك شخص معمولی باشید، ممكن است این عمل را صدها بار در هفته انجام دهید. ولی طی روزهای آینده مدت زمانی كه افكار خاصی درذهن شما می ماند، طولانی تر می شود،  یا به عبارت دیگر تمركزتان در مورد موضوعی خاص بالا می رود. بنابر این باید صبور باشید تا شاهد پیشرفت های خود در این زمینه باشید.

روش عنكبوتی

این روش نیز یكی دیگر از تكنیك هایی است كه پایه و اساس تمركز است و به شما كمك می كند تا تمركز داشته باشید و از حواس پرتی جلوگیری كنید.

اگر تار عنكبوتی را تحریك كنید، تار تكان می خورد و عنكبوت نسبت به جنبش تار، از خود  واكنش نشان داده و می خواهد علت حركت را بیابد، ولی وقتی چندین بار این عمل را تكرار كنید، خواهید دید كه عنكبوت ، دیگر نسبت به حركت تار هیچ عكس العملی از خود نشان نمی دهد و متوجه می شود كه حشره ای به دام او نیامده است.

این روش را یاد گرفته و ذهن خود را پرورش دهید و در برابر حواس پرتی تسلیم نشوید. وقتی كسی داخل اتاق می شود یا وقتی در با صدای بلند به هم می خورد، نباید به خودتان اجازه دهید كه حواستان پرت شود. شما باید تمركزتان را برای هدفی كه در ذهن دارید، حفظ كنید. مثلاً در یك كنفرانس كلاسی اجازه دهید كه دیگران جلوی شما حركت كنند و سرفه كنند، بدون اینكه به آنها نگاه كنید فقط بین خودتان و كنفرانس، تونل ارتباطی ویژه ای ایجاد كنید و بگذارید دیگران از این تونل خارج باشند. و یا وقتی كه با كسی صحبت می كنید، حواستان فقط به او باشد و به صورتش نگاه كنید و از حرف هایی كه می زند یادداشت بردارید. بگذارید همه چیز از ذهنتان خارج شود و به هیچ چیز جز او توجه نكنید.

فرصتی برای افكار مزاحم

در طول روز ، زمان ویژه ای را به فكر كردن درباره مسائلی كه به ذهن شما خطور می كنند و تمركزتان را به هم می زنند اختصاص دهید. به طور مثال ساعت 30/ 4 تا 5 بعد از ظهر زمانی است كه شما می توانید به این افكار بپردازید. هنگامی كه این افكار مزاحم در طول روز به ذهن شما خطور كرد و باعث نگرانی شما شد، به یاد آورید كه زمان ویژه ای را برای آنها در نظر گرفته اید و اجازه دهید كه از ذهن شما خارج شوند. كسانی كه از این روش استفاده كرده اند، توانسته اند 35 درصد از افكار مزاحم را در طول 4 هفته در خود كاهش دهند. این تغییر بزرگی است.

گام های اساسی این روش عبارت اند از:

1- زمان ویژه ای را هر روز به این افكار اختصاص دهید.

2 وقتی افكار مزاحم وارد ذهن شما شدند، بدانید كه زمان خاصی را برای فكر كردن به آنها گذاشته اید.

3- با تكنیك" حواست را جمع كن" هم می توانید این افكار را از ذهن خارج كنید .

4- به خودتان اطمینان بدهید كه در زمان مخصوصی حتماً به این افكار مزاحم كه تمركز شما را بر هم می زنند، فكر خواهید كرد.

روش های ذهنی دیگر

1- چوب خط زدن برای افكار مزاحم:كارت های كوچكی درست كنید و آنها را به 3 قسمت مساوی تقسیم كنید . یك قسمت را به صبح، یك قسمت را به بعدازظهر و قسمت سوم را به شب اختصاص دهید. هربار كه تمركزتان به هم ریخت و حواستان پرت شد، یك خط در قسمت مخصوص به آن بكشید. برای هر روز یك كارت برای خود تهیه كنید. وقتی به اندازه كافی ماهر شدید خواهید دید كه تعداد خط ها روز به روز كاهش می یابد و این واقعاً جالب و هیجان انگیز است.

2- زمان استراحت:

استراحت كوتاهی برای خودتان در نظر بگیرید.هنگامی كه استراحت می كنید، اكسیژن بیشتری به مغزتان می رسد. بلند شوید و برای چند دقیقه در اتاق قدم بزنید. وقتی ما برای مدت طولانی می نشینیم، خون بدن ما به دلیل نیروی جاذبه، به طرف پایین ترین نقطه بدنمان، یعنی پاها كشیده می شود. ماهیچه های ما همانند یك پمپ عمل می كنند و هنگامی كه ما راه می رویم، خون را به طور یكنواخت به سرتاسر بدن ما می رسانند. در نتیجه، اكسیژن بیشتری به مغز می رسد و باعث احساس شادابی و نشاط در بدن می شود.

3- عوض كردن موضوع:

بسیاری از دانش آموزان به وسیله تغییردادن موضوع مطالعه، به تمركز شان كمك می كنند. شما هم می توانید موضوعات متفاوتی را در نظر گرفته و با عوض كردن عنوان درسهایی كه باید مطالعه نمایید، آنها را منظم كنید.4- جایزه و پاداش:هنگامی كه كاری را به طور كامل انجام دادید، به خودتان پاداش دهید. كار شما ممكن است خیلی كوچك باشد و یا شاید یك مسئولیت بزرگ، كه شما باید آن را به پایان برسانید. پاداشی كه برای خودتان در نظر می گیرید، ممكن است قدم زدن در اطراف ساختمان، یك لیوان آب و یا خواندن یك مطلب جالب و خنده دار در روزنامه باشد. برای پروژه های مخصوص ، مانند پروژه پایان ترم یا دوره كردن یك كتاب حجیم، پاداش و جایزه ویژه ای در نظر بگیرید كه اگر آنها را انجام دادید برای خودتان مثلاً یك پیتزای مخصو ص بخرید، به سینما بروید و یا بعد ازظهر را تلویزیون تماشا كنید. بعضی از جایزه ها می توانند خیلی بزرگ باشند. از این جوایز برای تكالیف سخت یا پروژه های طولانی استفاده كنید. وقتی كار بزرگی را انجام دادید، از پاداش های معمولی استفاده نكنید.

افزایش فعالیت ها

اگر یك مطلب را سرسری بخوانید، تمركز شما به راحتی برهم می ریزد. در عوض برای هر قسمت، سرتان را تكان دهید و به دنبال پرسش بگردید. برای این مرحله باید بگویید" چگونه می توانم سطح فعالیتم را در حین مطالعه بالا ببرم؟" سپس مطالعه كنید تا جواب این پرسش را پیدا كنید. این كار ساده را انجام دهید. پرسش هایی كه برای هر قسمت طرح می كنید مركزیتی به افكار شما می دهند و باعث می شوند كه روی مطلب مورد مطالعه مسلط شوید. همچنین هنگامی كه درس می خوانید می توانید لیستی از پرسش ها را تهیه كنید و برای پیدا كردن جواب پرسش ها، به درس گوش دهید. هر از گاهی، مكان خود را تغییر دهید. در جایی كه خیلی سرد است، ننشینید. جا به جا شدن، به حركت خون در بدن كمك می كند و باعث می شود كه اكسیژن بیشتری به مغز شما برسد و شاداب و سرحال باشید 

كا هش حافظه در اثر استرس دوران نوزادي

استرس هاي رواني دوران نوزادي باعث کاهش حافظه در ميانسالي مي  شود. بر اساس نتايج تحقيقات دانشگاه کاليفرنيا کم توجهي، آسيب هاي رواني و تحقيرهايي که در دوران نوزادي به انسان تحميل مي شود، باعث بروز نوعي کاهش حافظه در دوران ميانسالي مي شود. دانشمندان معتقدند که اين استرس هاي رواني زودهنگام باعث اثرات مخربي روي سلول هاي عصبي قسمتي از مغز به نام هيپوکامپ مي شوند، که نقشي کليدي در يادگيري و حافظه فرد دارد 

راه هاي ساده براي اينكه تمركز هواس داشته باشيم پرورش ذهن آشفته

همه ما توانايي متمرکزشدن را داريم. نوشتن يک داستان، نواختن پيانو يا مجذوب يک فيلم سينمايي شدن، همگي به تمرکز نياز دارند. ولي گاهي اوقات افکار شما پراکنده است و ذهنتان از موضوعي به موضوع ديگر کشيده مي شود. در چنين مواقعي است که نياز داريد ياد بگيريد چگونه حافظه خود را تقويت کنيد. تقويت حافظه عبارت است از يادگيري هاي منظم ذهني و مرتب کردن عواملي که يکباره به ذهن ما خطور مي کنند.
پرورش ذهن 

پرورش تمرکز، يک مهارت است. پرتاب توپ بسکتبال به طرف حلقه، تايپ کردن و يا مطالعه، نياز به مهارت دارند. يادگيري يک مهارت نيز نياز به تمرين و ممارست دارد. همانطور که وقتي دارويي را مصرف مي کنيد، در بدن بدون کمک شما عمل مي کند و با کارهاي شما تداخل پيدا نمي کند، در مورد يک موضوع هم همين طور است و نبايد با ورود افکار ديگر بر هم بريزد. عمل تمرکز، به تمرين احتياج دارد. شايد درهنگام شروع تمرينات، ابتدا تغييرات کمي را حس کنيد، ولي پس از 4 تا 6 هفته که از پرورش ذهن و يادگيري مهارت ها گذشت، متوجه پيشرفت هاي قابل توجهي خواهيد شد وپس از مدت کوتاهي در مي يابيد که چه سال هايي را براي تقويت حافظه و تمرکز ذهن خود هدر داده ايد. براي شروع تمرينات از تکنيک هاي «حواست را جمع کن»، «روش عنکبوتي» و «فرصتي براي افکار مزاحم» استفاده کنيد. سعي کنيد از تکنيک هايي که مفيد و موثر به نظر مي رسند، استفاده کنيد و حداقل به مدت 3 روز آنها را به طور صحيح به کار ببنديد. اگرمتوجه تغييرات کمي شديد، پيشنهاد مي شود تمرينات خود را ادامه دهيد، چون درتمرکز ذهن شما موثر خواهد بود. همچنين مي توانيد درمحيط اطرافتان نيز تغييراتي بدهيد که ممکن است براي شما مفيد باشند.
-
حواست را جمع کن: اين شيوه ممکن است ظاهرا ساده به نظر بيايد، ولي در عين حال بسيار موثر است. هنگامي که حواستان پرت مي شود و ذهنتان سرگردان است، مرتب به خودتان هشدار دهيد که «حواست را جمع کناين روش کم کم سبب مي شود که توجه شما به موضوع مورد نظرتان جلب شود. براي مثال، هنگامي که در کلاس هستيد و ذهن شما را کنفرانس کلاسي، تکاليفي که داريد، تاريخ، ساعت صرف غذا و يا هرچيز ديگري پرکرده، به خودتان بگوييد: «حواست را جمع کن و به کنفرانس توجه کنبه هر حال تا حدي که ممکن است اجازه ندهيد تمرکزتان به هم بريزد. و دوباره اين هشدار را پيش خودتان تکرار کنيد: «حواست را جمع کنهنگامي که افکار مزاحم خود را پيدا کرديد، کم کم با تکنيک «حواست را جمع کن» به حال بر مي گرديد. اگر يک شخص معمولي باشيد، ممکن است اين عمل را صدها بار در هفته انجام دهيد. ولي طي روزهاي آينده مدت زماني که افکار خاصي درذهن شما مي ماند، طولاني تر مي شود، يا به عبارت ديگر تمرکزتان در مورد موضوعي خاص بالا مي رود. بنابراين بايد صبور باشيد تا شاهد پيشرفت هاي خود در اين زمينه باشيد
.
-
روش عنکبوتي: اين روش نيز يکي ديگر از تکنيک هايي است که پايه و اساس تمرکز است و به شما کمک مي کند تا تمرکز داشته باشيد و از حواس پرتي جلوگيري کنيد. اگر تار عنکبوتي را تحريک کنيد، تار تکان مي خورد و عنکبوت نسبت به جنبش تار، از خود واکنش نشان داده و مي خواهد علت حرکت را بيابد، ولي وقتي چندين بار اين عمل را تکرار کنيد، خواهيد ديد که عنکبوت، ديگر نسبت به حرکت تار هيچ عکس العملي از خود نشان نمي دهد و متوجه مي شود که حشره اي به دام او نيامده است. اين روش را ياد گرفته و ذهن خود را پرورش دهيد و در برابر حواس پرتي تسليم نشويد. وقتي کسي داخل اتاق مي شود يا وقتي در با صداي بلند به هم مي خورد، نبايد به خودتان اجازه دهيد که حواستان پرت شود. شما بايد تمرکزتان را براي هدفي که در ذهن داريد، حفظ کنيد. مثلا در يک کنفرانس کلاسي اجازه دهيد که ديگران جلوي شما حرکت کنند، حرف بزنند و سرفه کنند و ... بدون اينکه به آنها نگاه کنيد فقط بين خودتان و کنفرانس، تونل ارتباطي ويژه اي ايجاد کنيد و بگذاريد ديگران از اين تونل خارج باشند. يا وقتي که با کسي صحبت مي کنيد، حواستان فقط به او باشد و به صورتش نگاه کنيد و از حرف هايي که مي زند يادداشت برداريد. بگذاريد همه چيز از ذهنتان خارج شود و به هيچ چيز جز او توجه نکنيد
.
-
فرصتي براي افکار مزاحم: در طول روز، زمان ويژه اي را به فکر کردن درباره مسائلي که به ذهن شما خطور مي کنند و تمرکزتان را به هم مي زنند اختصاص دهيد. به طور مثال ساعت /30 4 تا 5 بعد از ظهر زماني است که شما مي توانيد به اين افکار بپردازيد. هنگامي که اين افکار مزاحم در طول روز به ذهن شما خطور کرد و باعث نگراني شما شد، به ياد آوريد که زمان ويژه اي را براي آنها در نظر گرفته ايد و اجازه دهيد که از ذهن شما خارج شوند. کساني که از اين روش استفاده کرده اند، توانسته اند 35 درصد از افکار مزاحم را در طول 4 هفته در خود کاهش دهند. اين تغيير بزرگي است. گام هاي اساسي اين روش عبارتند از
:
1-
زمان ويژه اي را هر روز به اين افکار اختصاص دهيد
.
2-
وقتي افکار مزاحم وارد ذهن شما شدند، بدانيد که زمان خاصي را براي فکر کردن به آنها گذاشته ايد
.
3 -
با تکنيک «حواست را جمع کن» هم مي توانيد اين افکار را از ذهن خارج کنيد
.
4-
به خودتان اطمينان بدهيد که درزمان مخصوصي حتما به اين افکارمزاحم که تمرکز شمارا بر هم مي زنند،فکرخواهيد کرد
.
روش هاي ذهني ديگر

-
چوب خط زدن براي افکار مزاحم: کارت هاي کوچکي درست کنيد و آنها را به 3 قسمت مساوي تقسيم کنيد. يک قسمت را به صبح، يک قسمت را به بعدازظهر و قسمت سوم را به شب اختصاص دهيد. هربار که تمرکزتان به هم ريخت وحواستان پرت شد، يک خط درقسمت مخصوص به آن بکشيد. براي هرروز يک کارت براي خود تهيه کنيد. وقتي به اندازه کافي ماهر شديد خواهيدديد که تعداد خط ها روزبه روز کاهش مي يابد و اين واقعا جالب و هيجان انگيز است.
-
زمان استراحت: استراحت کوتاهي براي خودتان در نظر بگيريد. هنگامي که استراحت مي کنيد، اکسيژن بيشتري به مغزتان مي رسد. بلند شويد و براي چند دقيقه در اتاق قدم بزنيد. وقتي ما براي مدت طولاني مي نشينيم، خون بدن ما به دليل نيروي جاذبه، به طرف پايين ترين نقطه بدنمان، يعني پاها کشيده مي شود. ماهيچه هاي ما همانند يک پمپ عمل مي کنند و هنگامي که ما راه مي رويم، خون را به طور يکنواخت به سرتاسر بدن ما مي رسانند، در نتيجه، اکسيژن بيشتري به مغز مي رسد و باعث احساس شادابي و نشاط در بدن مي شود
.
-
عوض کردن موضوع: بسياري از دانش آموزان به وسيله تغييردادن موضوع مطالعه، به تمرکزشان کمک مي کنند. شما هم مي توانيد موضوعات متفاوتي را درنظرگرفته وبا عوض کردن عنوان درس هايي که بايد مطالعه نماييد، آنها را منظم کنيد
.
-
جايزه و پاداش: هنگامي که کاري را به طور کامل انجام داديد، به خودتان پاداش دهيد. کار شما ممکن است خيلي کوچک و يا شايد يک مسووليت بزرگ، که شما بايد آن را به پايان برسانيد، باشد. پاداشي که براي خودتان در نظر مي گيريد، ممکن است قدم زدن در اطراف ساختمان، يک ليوان آب و يا خواندن يک مطلب جالب و خنده دار در روزنامه باشد. براي پروژه هاي مخصوص، مانند پروژه پايان ترم يا دوره کردن يک کتاب حجيم، پاداش و جايزه ويژه اي در نظر بگيريد که اگر آنها را انجام داديد براي خودتان مثلا يک پيتزاي مخصوص بخريد، به سينما برويد و يا بعدازظهر را تلويزيون تماشا کنيد. بعضي از جايزه ها مي توانند خيلي بزرگ باشند. از اين جوايز براي تکاليف سخت يا پروژه هاي طولاني استفاده کنيد. وقتي کار بزرگي را انجام داديد، از پاداش هاي معمولي استفاده نکنيد
.
افزايش فعاليت ها

اگر يک مطلب را سرسري بخوانيد، تمرکز شما به راحتي برهم مي ريزد. در عوض براي هر قسمت، سرتان را تکان دهيد و به دنبال پرسش بگرديد. براي اين مرحله بايد بگوييد «چگونه مي توانم سطح فعاليتم را در حين مطالعه بالا ببرم؟» سپس مطالعه کنيد تا جواب اين پرسش را پيدا کنيد. اين کار ساده را انجام دهيد. پرسش هايي که براي هر قسمت طرح مي کنيد مرکزيتي به افکار شما مي دهند و باعث مي شوند که روي مطلب مورد مطالعه مسلط شويد. همچنين هنگامي که درس مي خوانيد مي توانيد ليستي از پرسش ها را تهيه کنيد و براي پيدا کردن جواب پرسش ها، به درس گوش دهيد. هر از گاهي، مکان خود را تغيير دهيد. در جايي که خيلي سرد است، ننشينيد. جا به جا شدن، به حرکت خون در بدن کمک مي کند و باعث مي شود که اکسيژن بيشتري به مغز شما برسد و شاداب و سرحال باشيد.

پنج راه براي تقويت قواي ذهني:

از زماني که دوره درس و تحصيل تمام مي شود به اين دليل که مغز کمتر با رقم ها و اطلاعات سر و کار دارد، به نظر مي رسد که بتدريج توانايي هاي خود را از دست مي دهد. دکتر رابرت ايستاک مي گويد: «لازم است هر فردي، به همان شکل که با فعاليت بدني بر سلامت جسمي خود مي افزايد، از طريق به کارگرفتن مغز توانايي هاي ذهني خود را نيز افزايش دهدتوانايي هاي ذهني بتدريج، با سپري شدن عمر تحليل مي روند; زيرا از طريق پاسخگويي به تجربه هاست که زنده و فعال مي مانند. اگر فردي از تجربه هاي ذهني متعدد و متنوعي برخوردار باشد، روابط بين سلول هاي عصبي در مغز او نيز بيشتر خواهد بود، درحالي که اگر تجربه هاي ذهني فرد محدود و معدود باشد، روابط بين سلولي کمتر برقرار شده يا اينکه کاملا قطع خواهند شد.
توصيه هايي جهت بالابردن توانايي هاي ذهني

-
ذهن خود را به کار اندازيد: حل کردن جدول و معما، بهترين راه براي گذراندن وقت است. دکتر استاک معتقد است که در بين ارگان هاي مختلف بدن، مغز عضوي منحصر به فرد به شمار مي آيد، زيرا عضوهايي مانند کبد و کليه ها، در اثر کار کردن زياد و مستمر فرسوده خواهند شد اما مغز، هرچقدر که بيشتر فعاليت داشته باشد، تواناتر و قوي تر مي شود. به کار انداختن مغز و انجام بازي هايي مانند شطرنج بر شناخت و درک بيشتر مغز مي افزايد. از طريق فعاليت هايي که مغز را به کار مي اندازند، مي توان به رشد سلول هاي عصبي تازه کمک کرد وبه اين وسيله ارتباط بين سلول هاي عصبي در مغز حفظ شده و حتي افزايش خواهد يافت.
-
از گوش هاي خود استفاده کنيد: گوش دادن به موسيقي جريان خون در مغز را افزايش خواهدداد. به همين دليل مخچه نوازندگان موسيقي از افراد ديگر بزرگتر است. خوشبختانه نيازي به استفاده از آلات و ادوات موسيقي نيست بلکه مي توانيم با گوش دادن به موسيقي، علاوه بر لذت بردن از آن، قسمت هايي از مغز را نيز فعال سازيم. توصيه مي شود هنگامي که به سوي محل کار خود حرکت مي کنيد به موسيقي موردعلاقه خود گوش کنيد به اين ترتيب هم به آرامش خواهيدرسيد و هم برزيرکي خود خواهيدافزود
.
-
دست هاي خود را بکار بريد: زماني که تايپ مي کنيد يا اينکه به رانندگي مي پردازيد يا حتي هنگامي که شام درست مي کنيد، دستان شما بطور مداوم فرمان هاي رسيده از مغز را اجرا مي کنند. در حقيقت هيچ بخشي از بدن بيش تر از دست ها به مغز نزديک تر نيست. به همين سبب، هرقدر مهارت هاي سريع انگشتان افزايش يابد، عملکرد و فعاليت مغز نيز بيشترخواهد شد. متاسفانه در جامعه (دنياي) ما بر مهارت هاي ظريف و دقيق انگشتان و اثر آنها بر مغز تاکيد نمي شود. جراحان از اين توانايي، برخوردارند ولي افرادي چون وکلا، حسابداران يا مشاوران امور اجتماعي نيازي به مهارت هاي ظريف و دقيق انگشتان دست خود ندارند. براي مقابله کردن با اين شيوه زندگي مي توان به سرگرمي هاي سنتي پرداخت. از جمله قلاب بافي کردن، خياطي، ساختن مدل هاي مختلف که از بخش هاي کوچکي تشکيل شده اند (مانند کشتي، هواپيما و
...).
-
به پاهاي خود تکيه کنيد: فعاليت و کارکردن ممکن است بتواند از وزن شما بکاهد اما مي تواند ذهن شما را نيز تواناتر کند. ورزش و تمرين هاي ايستاده سبب تقويت بخش تعادل مغز و مراکز هماهنگ کننده خواهد شد که همگي به بالا بردن درک و شناخت فردي کمک مي کنند. دکتر رابرت استاک اظهار مي دارد که انجام تمرين هايي که سبب حفظ تعادل بدن، انعطاف پذيري و نيروي پاها مي شوند از اهميت زيادي برخوردارند. تمرين پيشنهادي او ورزش سنتي چيني به نام تاي چي است که به تقويت پاها و حفظ تعادل بدن کمک زيادي مي کند
.
-
گذشته را زنده نگه داريد: يکي از رايج ترين و مهمترين شکايت هايي که افراد بالاتر از 40 سال، ابراز مي کنند کم شدن يا حتي فقدان حافظه است. درحالي که مي توان به سادگي حافظه را تقويت کرد. دکتر استاک معتقد است که با مرور خاطره هاي خوب گذشته از طريق مشاهده فيلم هاي خانوادگي، آلبوم هاي عکس و مجله ها مي توان به تقويت حافظه پرداخت. حتي وسايلي که خاطره انگيزند مانند عطرمورد علاقه مادر، عينک يا خودنويس پدربزرگ و... مي توانند به بهترشدن حافظه کمک کنند. يادگاري ها و يادبودها مي توانند ارتباط هايي را در مغز ايجادکنند که به راحتي و با مرور زمان از بين مي روند، بنابراين فعالانه خاطره ها را زنده نگه داريد

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
 
   
 
 

                                
آسيب شناسي فرهنگ جامعه يا علل عقب ماندگي ايرانيان

  1. پيشداوري‌، 2. دگماتيسم‌ وجمود، 3. خرافه‌پرستي‌، 4. بهادادن‌ به‌ داوري‌هاي‌ ديگران‌ نسبت‌ به‌ خود، 5. همرنگي‌ با جماعت‌، 6. تلقين‌پذيري‌، 7. القاپذيري‌، 8. تقليد، 9. تعبد، 10. شخصيت‌پرستي‌، 11. تعصب‌، 12. اعتقاد به‌ برگزيدگي‌، 13. تجربه‌ نيندوختن‌ از گذشته‌، 14. جدي‌ نگرفتن‌ زندگي‌، 15. ديدگاه‌ مبتذل نسبت‌ به‌ كار، 16. قائل‌ نبودن‌ به‌ رياضت‌، 17. از دست‌ رفتن‌ قوه‌ تميز بين‌ خوشايند و مصلحت‌، 18. زياده‌گويي‌، 19. زبان‌ پريشي‌، 20. ظاهرنگري‌.   

در صد سال‌ اخير بيشتر كساني‌ كه‌ درباره‌ مشكلات‌ جامعه‌ سخن‌ گفته‌ و مطالعه‌ كرده‌اند، معمولا مجموعه‌ علل‌ و عواملي‌ را كه‌ باعث‌ اين‌ همه‌ مشكلات‌ علمي‌ و مسائل‌ نظري‌ براي‌ جامعه‌ شده‌ است‌ و بيچارگي‌ و بدبختي‌ جامعه‌ ما را فراهم آورده را  در سه‌ محور كندوكاو كرده‌اند.

اولين‌ محور مداخله‌ كشورهاي‌ خارجي‌، استعمار و انواع‌ و اقسام‌ سلطه‌طلبي‌ها بوده‌ است‌. دومين‌ نكته‌ رژيم‌هاي‌ سياسي‌ حاكم‌ و مساله‌ سوم‌ تلقي‌ مردم‌ از دين‌ بوده‌ است‌. 

اين‌ سه‌ عامل‌ تاكنون‌ بيشتر مورد تاكيد بوده‌ است‌ و بسته‌ به‌ ديدگاه‌هاي‌ مختلف‌ بر يكي‌ از اين‌ عوامل‌ بيشتر تاكيد شده‌ است‌. اگرچه‌ معمولا كسي‌ هم‌ نيست‌ كه‌ دو عامل‌ را انكار كرده‌ باشد. اما مساله‌اي‌ كه‌ مهمتر از اين‌ سه‌ عامل‌ است‌ وضع‌ فرهنگي‌ مردم‌ است‌. به‌ تعبير ديگر آسيب‌شناسي‌ فرهنگي‌ مردم‌ ايران‌ و اينكه‌ به‌ لحاظ‌ فرهنگي‌ چه‌ امور نامطلوبي‌ در ذهن‌ و ضميرشان‌ راسخ‌ شده‌ است‌. بنابراين‌ سخنان‌ من‌ به‌ معناي‌ انكار سه‌ عامل‌ ديگر نيست‌. ولي‌ تاكيد بر اين‌ است‌ كه‌ مهم‌تر ازآن‌ نگرش‌هاي‌ فرهنگي‌ ماست‌.

در باب‌ نگرش‌هاي‌ فرهنگي‌ هم‌ من‌ يك‌ تفسير دوگانه‌ دارم‌.

من‌ معتقدم‌ وقتي‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ از ماست‌ كه‌ بر ماست‌ و اينكه‌ گفته‌ مي‌شود ما بايد از درون‌ تغيير كنيم‌ دو نوع‌ تغييركردن‌ مراد است‌ كه‌ من‌ به‌ يك‌ نوع‌ آن‌ مي‌پردازم‌.

گاه‌ وقتي‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ ما بايد عوض‌ شويم،‌ يعني‌ تا ما رفتار اخلاقي‌ سالمي‌ نداشته‌ باشيم‌ وضعمان‌ بهبود پيدا نمي‌كند و اين‌ نكته‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ سود سرانجام‌ و بالمآل همه‌ در اخلاقي‌ زيستن‌ است‌. اين‌ اخلاقي‌ زيستن‌ يكي‌ از دو بخش‌ مطلب‌ محل‌ اشاره‌ من‌ است‌. اما وضع‌ فرهنگي‌ به‌ بحث‌ اخلاقي‌ ما بستگي‌ ندارد و به‌ يك‌ سري‌ نگرش‌هاي‌ ذهني‌ هم‌ بستگي‌ دارد و من‌ مي‌خواهم‌ به‌ اين‌ نگرش‌هاي‌ ذهني‌ بپردازم‌.

نگرش‌هاي‌ ذهني‌ اموري‌ هستند كه‌ آگاهانه‌ يا ناآگاهانه‌ در ما راسخ‌ شده‌اند و ما در همه‌ كنش‌ها و واكنش‌ها تحت‌تاثير اين‌ نگرش‌ها هستيم‌ كه‌ لزوما جنبه‌ اخلاقي‌ هم‌ ندارد و براي‌ تغيير آنها نبايد رفتار اخلاقي‌ ما تغيير كند. برعكس‌ اين‌ نگرش‌ها هستند كه‌ اخلاق‌ ما را به‌ سمت‌ ناسالمي‌ مي‌كشند.

مي‌شد اين‌ نگرش‌ها را تحت‌ عنوان‌ جامعه‌شناسي‌ قوم‌ ايراني‌ بحث‌ كرد. اما موضوع‌ بحث‌ من‌ درباره‌ جامعه‌شناسي‌ ايران‌ معاصر نيست‌. به‌ تعبير ديگر من‌ به‌ اين‌ بحث‌ نمي‌پردازم‌ كه‌ شاخه‌اي‌ از روان‌شناسي‌، روان‌شناسي‌ اقوام‌ است‌ و شاخه‌اي‌ از جامعه‌شناسي‌ و روان‌شناسي‌ مربوط‌ به‌ اقوام‌ است‌. بنابراين‌  اين سخنان‌ را نبايد در عداد كتاب‌ روح‌ ملت‌هاي‌ زيگفريد يا نوشته‌ مرحوم‌ بازرگان‌ كه‌ گفتند زيگفريد به‌ روح‌ ملت‌ ايران‌ نپرداخته‌ و من‌ به‌ روح‌ ملت‌ ايراني‌ مي‌پردازم‌ تا نوشته‌ كامل‌تري‌ ‌شود قرار داد.

 آن‌ بخش‌ از مسائل‌ فرهنگي‌ كه‌ به‌ نگرش‌هاي‌ ايرانيان‌ مربوط‌ مي‌شود من‌ بيست‌ عامل‌ را احصا كرده‌ام‌. استدلال‌هاي‌ من‌ هم‌ بر اين‌ مطالب‌ بيشتر درون‌نگرانه‌ است‌. يعني‌ مخاطب‌ بايد به‌ درون‌ خودش‌ مراجعه‌ كند و ببيند كه‌ در خودش‌ چنين‌ حالتي‌ وجود دارد يا اگر وجود دارد مي‌توان‌ گفت‌ سخن‌ روي‌ ثواب‌ دارد.

1.  پيشداوري‌

اولين‌ خصوصيتي‌ كه‌ در ما وجود دارد، پيشداوري‌هاي‌ فراوان‌ نسبت‌ به‌ بسياري‌ از امور است‌.

اگر هر كدام‌ از ما به‌ درون‌ خودمان‌ رجوع‌ كنيم‌ پيشداوريهاي‌ فراوان‌ مي‌بينيم‌. اين‌ پيش‌داوري‌ها در كنش‌ و واكنش‌هاي‌ اجتماعي‌ ما تاثيرات‌ منفي‌ زيادي‌ دارد. معمولا وقتي‌ گفته‌ مي‌شود پيشداوري‌، بيشتر پيشداوري‌ منفي‌ محل‌ نظر است‌ ولي‌آثار مخرب‌ پيشداوري‌ منحصر به‌ پيشداوري‌ منفي‌ نيست‌. پيشداوري‌هاي‌ مثبت‌ هم‌ آثار مخرب‌ خود را دارد. از جمله‌ خوشبيني‌هاي‌ نابه‌جا كه‌ نسبت‌ به‌ برخي‌ افراد و قشرها و لايه‌هاي‌ اجتماعي‌ داريم‌.  

2. دگماتيسم‌ وجمود

نوعي‌ دگماتيسم‌ و جمود در ما ريشه‌ كرده‌ است‌. من‌ اصلا تحقيقات‌ روانشناختي‌ و تحقيقات‌ تاريخي‌ در اين‌باره‌ ندارم‌ كه‌ چرا ملت‌ ايران‌ تا اين‌ حد اهل‌ جزم‌ و جمود است‌.

يعني‌ واقعيت‌ آن‌ براي‌ من‌ محل‌ انكار نيست‌ اگرچه‌ تبيينش‌ براي‌ من‌ امكان‌پذير نيست‌. آنچه‌ كه‌ در ما وجود دارد كه‌ از آن‌ به‌ جزم‌ و جمود تعبير مي‌شود اين‌ است‌ كه‌ باور ما يك‌ ضميمه‌اي‌ دارد. يعني‌ ممكن‌ است‌ كه‌ ما معتقد باشيم‌ كه‌ فلان‌ گزاره‌ درست‌ است،‌ اين‌ سالم‌ است‌ اما اگر معتقد باشيم‌ كه‌ فلان‌ گزاره‌ محال‌ است‌ كه‌ درست‌ نباشد. اين‌ "محال‌ است"،‌ انسان‌ را تبديل‌ به‌ انسان‌ دگمي‌ مي‌كند. و ما كمتر مي‌شود كه‌ به‌ چيزي‌ معتقد باشيم‌ و يك‌ "محال‌ است"‌ منضم‌ به‌ اين‌ اعتقادمان‌ نباشد. به‌ تعبير ديگر وقتي‌ ما يك‌ عقيده‌ داريم‌ كه‌ فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ است‌ يك‌ عقيده‌ دوم‌ داريم‌ كه‌ گريزناپذير است‌ كه‌ فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ نباشد. 

3. خرافه‌پرستي‌

ويژگي‌ ديگر ما خرافه‌پرستي‌ است‌ هم‌ خرافه‌ در بافت‌ ديني‌ و مذهبي‌ و هم‌ در بافت‌هاي‌ غير ديني‌ و مذهبي‌، خرافه‌ در بافت‌ مذهبي‌ يعني‌ چيزي‌ كه‌ در دين‌ نبوده‌ و در آن‌ وارد شده‌ است‌.

اما مهم‌تر اين‌ است‌ كه‌ به‌ معناي‌ سكولار آن‌ هم‌ خرافه‌پرست‌ هستيم‌. خرافي‌ به‌ معناي‌ باور آوردن‌ به‌ عقايدي‌ كه‌ هيچ‌ شاهدي‌ به‌ سود آن‌ وجود ندارد ولي‌ ما همچنان‌ آن‌ عقايد را در كف‌ داريم‌.

اين‌ سه‌ مساله‌ را مي‌توان‌ سه‌ فرزند استدلال‌ ناگرايي‌ ما دانست‌. هر كه‌ اهل‌ استدلال‌ نباشد اهل‌ اين‌ سه‌ است‌ بنابراين‌ راه‌حل‌ درمان‌ اين‌ سه‌ تقويت‌ روحيه‌ استدلال‌گرايي‌ است‌.

4. بهادادن‌ به‌ داوري‌هاي‌ ديگران‌ نسبت‌ به‌ خود

ما به‌ ندرت‌ در "مني"‌ كه‌ از خودمان‌ تصور داريم‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ و هميشه‌ توجه‌مان‌ به‌ "مني"‌ است‌ كه‌ ديگران‌ از ما تصور دارند و هميشه‌ ترازوي‌ ما در بيرون‌ ماست‌. اين‌ بهادادن‌ به‌ داوري‌هاي‌ ديگران‌ علت‌العلل‌ يك‌سري‌ مشكلات‌ فرهنگي‌ جامعه‌ ماست‌.

5. همرنگي‌ با جماعت‌

نكته‌ پنجم‌ ناشي‌ از نكته‌ چهارم‌ است‌ به‌ اين‌ معنا كه‌ ما هيچ‌وقت‌ در برابر جمهوري‌ كه‌ با آن‌ سروكار داريم‌، نتوانسته‌ايم‌ سخني بگوييم‌ كه‌ در مقابله‌ با آن‌ است‌ و هميشه‌ همرنگ‌ شدن‌ با جماعت‌ براي‌ ما مهم‌ است‌. 

6. تلقين‌پذيري‌ 

تلقين‌ يعني‌ رأيي‌ را بيان‌ كردن‌ و آراي‌ مخالف‌ را بيان‌ نكردن‌ و مخاطب‌ را در معرض‌ همين‌ راي‌ قرار دادن‌. هر وقت‌ شما در برابر هر عقيده‌اي‌ نظر مخالفان‌ آن‌ را هم‌ خواستيد نشان‌ مي‌دهد كه‌ تلقين‌پذير نيستيد. تلقين‌پذيري‌ يعني‌ قبول‌ تك‌آوايي‌.

7. القاپذيري‌ 

القاپذيري‌ به‌ لحاظ‌ روان‌شناختي‌ با تلقين‌پذيري‌ متفاوت‌ است‌. در القا يك‌ راي‌ آنقدر تكرار مي‌شود تا تكرار جاي‌ دليل‌ را بگيرد. اگر من‌ گفتم‌ فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ است‌ شما از من‌ انتظار دليل‌ داريد اما من‌ به‌ جاي‌ اينكه‌ دليل‌ بياورم‌ 200 بار فلان‌ گزاره‌ را تكرار مي‌كنم‌ و كم‌كم‌ ما فكر مي‌كنيم‌ كه‌ تكرار مدعا جاي‌ دليل‌ را مي‌گيرد. يعني‌ به‌ جاي‌ اقامه‌ دليل‌ خود مدعا تكرار مي‌شود و اين‌ هنري‌ است‌ كه‌ در پروپاگاندا يا آوازه‌گري‌ وجود دارد.

اينكه‌ رسانه‌ها وقتي‌ در دست‌ قدرت‌ها قرار مي‌گيرند آنها خوشحال‌ مي‌شوند به‌ دليل‌ وجود همين‌ روحيه‌ القاپذيري‌ در مردم‌ است‌. والا اگر ملتي‌ القاپذير نباشد هرچه‌ كه‌ رسانه‌ها بگويند چون‌ دائما دليل‌ مي‌خواهند كسي‌ از به‌ دست‌ گرفتن‌ راديو و تلويزيون‌ اظهار خوشحالي‌ نمي‌كند. 

8. تقليد

منظور من‌ از تقليد نه‌ آنست‌ كه‌ در فقه‌ گفته‌ مي‌شود. مراد تقليد به‌ معناي‌ روانشناختي‌ آن‌ است‌. يعني‌ اينكه‌ من‌ آگاهانه‌ يا ناآگاهانه‌  تحت‌ الگوي‌ شخصي‌ باشم‌.

يعني‌ من‌ خودم‌ را مانند تو مي‌كنم‌ و به‌ تو تشبه‌ مي‌جويم‌ و تقليد، يعني‌ من‌ تو را الگو گرفته‌ام‌. آن‌چه‌ كه‌ در عرفان‌ گفته‌ مي‌شود كه‌ تشبه‌ به‌ خدا بجوييد،  اگر اين‌ كار را با انسان‌ها انجام‌ داديم‌ تعبير به‌ تقليد مي‌شود و اين‌ تقليد هم‌ در اديان‌ و مذاهب‌ و عرفان‌ مورد توبيخ‌ است‌.

 9. تعبد

 تعبد يعني‌ سخني‌ را پذيرفتن‌ صرفا به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ فلان‌ شخص آن‌ را گفته‌ است‌. يعني‌ اينكه‌ اگر صورت‌ استدلالي‌ من، ‌ ذهن‌ من‌ را آزار ندهد كه‌ فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ است‌ چون‌ فلان‌ شخص گفته‌ است:‌ "فلان‌ گزاره‌ صحيح‌ است"،‌ من‌ اهل‌ تعبدم‌.

آيه‌اي‌ در قرآن‌ است‌ كه‌ معمولا كمتر نقل‌ مي‌شود اتخذو احبارهم‌ و رهبانهم‌ من‌ دون‌ا... كه‌ در باب‌ روحانيت‌ نصاري‌ و يهود است‌ كه‌ فراوان‌ مي‌گويد كه‌ يهوديان‌ و نصاري،‌ روحانيون‌ خود را مي‌پرستيدند چه‌ من‌ دون‌ا... را به‌ جاي‌ خدا بگيرم‌ يا  علاوه‌ بر خدا. صحابي‌ از امام‌ باقر(ع) مي‌پرسد كه‌ آيا واقعا مي‌پرستيدند حضرت‌ در جواب‌ مي‌گويد: هرگز اين‌گونه‌ نيست،‌ روحانيون‌ مسيحي‌ به‌ مردم‌ نمي‌گفتند كه‌ ما را بپرستيد و اگر هم‌ مي‌گفتند، كسي‌ نمي‌پرستيد. اما اينكه‌ قرآن‌ به‌ آنها اين‌ نسبت‌ را مي‌دهد به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ رفتاري‌ كه‌ با خدا بايد مي‌داشتند با روحانيون‌ خود داشتند. مجموعه‌ عوامل‌ دسته‌ دوم‌ ناشي‌ از يك‌ عمل‌ واحد است‌ و آن‌ اينكه‌ ما زندگي‌ اصيل‌ نداريم‌. زندگي‌ اصيل‌ به‌ تعبير روانشناسان‌ انسان‌گرا و به‌ تعبير عرفا يعني‌ زندگي‌ براساس‌ فهم‌ و تشخيص خود. زندگي‌ اصيل‌ را فقط‌ كساني‌ انجام‌ مي‌دهند كه‌ دو سرمايه‌ دارند: عقل‌ در مسائل‌ نظري‌ و وجدان‌ در مسائل‌ عملي‌. 

10. شخصيت‌پرستي‌

كمتر مردمي‌ به‌ اندازه‌ ما شخصيت‌پرستند و شخصيت‌پرستي‌ جز اين‌ نيست‌ كه‌ شخصيتي‌ خود را بر خود عرضه‌ مي‌ كند و خوبي‌هايي را‌ كه‌ در زندگي‌ اطراف‌ خودمان‌ نمي‌بينيم،‌ از سر توهم‌ به‌ او نسبت‌ مي‌دهيم‌ و او را به‌ دست‌ خودمان‌ بزرگ‌ مي‌كنيم‌. 

11. تعصب‌

تعصب‌ هم‌ افق‌ با شخصيت‌پرستي‌ است‌. تعصب‌ به‌ معناي‌ چسبيدن‌ به‌ آنچه‌ كه‌ داريم‌ و نگاه‌ نكردن‌ به‌ چيزهاي‌ فراواني‌ كه‌ نداريم‌. اگر من‌ شيفته‌ آن‌چه‌ كه‌ دارم‌ شدم‌ و فكر كردم‌ جاي‌ نداشته‌ها را هم‌ برايم‌ مي‌گيرد من‌ نسبت‌ به‌ آن‌ تعصب‌ پيدا كرده‌ام‌ و اينجاست‌ كه‌ من‌ نسبت‌ به‌ كساني‌ كه‌ به‌ آن‌ وفاداري‌ ندارند، دو ديدگاه‌ پيدا مي‌كنم‌. گروهي‌ خودي‌ مي‌شوند و گروهي‌ غيرخودي‌.

قرآن‌ خودي‌ و غيرخودي‌ را رد كرده‌ است‌ چرا كه‌ درباره‌ حب‌ و بغض‌ مي‌گويد: وقتي‌ با گروهي‌ دشمنيد دشمني‌ باعث‌ نشود درباره‌ آنها عدالت‌ و انصاف‌ را فراموش‌ كنيد.

درباره‌ دوستي‌ هم‌ مي‌گويد: هميت‌ جاهليت‌ شما را نگيرد. هميت‌ جاهليت‌ يعني‌ اينكه‌ چون‌ فلاني‌ از قبيله‌ من‌ است‌. طرف‌ او را چه‌ ظالم‌ باشد يا عادل‌ مي‌گيرم‌. به‌ عبارت‌ ديگر ويژگي‌هاي‌ خود او مهم‌ نيست‌ بلكه‌ ويژگي‌هاي‌ تعلقي‌ او مهم‌ است‌.

12. اعتقاد به‌ برگزيدگي‌

هر كدام‌ از ما اگر به‌ خودمان‌ رجوع‌ كنيم‌ مي‌بينيم‌  به‌ نوعي‌ فكر مي‌كنيم‌ که به‌ نوعي‌ مورد لطف‌ خدا هستيم‌.

يعني‌ درست‌ است‌ كه‌ ممكن‌ است‌ وضع‌ ما به‌ مو بند باشد، اما پاره‌ نمي‌شود و اكثر اهمالها و بي‌توجي‌ها ناشي‌ از همين‌ نكته‌ است‌. لايپ نيتس‌ اصطلاحي‌ داشت‌ كه‌ براي‌ موارد ديگري‌ به‌ كار مي‌برد. اين‌ اصطلاح‌ هماهنگي‌ پيش‌ بنياد بود به‌ معني‌ اينكه‌ گويا همه‌ امور از پيش‌ حاصل‌ آمده‌ است‌ اما گويا ما اين‌ هماهنگي‌ پيش‌بنياد را راجع‌ به‌ خودمان‌ قائليم‌.

13. تجربه‌ نيندوختن‌ از گذشته‌

پس‌ از اقدامات‌ انسان‌دوستانه‌ افرادي‌ چون‌ ماندلا واسلاوهاول‌ و اقدامات‌ انسان‌دوستاني‌ كه‌ در باب‌ "فرهنگي‌ كردن‌ سياست‌" تلاش‌ كردند، زياد شنيده‌ايم‌ كه‌ ببخش‌ و فراموش‌ كن‌ يا ببخش‌ و فراموش‌ نكن‌. اما داستان‌ بر سر اين‌ است‌ كه‌ اگر شما ببخشاييد و فراموش‌ كنيد باز هم‌ از همانجا ضربه‌ مي‌خوريد. انسان‌هاي‌ سالم‌ كساني‌ هستند كه‌ در درونشان‌ مي‌توانند بزرگترين‌ دشمنان‌ خود را از لحاظ‌ عاطفي‌ ببخشايند، چرا كه‌ از لحاظ‌ عاطفي‌ بايد بخشود اما از لحاظ‌ ذهني‌ نبايد فراموش‌ كرد. اما متاسفانه‌ ما عكس‌ اين‌ عمل‌ مي‌كنيم‌،از لحاظ‌ عاطفي‌ نمي‌بخشيم‌ و كينه‌جويي‌ در ما زنده‌ است‌، اما به‌ لحاظ‌ ذهني‌ فراموش‌ مي‌كنيم‌ چرا كه‌ حافظه‌ تاريخي‌ ملت‌ ما بسيار كند و تار است‌.

14. جدي‌ نگرفتن‌ زندگي‌ 

سقراط‌ از ما مي‌خواست‌ كه‌ در عين‌ شوخ‌طبعي‌ زندگي‌ را جدي‌ بگيريم‌ كساني‌ زندگي‌ را جدي‌ مي‌گيرند كه‌ دو نكته‌ را باور كنند.

1-باور به‌ مستثني‌ نبودن‌ از قوانين‌ حاكم‌ بر جهان‌.

دليل‌ هر جدي‌ نگرفتن‌ مستثني‌ ندانستن‌ خود از قوانين‌ هستي‌ است‌.

2-نسبت‌سنجي‌ در امور

روانشناسان‌ اصطلاحي‌ دارند با اين‌ مضمون‌ كه‌ انسان‌ بايد بتواند وزن‌ امور را نسبت‌ به‌ هم‌ بسنجد. انسان‌هايي‌ كه‌ زندگي‌ را جدي‌ نمي‌گيرند چيزهاي‌ مهمتر را براي‌ چيزهاي‌ مهم‌ رها مي‌كنند. فراوانند انسان‌هايي‌ كه‌ در طول‌ زندگي‌ خطاي‌ تاكتيكي‌ نمي‌كنند اما خطاي‌ استراتژيك‌ عظيم‌ دارند يعني‌ كل‌ زندگي‌ را مي‌بازند اما در ريزه‌كاري‌ها وسواس‌ دارند. 

15. ديدگاه مبتذل‌ نسبت‌ به‌ كار 

ديدگاه‌ كمتر مردمي‌ نسبت‌ به‌ كار تا حد ديدگاه‌ ما نسبت‌ به‌ كار مبتذل‌ است‌. ما كار را فقط‌ براي‌ درآمد مي‌خواهيم‌ و بنابراين‌ اگر درآمد را بتوانيم‌ از راه‌ بيكاري‌ هم‌ به‌ دست‌ آوريم‌ از كار استقبال‌ نمي‌كنيم‌.

در واقع‌ ما كار را اجتناب‌ناپذير مي‌دانيم‌ در حالي‌ كه‌ بايد ديدگاه‌ مولوي‌ را درباره‌ كار داشته‌ باشيم‌ كه‌ معتقد بود كار جوهر انسان‌ است‌.

16. قائل‌ نبودن‌ به‌ رياضت‌

رياضت‌ در اين‌ جا نه‌ به‌ معناي‌ آنچه‌ كه‌ مرتاضان‌ انجام‌ مي‌دهند رياضت‌ به‌ معناي‌ اينكه‌ بايد دانست در زندگي‌ همه‌ چيز را نمي‌توان {به دست آورد}‌.  بنابراين‌ بايد چيزهايي‌ را فدا كرد تا چيزهاي‌ باارزش‌تري‌ را به‌ دست‌آورد. قدماي‌ ما مي‌گفتند دنيا دار تزاحم‌ است‌ يعني‌ همه‌ محاسن‌ در يك‌جا قابل‌ جمع‌ نيست‌ به‌ تعبير نيما يوشيج‌ تا چيزها ندهي‌ چيزكي‌ به‌ تو نخواهند داد.

در زبان‌هاي‌ اروپايي‌ قداست‌ از ماده‌ فداكاري‌ است‌. عارفان‌ مسيحي‌ مي‌گفتند اينكه‌ فداكاري‌ و قداست‌ از يك‌ ماده‌اند به‌ اين‌ دليل‌ است‌ كه‌ قداست‌ به‌ دست‌ نمي‌آيد مگر به‌ قيمت‌ از دست‌ دادن‌ چيزهاي‌ فراوان‌.

ولي‌ ما مي‌خواهيم‌ همه‌ چيز را داشته‌ باشيم‌ و وقتي‌ ديدگاهمان‌ نسبت‌ به‌ كار آنگونه‌ است‌. نسبت‌ به‌ مصرف‌ هم‌ ديدگاهمان‌ اين‌گونه‌ مي‌شود و باعث‌ مي‌شود دچار مصرف‌زدگي‌ شويم‌. وقتي‌ ما بحث‌ مصرف‌زدگي‌ را مطرح‌ مي‌كنيم،‌ مطرح‌ مي‌كنند كه‌ شما از اوضاع‌ جامعه‌ و فقر خبر نداريد. بايد گفت‌ مصرف‌زدگي‌ يك‌ ديدگاه‌ است‌ نه‌ يك‌ امكان‌؛  يعني‌ فرد فقير هم‌ در سرسويداي دل خود مي‌گويد كاش‌ بيشتر داشتم‌ و بيشتر مصرف‌ مي‌كردم‌. كدام‌ يك‌ از ما براي‌ آرمان‌هاي‌ خود حاضر است‌ به‌ قدر ضرورت‌ اكتفا كند. اين‌ مصرف‌زدگي‌ ما را به‌ دنائت‌ مي‌كشد. اگر ما بوديم‌ و فقط‌ ضروريات‌ زندگي‌ مجبور به‌ كرنش‌ كردن‌ نبوديم‌.

17. از دست‌ رفتن‌ قوه‌ تميز بين‌ خوشايند و مصلحت‌

 

مردمي‌ كه‌ منافع‌ كوتاه‌مدت‌ را ببينند و قدرت‌ ديدن‌ منافع‌ درازمدت‌ را نداشته‌ باشند در معرض‌ فريب‌خوردگي‌ هستند. دليل‌ موفقيت‌ سياست‌هاي‌ پوپوليستي‌ در كشور كه‌ در يك‌ سال‌ اخير هم‌ رواج‌ پيدا كرده‌،  نديدن‌ منافع‌ درازمدت‌ است‌. وقتي‌ منافع‌ بلندمدت‌ ديده‌ نشود منافع‌ كوتاه‌مدت‌ تامين‌ مي‌شود به‌ قيمت‌ نكبت‌ و ادبار درازمدت‌.

18. زياده‌گويي‌

ما درست‌ برخلاف‌ آنچه‌ كه‌ در اديان‌ و مذاهب‌ گفته‌ مي‌شود زياده‌گو هستيم‌ و پرحرف‌ مي‌زنيم‌.

 نقل‌ است‌ كه‌ عرفا هم‌ در سكوت‌ تبادل‌ روحي‌ داشتند اما ما ملت‌ پرسخني‌ هستيم‌ و آسان‌ترين‌ كار براي‌ ما حرف‌زدن‌ است‌. 

19. زبان‌ پريشي‌

بدتر از پرسخني‌ ما زبان‌پريشي‌ ماست‌. زبان‌پريشي‌ به‌ اين‌ معنا است‌ كه‌ انسان‌ حرف‌ خود را خودش‌ هم‌ متوجه‌ نمي‌شود. يعني‌ اگر تحليل‌ روانشناختي‌ در سخنان‌ ما انجام‌ شود اصلا برخي‌ جملات‌ معنا ندارد. سخنان‌ همه‌ مانند شهرك‌هاي‌ سينمايي‌ است‌ كه‌ در زمان‌ فيلم‌ پر از دژ و قلعه‌ است‌ اما وقتي‌ فشار مي‌دهيم‌ فرو مي‌ريزد. به‌ تعبير ديگر حرف‌هاي‌ ما پشتوانه‌ ندارد و همه‌ ما از صدر تا ذيل‌ ياوه‌ مي‌گوييم‌. و به‌ همين‌ دليل‌ هم‌ به‌ لحاظ‌ ذهني‌ تا اين‌ حد پريشانيم‌. كساني‌ كه‌ سرگرداني‌ ذهني‌ دارند اول‌ بايد زبان‌ خود را پالايش‌ كنند. يعني‌ بايد حرف‌ را فهميده‌ بزنند، و از طرف‌ مقابل‌ هم‌ حرف‌ فهميده‌ بخواهند. نوام‌ چامسكي‌ براي‌ اينكه‌ ثابت‌ كند كه‌ هر جمله‌اي‌ كه‌ قواعد نحوي‌ و صرفي‌ آن‌ رعايت‌ شده،‌ صرفا بامعنا نيست‌ جملاتي‌ مي‌گفت‌ بطور مثال‌ مي‌گفت‌: وقتي‌ مي‌گويند «پسر برادر مثلث‌ ما عاشق‌ بيضي‌ شما شده‌ است‌». قواعد صرفي‌ و نحوي‌ آن‌ رعايت‌ شده‌ است، اما بامعنا نيست‌.

20. ظاهرنگري‌

ظاهرنگري‌ به‌ دليل‌ غلبه‌ روحيه‌ فقهي‌ در دين‌، بر كل‌ كارهايمان‌ سايه‌ افكنده‌ است‌. يعني‌ به‌ جاي‌ آنكه‌ ما به‌ ارزش‌ و انگيزه‌ كار توجه‌ كنيم‌ فريفته‌ ظاهر مي‌شويم‌. اين‌ ظاهربيني‌ها ما را براي‌ ظاهرفريبي‌ آماده‌ مي‌كند. در هر جا كه‌ اخلاق‌، عرفان‌ و روانشناسي‌ فداي‌ فقه‌ و ظواهر شود اين‌ روحيه‌ غلبه‌ پيدا مي‌كند. 

در پايان‌ پيشنهادي‌ دارم‌ كه‌ داراي‌ دو نكته‌ است‌:

اول‌ اينكه‌ در باب‌ هر كدام‌ از موارد مطرح‌شده‌ فكر كنيم‌ كه‌ درست‌ است‌ يا نه‌. اگر درست‌ است‌ اول‌ كاري‌ كه‌ بايد كرد اين‌ است‌ كه‌ در شخص خودمان‌ بررسي‌ كنيم‌. يعني‌ اينكه‌ اين‌ نكته‌ها را ذره‌بين‌ نكنيم‌ و روي‌ ديگران‌ بگيريم‌ بلكه‌ اول‌ ذره‌بين‌ را روي‌ خودمان‌ بگيريم‌.

نكته‌ دوم‌: اينكه‌ اگر مطالب‌ گفته‌ شده‌ درست‌ است‌ روشنفكران‌ و مصلحان‌ اجتماعي‌ به‌ جاي‌ اينكه‌ هميشه‌ مجيز مردم‌ را بگويند و فكر كنند تمام‌ مشكلات‌ متوجه‌ رژيم‌ سياسي‌ است‌. بايد از مجيزگويي‌ مردم‌ دست‌ بردارند و به‌ مردم‌ بگوييم‌ چون‌ شما اينگونه‌ايد حاكمان‌ هم‌ آنگونه‌اند.

حاكمان‌ زائيده‌ اين‌ فرهنگند جامعه‌اي‌ كه‌ فرهنگش‌ اين‌ باشد ناگزير سياستش‌ هم‌ آن‌ مي‌شود و اقتصادش‌ هم‌ آن‌ مي‌شود. خطاست‌ كه‌  روشنفكران‌ و مصلحان‌ اجتماعي‌ براي پيداكردن‌ شخصيت‌ اجتماعي و‌ محبوبيت‌ اجتماعي‌ مجيز مردم‌ را بگويند و بگوييم‌ كه‌ مردم‌ هيچ‌ عيب‌ و نقصي‌ ندارند؛ چرا كه‌ رژيم‌ سياسي‌ زاده‌ مردم‌ است‌ و رژيم‌ سياسي‌ بهتر، به‌ فرهنگ‌ بهتر نياز دارد.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
--------------------------------------------------------------------------------
 
«... من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي از اين قبيل. من دل نگران انسان هاي گوشت و خون داري‌هستم که مي آيند، رنج مي برند و مي روند. سعي کنيم که اولاَ : انسان ها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند، به حقايق هرچه بيشتري دست يابند؛ ثانياَ هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاَ هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه سودمند مي تواند بود بهره مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر. » آرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
 
   
 
 

خلاقیت 

ما اغلب اوقات خالق نا آگاه زندگی خود هستیم و متاسفانه چیزی را خلق می کنیم که دوستش نداریم این به این خاطر است که به جای اینکه ما ذهن و عواطفمان را کنترل کنیم آنها ما را کنترل می کنند.

پس با کنترل این دو رکن می توانیم تا حدی کنترل زندگی خود را در دست بگیریم و آینده خود را رقم بزنیم .اما این کافی نیست . ما میتوانیم خالق زندگی خود شویم اما چه چیزی خلق خواهیم کرد؟؟؟ مانند نقاش بی هنری که اثرش زیبایی ندارد .

پس باید زیبایی و شادی را آموخت تا بتوان آنرا خلق کرد . با رشد آگاهی و با داشتن عشق می توان از نیروی خلاق ذهن جهت آفرینش یک زندگی زیبا بهره گرفت، در غیر اینصورت ما ممکن است خالق آگاه یا نا آگاه ویرانی و اندوه باشیم .

پس همچنان که سعی در به دست گرفتن کنترل ذهن و عواطف خود داریم باید در جهت رشد معنوی (رشد آگاهی معنوی ... که این نباید با اخلاق یا عواطف اشتباه گرفته شود ) و عاشقانه زیستن نیز تلاش کنیم .

پس تا اینجا با 4 عامل سرو کار داریم اول دو رکن خلاقه که کنترل کننده ی رندگی و وقایع آن هستند ،یعنی افکار(تصاویر ذهنی و باورها و تعریف ما از خود و زندگی) و احساسات یا عواطف (احساس ما در لحظه ای که در حال مرور کردن تصاویرذهنی خود هستیم یا همان احساس خوب و بد) و دیگر آگاهی معنوی ( و نه آگاهی و دانش ذهنی و اطلاعات بیرونی ما ) و عشق ( که شاید یک تعریف ساده ی آن این باشد : دوست داشتن خود و دیگران و تمامیت حیات)

همه ی این قابلیت ها با تمرین به دست می آیند و هر چه بیشتر تمرین شوند بیشتر رشد خواهند کرد . هر چه آگاهی و دانش ما بالا تر باشد مخلوق ما(زندگی ما) نیز بهتر و زیبا تر خواهد بود و شادی بیشتری از طریق ما به جهان بیرون و به سمت دیگران و همه ی حیات جاری خواهد شد .

ما شاید بتوانیم برترین ها را هم را خلق کنیم اما بدون عشق همه آن پوچ و تهی خواهد بود. عشق نیروی محرک زندگیست .ما کشتی زیبای خود را ساخته و به آب انداخته ایم و باد بانها را بر افراشته ایم اما بدون باد کشتی ما به هیچ مقصدی نخواهد رسید . عشق همان نیروییست که کشتی حیات را به حرکت در می آورد و ما را روانه ی دریای شادی می کند .البته نفرت هم می تواند ایجاد حرکت کند اما نفرت توفانیست که در نهایت کشتی ما را در هم می شکند.

حال با چند مسئله مواجهیم : کنترل ذهن ،کنترل احساس (و نه سرکوب آن ) کسب آگاهی معنوی ( آگاه شدن از قوانین برتر حیات ، قوانینی که خداوند مقرر فرموده و تمامی حیات بر حسب آنها هستی دارد ) و عشق (همان چراغی که راه ما را روشن می کند . همان بادی که کشتی حیات ما را به حرکت در می آورد . همان پر پرواز همان که همه هستی را هست کرده . ...................)

ذهن آدمی همانند کامپیوتر ساختار پیجیده ای دارد و این پیحیدگی در بعضی آدمها بیشتر است (همانطور که کامپیوتر ها همه دریک سطح نیستند) هر چه شناخت و دانش ما از این ماشین بیشتر شود توانایی ما برای استفاده کردن از آن بیشتر خواهد شد ....این دانش را ازچگونه کجا می توان کسب کرد؟ مانند هر دانش دیگری باید آنرا تا حدی از معلمین و اساتید آن دانش آموخت .حد اقل با خواندن کتاب در زمینه ی شناخت و کنترل ذهن می توانیم دانش کسانی را که سالها در این زمینه تحقیق کرده اند از آن خود کنیم.

ذهن بر اساس قوانین ثابتی عمل می کند مثلا یک قانون این است که ذهن قدرت دافعه ندارد پس به آنچه که نمی خواهید فکر نکنید .

به هر آنچه فکرمی کنید و هر آنچه را که شبانه روز مجسم می کنی،د ذهن جذب زندگی شما خواهد کرد چه آنرا دوست داشته باشید چه از آن متنفر باشید (البته شرط تحقق آن این است که تصاویر ذهنی خود را باور داشته باشید) پس هر چه بیشتر از چیزی متنفر باشید سریعتر جذب زندگیتان خواهد شد .

جوی آب کثیف کنار خیابان ( یا سطل زباله)یک واقعیت است و درختان کنار این جوی هم یک واقیت دیگر هر دو اینها واقعیتند اما شما کدام را انتخاب می کنید ؟ آیا سر در جوی یا سطل زباله می کنیم و از بخت بد خود به در گاه خدا شکوه می کنیم یا انتخاب دوم ؟

کدام آدم عاقلی یک سطل زباله بد بو را دور گردن خود می اندازد و سر در آن کرده و بعد به درگاه خدا ناله سر می دهد؟ پس چرا ما سطل زباله ای پر از نفرت و ترس ، نا امیدی و خشم ، حسد و بد بینی و منفی گرایی و شکست را به دور گردن خود می اندازیم ؟ چرا دائم نداشتن ها و کاستی های زندگی را در ذهن خود مرور می کنیم؟چرا همواره از بدی ها حرف می زنیم و مشکلات زندگی را بار ها و بارها برای خود و عزیزانمان باز گو می کنیم ؟

جالب اینکه گاه ما اصرار داریم اطرافیانمان را هم در این سطل زباله که دور گردن خود انداخته ایم شریک کنیم .

مثبت اندیشی به معنی انکار بدی ها و مشکلات و کاستی ها نیست بلکه انتخاب شادی و عدم توچه بیش از حد به بدی ها و کاستی هاست .

باید از یک جای کوچک شروع کرد مثلا بیاید چند تا از چیزای خوب زندگیمون رو واسه خودمون باز گو کنیم و بابتشون از خدا و زندگی تشکر کنیم و یا اگه از کسی متنفریم به چند تا از خوبیاش فکر کنیم و اگه هیچ خوبیی توش پیدا نکردیم براش دعا کنیم و ببخشیمش و به خدا بسپاریمش اینطوری خودمون رو رها می کنیم. باید یکی یکی سطلای آشغال رو از گردن ذهنمون وا کنیم تا ذهنمون پاک بشه و بعد تو خاک پاکش میشه گل شادی و آرامش و عشق رو پرورش داد .

شکر نعمت نعمتت افزون کند ............کفر نعمت از کفت بیرون کند

هر بار که ما با شادی و با قدر دانی از زندگی برکات و داشته های کوچیک زندگیمون رو مرور می کنیم یا مینویسیم، چرخه ای رو تو ذهنمون به حرکت در میاریم که باعث خلق از نوع خودش میشه ، یعنی شادی و برکت و امکانات بیشتری رو به زندگی ما وارد می کنه ( و بر عکس ).............معمولا ما با همون چیزی مواجه میشیم که تو ذهنمون و تو ضمیر نا خود اگاهمون انتظارشو میکشیم و باورش داریم . پس باید آگاهانه برنامه های غلطی رو که به کامپیوتر ذهنمون دادیم جایگزین کنیم.

باید به ذهنمون عادت بدیم که در هر چیزی دنبال نکات مثبت بگرده و همواره در انتظار نتیجه ی خوب و شاد باشه حتی اگه ظاهر قضایا خوب و امید وار کننده به نظر نیاد باز ما می تونیم با عوض کردن احساس و باور خودمون شرایط رو تغییر بدیم .

یادمون باشه هیچوقت و به خاطر هیچ چیز خودمون رو سرزنش و تنبیه نکنیم ...........به جای احساس گناه احساس مسئولیت رو جایگذین کنیم .

 

 

 
 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
 
   
 
 

در بحث از عليت به لحاظ فلسفي، كانت نسبت به هيوم  پيشرفتي دارد. كانت عليت را به قالب‌هاي ماتقدم ذهني يعني  مقولات فاهمه، ارجاع داد؛ زيرا حقيقت اين است كه انسان، عليت را مي‌فهمد و ظاهرا قبل از مواجهه با پديدارها با مفهوم آن  آشنايي دارد. بدين‌لحاظ، مقوله عليت نيز يكي از مقولات ماتقدم  فاهمه است. «مقولات فاهمه، شرايط پيشيني معرفتند، يعني  شرايط پيشيني امكان مورد تفكر قراردادن اعيان هستند و اين اعيان تا مورد تفكر قرار نگيرد، نمي‌توان واقعا گفت كه مورد  معرفت قرار گرفته‌اندهر يك از مقولات، مطابق يكي از احكام يا اعمال منطقي هستند؛ براين‌اساس، از حيث »نسبت» در مقابل «حكم شرطيه» مقوله عليت قرار دارد: «اما اين نكته را نيز بايد مدنظر داشت كه اطلاق هر يك از مقولات فاهمه و از جمله مقوله عليت بر داده‌هاي حس نيازمند حلقه رابطي است كه در قوه مخيله وجود دارد و عبارت است از شاكله.

براين‌اساس، دو شاكله مقوله علت، امر واقعي است كه هرگاه عرضه شود هميشه چيز ديگري از پي آن مي‌آيد. لذا عبارت است از توالي كثرات تا آن‌جا كه اين توالي تابع قاعده‌اي باشد.»  اين بدان معنا است كه مقوله عليت، آنگاه بر پديدارها اطلاق مي‌شود كه «به وسيله مخيله به‌صورت شاكله درآيد و مستلزم توالي منظم در زمان باشد.» از سوي ديگر، به‌نظر كانت، فاهمه پاره‌اي اصول ماتقدم توليد مي‌كند كه شرايط امكان تجربه عيني و استفاده عيني از مقولات و از جمله مقوله عليت هستند.

در مقابل مقوله عليت اين اصل ماتقدم (يا به تعبير كانت، تمثيل) وجود دارد كه « تمامي تغييرات برحسب قانون رابطه علت و معلول، صورت مي‌گيرد.»  بايد خاطرنشان كرد كه اين اصل ماتقدم گرچه از نسبت‌ها خبر مي‌دهد ليكن جزء مجهول را معلوم نمي‌كند. اين اصل ماتقدم صرفا به ما مي‌گويد كه هر معلول معيني بايد علت ايجاب‌كننده‌اي داشته باشد، ليكن حتي اگر معلول را هم داشته باشيم، نمي‌توانيم با اين اصل ماتقدم، علت را كشف كنيم.

حاصل اين‌كه، مقوله عليت مانند ساير مقولات فاهمه، صرفا بر محتواي تجربه يعني فنومن يا پديدار، قابل اعمال است و لذا به‌خودي خود، معرفت‌زا نيست. بنابراين، تجربه در عالم خارج، چيزي به نام عليت را به ما نمي‌دهد؛ بلكه عليت، به نحو ماتقدم در فاهمه وجود دارد.اما عليت به لحاظ فيزيكي نزد كانت داراي جايگاه ويژه‌اي است.

به‌نظر كانت قوانين فيزيك نيوتن در عالم خارج، داراي كليت و ضرورت است. اين كليت و ضرورت البته داراي تقدم و تأخر زماني است، لذا كانت بحث زمان و تقدم و تأخر زماني را مطرح مي‌كند تا عليت به لحاظ فيزيكي را تبيين كند. لذا چنان‌كه بيان شد مقوله عليت، مانند ساير مقولات آن‌گاه كه بر محتواي تجربه (فنومن، پديدار) يعني طبيعت محسوس و بالطبع، امور مشروط، اعمال شود، معرفت‌زا و درعين حال بسيار مفيد و لازم است. قوانين فيزيك نيوتني، حاصل اين تلاقي ذهن و عين هستند و لذا واقعي‌اند. اما اگر عقل، از حيطه تجربه فراتر رفته (يعني به حوزه نومن، شيء في نفسه)، به‌دنبال كشف امر نامشروط برآيد، نه تنها معرفتي حاصل نمي‌شود، بلكه مغالطات فراواني نيز در اين‌جا پديد مي‌آيند.

لذا اصل عليت به مثابه راهنمايي مي‌تواند عمل كند كه آن‌گاه كه در طبيعت، تغيير معيني روي مي‌دهد، ما به‌دنبال علت معيني برويم، اما نقد مشهوري بر تصور كانت از عليت، وارد شده است: كانت آن‌گاه كه از نومن يا شيء في نفسه سخن مي‌گويد، تصديق مي‌كند كه نومن، وجود دارد.

 حال اين سؤال مطرح است كه رابطه ميان فنومن و نومن چيست؟ پاسخ كانت اين است كه نومن، آن است كه فنومن را باعث مي‌شود. لذا مي‌بينيم كه مفهوم عليت به قبل از فنومن، يعني به عرصه نومن انتقال يافت، حال آن‌كه كانت عليت را صرفا در حيطه فنومن، قابل اعمال مي‌داند. لذا اين يك تناقض است. درمجموع مي‌توان چنين اظهارنظر كرد كه كانت، نتيجه منطقي مباحث تجربه‌گرايان درباب عليت و به يك

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
 
   
 
 

(مقاله  آلبرت اینشتین به مناسبت صدمين سالگرد تولد مکسول ) (1931)
تاثير مکسول در انقلابي که در انديشه ي واقعيت فيزيکي به وقوع پيوسته است.ماکسولاعتقاد به وجود يک جهان خارجي مستقل از شخصي که آن را درک مي کند پايه ي تمام علوم طبيعي است . ولي از آنجا که ادراک حسي فقط بطور غير مستقيم اطلاعاتي از اين جهان خارجي يا واقعيت فيزيکي به ما مي دهد لهذا اين واقعيت فيزيکي را تنها بايد از راه تجسس به دست آورد. از اين جا معلوم مي شود که مفهوماتي که از واقعيت فيزيکي براي ما حاصل مي شود هيچگاه به مرحله ي نهايي نخواهد رسيد بلکه بايد همواره آماده ي تغيير و تعويض اين مفهومات، که همان اصول موضوعه ي اوليه ي علم فيزيک است باشيم تا بتوانيم واقعيت هاي مشهود را هر چه دقيقتر و کاملتر و منطقي تر مورد تتبع و تحليل قرار دهيم. نظري به تاريخ علم فيزيک نشان مي دهد که در طي ادوار و قرون چه تغييرات شگرفي در آن به وقوع پيوسته و در راه بسط و گسترش آن چه مراحل دشواري پيموده شده است. از آن زمان که نيوتن فيزيک نظري را پي ريزي کرد، بزرگترين تغييري که در اصول اوليه ي فيزيک روي داده نظراتي است که به وسيله ي فاراده و مکسول در باب پديده ي برقاطيس عرضه شده است. بنابر اصول نيوتني حقيقت فيزيکي با مفهومات فضا زمان نقطه ي مادي و نيرو مشخص مي گردد. حوادث فيزيکي از نظر نيوتن به صورت حرکاتي از نقاط مادي در فضا تلقي مي شوند و اين حرکات تابع قوانين ثابتي هستند. نقطه ي مادي تنها شکلي است که با آن مي توان واقعيت را هنگام بحث در تغييراتي که در آن صورت مي گيرد نمايش داد. و اين تنها وسيله ي نمايش امر واقع است تا آن حد که اين امر واقع قابل تغيير باشد. واضح است که مفهوم نقطه ي مادي از جسم محسوس برخاسته است، و پس از انتزاع کليه ي خواص انبساط، شکل، جهت در فضا،و خصوصيت هاي دروني اين اجسام که فقط و فقط خاصيت و جبر حرکت انتقالي و مفهوم قوه براي آنها مانده است به دست مي آيد. اجسام مادي را که از جنبه ي ذهني موجد پيدايش تصور نقطه ي مادي براي ما شده اند، اکنون، مي توان به عنوان مجموعه اي از نقاط مادي تلقي کرد. ضمنا بايد خاطر نشان ساخت که اساس اين طرح نظري جنبه ي اتمي و مکانيکي دارد. هر حادثه اي را مي بايست صرفا از جنبه ي مکانيکي يعني به عنوان حرکات نقاط مادي، بر طبق قانون حرکت نيوتن تعريف و توصيف نمود. نارساترين و غير موجه ترين سيماي اين دستگاه، صرف نظر از اشکالاتي که با مفهوم فضاي مطلق ملازمه دارد، و اخيرا، يک بار ديگر، پيدا شده در تعريفي است که براي نور قائل شده و به پيروي ار اصول کلي، آن را هم متشکل از نقاط مادي دانسته است. حتي در همان عصر نيوتن هم در باب ايت سوال که ( پس از جذب نور اين نقاط مادي سازنده ي نور چه مي شوند) مباحثات زيادي به عمل آمد. از اين گذشته در کار آوردن نقاط مادي داراي خصوصيات کاملا متفاوت، که آنها را به صورت فرض مسلمي براي نشان دادن جرم وزن دار و نور قبول کرده اند، اصولا منطقي به نظر نمي رسد. بعدها ذرات الکتريکي نيز به اينها علاوه شد و نوع سومي با خصوصيات ديگر در کار آمد. علاوه بر آن نقطه ي ضعف ديگري هم در پيش بود، و آن اينکه نيروهاي عملي متقابلي که معرف و مشخص حوادث هستند، لزوما به صورتي کاملا دلبخواه و اختياري در نظر گرفته مي شد. با آنکه چنين تصوري از واقعيت در بسياري موارد، براي توجيه امور قانع کننده به نظر مي رسيد ولي آيا چه شد که دانشمندان ناگزير از آن صرف نظر کرده اند؟

نيوتن، براي آنکه به دستگاه خود يک صورت بندي رياضي بدهد، ناگزير مفهوم کسور ديفرانسيلي را در کار آورد و قوانين حرکت را به صورت کلي معادلات ديفرانسيلي عرضه داشت؛ و شايد اين بزرگترين خدمت علمي باشد که فکر و نبوغ يک فرد در جهان علم انجام داده است. معادلات با مشتقات جزئي براي اين منظورمورد لزوم نبود، ونيوتن هم هيچگونه استفاده ي منطقي از آنها نمي برد؛ ولي اين معادلات براي صورت بندي اصول مکانيک اجسام تغيير شکل پذير ضروري مي نمود اين امر بر اثر توجه به اين واقعيت است که در چنين مسائلي اين مطالب که ( چگونه قابل تصور است که اجسام از نقاط مادي ساخته شده باشند؟) چندان اهميتي نداشت که سرلوحه ي پژوهشهاي وي قرار بگيرد.بدين ترتيب معادله ي با مشتقات جزئي که نخست به صورت کنيزيکي به اندرون فيزيک نظري گام نهاده بود، بتدريج شهبانوي آن گرديد. اين تحول در قرن نوزدهم يعني در آن هنگام صورت گرفت که نظريه ي موجي نور، در اثر واقعيت هاي مشهود، جايي براي خود باز کرده و استقراري يافته بود. سير نور در فضاي خالي به عنوان تموجات اتر توجيه شد و ديگر تصور مجموعه اي از نقاط مادي، در آن عصر، امري بي اساس به نظر مي رسيد. اينجا بود که، براي اولين بار، معادله ي با مشتقات جزئي به عنوان بيان طبيعي حقايق اوليه ي فيزيک وارد ميدان شد، و بدين ترتيب، در گوشه اي از عرصه ي فيزيک نظري، مفهوم ميدان پيوسته، در برابر نقطه ي مادي، براي نمايش دادن حقيقت قيزيکي جلوه گر شد. اين ثنويت ، حتي تا اين زمان، هنوز باقي است؛ وچنانچه لازمه ي آنست، مايه ي پريشاني خاطر کساني ميشود که به نظم عادت دارند. انديشه ي واقعيت فيزيکي گرچه جنبه ي اتمي خود را از دست داد، ولي به صورت مکانيکي صرف باقي ماند، و دانشمندان هنوز بر آن بودند که هر گونه حوادثي را به عنوان حرکت اجرام لخت بيان و توجيه نمايند؛ و ظاهرا هيچ راه ديگري براي ملاحظه ي اشياء قابل تصور نبود. در همين هنگام بود که تغيير و تحويل عظيمي روي نمود تغييري که همواره با نام فاراده، مکسول، و هرتس ملازمه دارد. ناگفته نماند که در اين انقلاب علمي سهم عمده از مکسول است. همو بود که ثابت کرد که دستگاه مضاعف معادلات ديفرانسيلي وي که در آن ميدانهاي برقي و مغناتيسي به صورت متغييرهايي وابسته به هم مي باشند کليه ي اطلاعاتي را که تا آن تاريخ باب پديده هاي نور و الکتريسيته در دست بود در بر مي گيرد و آنها را بخوبي توجيه مي کند وي عملا مي کوشيد تا اين معادلات را به صورت ساختمان تصوري يک طرح مکانيکي بيان و تفسير نمايد. مکسول در آن واحد با چندين ساختمان تصوري کار مي کرد، ولي هيچکدام را به صورت قطعي تلقي نمي نمود، بطوريکه تنها معادلات امر اصلي بود، و نيروهاي ميدان حقايقي نهايي بشمار مي رفت که به هيچ چيز ديگر قابل تحويل نبود. در سالهاي اول قرن بيستم مفهوم ميدان قرار گرفته،و متفکرين جدي اعتقاد به تحقق يا امکان توضيح معادلات مکسول را طرد کرده بودند ولي بزودي در صدد آن بر آمدند تا نقاط مادي و لختي آنها را با کومک نظريه ي مکسول، بر مبناي نظريه ي خطوط ميدان توضيح دهند؛ ليکن اين مجاهدات به موفقيت نهايي نينجاميد . اگر نتايج فردي مهمي را که کارهاي علمي مکسول در مباحث عمده ي علم فيزيک به وجود آورده است کنار گذاشته و توجه خود را صرفا متمرکز به تغييراتي بکنيم که به وسيله ي وي در تصور ما از ماهيت واقعيت فيزيکي صورت گرفته است، مي توان چنين گفت که دانشمندان قبل از مکسول واقعيت فيزيکي را تا آنجا که سخن از نمايش حوادث طبيعت است به صورت نقاطي مادي تصور مي کردند که تغييرات آنها منحصرا بر اثر حرکات است، و اين حرکات تابع معادلات ديفرانسيلي مي باشند. پس از مکسول واقعيت فيزيکي به صورت ميدانهايي پيوسته تلقي مي شد که از لحاظ مکانيکي قابل بيان نبوده بلکه تابع معادلات با مشتقات جزئي بودند اين تغيير در مفهوم واقعيت مهمترين و باورترين تغييراتي است که از زمان نيوتن به بعد در علم فيزيک حاصل گرديده است. در عين حال هنوز تمام برنامه ي تکامل به معرض اجرا در نيامده بود. دستگاه هايي موفقيت آميز فيزيک که از آن به بعد عرضه شده است، حالت يک نوع سازشي بين اين دو طرح را دارد و به همين علت هم با آنکه ممکن است در بعضي رشته ها موجد پيشرفتهاي عظيم شده باشند معهذا جنبه ي موقتي دارند و از لحاظ منطقي ناقص اند. اولين دستگاه قابل ذکر، نظريه ي لورنتس در باب الکترونها است که در آن ميدان و ذرات الکتريکي در فهم حقيقت دوشادوش و هم ارز يکديگر در نظر گرفته شده اند. پس از آن نظريه هاي نسبيت خاص و عام است که گرچه اساسا مبتني بر انديشه هاي است که با نظريه ي ميدان سرو کار دارند معهذا نتوانسته اند از دخالت دادن نقاط مادي و معادلات ديفرانيلي احتراز نمايند آخرين و مهمترين ابداع اصول فيزيک نظري يعني مکانيک کوانتوم اصولا با هر دوي اين طرح ها  که براي اختصار آنها را مرتبا نيوتني و مکسول مي خوانيم  مغايرت دارد. زيرا کميت هايي که در قوانين به کار مي آيند ادعاي اين ندارند که حقيقت علمي را توصيف مي کنند بلکه احتمالات تجديد و تکرار يک واقعيت فيزيکي مورد نظر را تشريح مي نمايند. ديراک که به نظر من مهمترين طرز بيان منطقي اين نظريه را مديون او هستيم چنين متذکر مي شود که شايد مشکل باشد که مثلا تعريفي نظري و چنان جامع براي فوتون پيدا کنيم که خواننده و شنونده بتواند تشخيص دهد که آيا اين فوتون در ضمن مسير خود از يک سويده که (به طور مورب ) در سر راه آن قرار داده شده عبور خواهد کرد يا نه؟من هنوز عقيده دارم که دانشمندان فيزيک به اين زودي ها به اين نوع بيان غير مستقيم واقعيت – حتي اگر نظريه محتملا به نحوي رضايت بخش متکي بر نظريه ي نسبيت خاص باشد اقناع نخواهد شد. و اطمينان دارم که بايد بار ديگر مجاهدات خود را صرف اين کنند که برنامه ي مکسولي را به مرحله ي اجرا در آورند . يعني واقعيت فيزيکي را از طريق ميداني که بدون استثناء با معادلات با مشتقات جزئي سازگار است توضيح و تفسير نمايند.

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
 
   
 
 

متافیزک از دیدگاه پارمیندس  افلاطون

پارمنيدس
پارمنيدس نخستين كسي ست كه درباره متافيزيك بحث كرده است. اين فيلسوف در قرن ششم قبل از ميلاد مسيح مي زيسته است. پارمنيدس را "پدر متافيزيك" مي دانند اگرچه وي واژه متافيزيك را به كار نبرد و اين واژه براي نخستين بار توسط آندرونيكوس دو رودس يك قرن قبل از ميلاد مسيح به كار برده شد. پارمنيدس در اثرش با نام "درباره طبيعت" به شرح شهودي كه درباره هستي برايش ييش آمده بود يرداخت و توضيح داد كه در يك ارابه با استقبال فرشتگان به درهاي عدالت رسيد. فرشتگان درها را برايش باز كردند و او با ارابه در جاده اي روانه شد و فرشته اي برايش از سه راه سخن گفت:
 1) راه نخست راه واقعيت هستي ست كه مخصوص خداست و بشر به آن راه ندارد.
 2) راه دوم راه حدسيات است كه ظواهر را تشكيل مي دهد و بشر در اين راه گام مي نهد .
 3) راه سوم راه حدسياتي ست كه به واقعيت شباهت دارند.
طبق نظر پارمنيدس، هستي يا وجود پايدار است و تغيير و دگرگوني بر آن راه ندارد. تشكيل و نابودي هم از مواردي ست كه براي هستي غير ممكن است چرا كه هستي هميشه بوده، هست و خواهد بود و نمي تواند از عدم به وجود آمده باشد. در عين حال، براي هستي نمي توان نابودي قائل شد. هر آنچه كه بشر مي گويد، ظواهر را تشكيل مي دهد و واقعيت جز اين است.
پارمنيدس "واحد سه گانه": هستي، فكر و سخن را مطرح كرد و معتقد بود كه اين سه با همند. به نظر او،‌ حدسيات و حرفهاي توخالي از عدم است و بايد از آنها اجتناب كرد. پارمنيدس اين جمله معروف را گفته كه: "وجود دارد يا وجود ندارد". او هستي و عدم را با هم تعريف كرده است. هستي طبق نظر او ذهني نيست چرا كه او جهان را به شكل كروي در نظر گرفت.
 در تعريف پارمنيدس از هستي، "جدايي متافيزيكي" وجود ندارد. او صرفا دو سطح براي حرف و فكر در نظر گرفته و آنها را از هم جدا كرده است. او بين درجه واقعيت (يا فكر) يعني دانش و حدسيات فرق قائل شده و اين دو را از هم جدا كرده است.
قبل از آن كه به نظريات افلاطون بپردازم،‌ لازم است ديدگاه پارمنيدس درباره هستي را نقد كنم.

1) پارمنيدس شناخت واقعيت را از انسان سلب كرده و تكليف خود و ديگر فلاسفه را يك سره روشن كرده است! او اين راه را كه همان راه اول ييشنهادي فرشته به اوست از توان انسان خارج مي دانست.
2) پارمنيدس جهان متافيزيكي را تقسيم بندي نكرد و ديدگاه او ساده ترين و ابتدايي ترين ديدگاه ممكن در اين زمينه است. چرا كه آنچه به عقل مربوط است از حسيات جداست و مي توان آنها را جداگانه بررسي كرد. اين موردي ست كه وي به آن نپرداخته است.
3) پارمنيدس هستي را بدون تغيير و هرگونه تغيير در هستي را غير واقعي مي داند. او زمان را از هستي حذف مي كند. حذف زمان يكي از اشكالات اساسي در متافيزيك پارمنيدس است.
4) در جمله معروفش: "وجود دارد يا وجود ندارد"، پارمنيدس دو گزاره "وجود دارد" و "وجود ندارد" را با هم آورده است. آوردن اين دو گزاره با هم باعث شده كه جمله پارمنيدس همواره درست باشد. چرا كه يا چيزي وجود دارد يا وجود ندارد و مورد سومي نمي توان برايش قائل شد. در حالي كه بايد اين دو گزاره را جدا از هم در نظر گرفت و وجود را از عدم جدا كرد. اين مورد در فلسفه به گزاره سوفيسم معروف است.

افلاطون
افلاطون در كتابش با نام "جمهور" به بحث درباره متافيزيك يرداخته است. او همانند پارمنيدس، هستي را موضوع شايسته بررسي در فلسفه مي دانست. افلاطون همانند پارمنيدس معتقد بود كه هستي پايدار است و تغيير نمي كند.او در اين موارد با يارمنيدس اختلاف نظر داشت:

1)واقعيت هستي را مي توان با عقل (و نه با حسيات) درك كرد و شناخت بايد به آنچه به عقل مربوط است و نيز به حسيات تقسيم شود.
2)هستي جهان ايده ها را تشكيل مي دهد. ايده در نظر افلاطون همان فرم يا شكل مشترك اجسام است. ما از اجسامي كه داراي فرمها و شكلهاي مختلف هستند، ايده اي ذهني داريم.به عنوان مثال، سگها به شكلها و اندازه هاي مختلف وجود دارند اما ايده ما از "سگ" يكي ست و آن شكلي ست كه در بين سگها مشترك است و گونه سگها را تشكيل مي دهد. ايده همان فرم، جوهر يا ذات، گونه و هستي است.
افلاطون دو نوع شناخت قائل بود و هر هريك از اين دو را به دو بخش تقسيم كرد:
 1) شناختي كه در حد حدسيات باقي مي ماند و جهان حسيات را شامل مي شود
 1.1- اجسام (كه از طريق حسيات شناخته مي شوند).
 1.2- تصاوير
2) شناختي كه به دانش ختم مي شود و جهان ذهني را شامل مي شود.
 2.1- فرضيه هاي رياضي
 2.2- ايده ها.
از نظر افلاطون،‌ فرضيه هاي رياضي نخستين بخش از جهان هستي هستند كه از طريق ذهن شناخته مي شوند و ايده هايي كه ما از اجسام داريم بخش دوم اين جهان هستي را تشكيل مي دهند.

از نظر او،‌ شناختي كه به فرضيات خلاصه شود دانش واقعي را نمي سازد بلكه براي شكل گيري دانش به اصول برتري كه به ايده ها مربوط است بايد رجوع كرد. افلاطون براي جهان ايده ها اصلي در نظر مي گيرد كه همانا "اصل نيكي" ست. او اين اصل را اصل نظم در هستي مي داند. در عين حال، ايده نيكي كه او مطرح مي كند مي تواند وراي مفهوم هستي مطرح شود. او اشاره اي به اين كه اين ايده را چگونه بايد دريافت كرد نمي كند. مي توان اين طور در نظر گرفت كه ايده نيكي كه افلاطون مطرح كرده، از طريق شهودي قابل درك و دريافت است.افلاطون دو مدل ارائه مي كند كه مي توان آنها را "اصل استعلايي" ناميد: ايده نيكي و كار يديد آورنده. از نظر او، يديد آورنده هنگام تشكيل جهان ايده هاي ابدي را به وجود آورد. افلاطون دو اصل را در متافيزيك خود در نظر گرفت: اصل واحد و اصل دوگانگي نامشخص (تعيين نشده). اين دو اصل را ييروان فيثاغورث قبل از افلاطون در سلسله اعداد مطرح كرده بودند. از نظر افلاطون، اصل واحد همان فرم اجسام است درحالي كه دوگانگي در آنها مربوط به ماده مي باشد. اصل واحد به تعبير ديگر، همان علت ايده هاست چرا كه وحدت يا يگانگي وجه مشترك هر ايده است و طبق آن، هر جسم مي تواند خودش باشد و همان گونه كه هست شناخته شود. دوگانگي كه دومين اصل در متافيزيك افلاطوني ست را مي توان در تقسيم بندي جهان ذهني از جهان حسي در نظر گرفت. اين دو كاملا از هم جدا نيستند بلكه با همند.
دوگانگي بر جهان حسيات حكمفرماست در حالي كه وحدانيت خاص دنياي ذهنيات است و بر تنوع آن محاط است. اصل واحد مربوط به نظم است درحالي كه اصل دوگانگي مربوط به بي نظمي ست. دو اصل، در تضاد با هم ولي مكمل يكديگرند. ايرادي كه بر متافيزيك افلاطوني مي توان گرفت اين است كه افلاطون ايده ها را جدا از اجسام و نه در خود آنها در نظر مي گرفت. از نظر او جهان ايده ها جهاني جدا از ما و همان شكل هاي مشترك اجسام است. اين ديدگاه، فلسفه افلاطون را از واقعيت گرايي دور كرد.

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین